نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.39 ثانیه یافت شد.
ديوان امير خسرو
همه جان بود ز بس لطف چو جان بي تن
اين زمان
در
ته گل با تن پنهان چونست
زلف شستش که به هر مو دل ديگر بسته ست
بر دل من همه درهاي خرد
در
بسته ست
دوش من بودم و تنهايي و
در
مجلس درد
نقل ياد تو، دمي اشک دمادم بوده ست
يک شبي شربت لب بخش به مسکين خسرو
صد شب از وسوسه هجر تو
در
هم بوده ست
هر که راکن مکن هوش و خرد
در
کارست
مشنو، از وي سخن عشق که او هشيارست
هر شبي
در
غم هجرت شب يلداست مرا
که به سالي به جهان يک شب يلدايي هست
رشکم آيد که برم نام تو پيش دگران
ذکر انصاف تو
در
پيش تو هم نتوان گفت
با که مي مي خورد آن ظالم و
در
خوردن مي
آن رخ پر خوي و آن زلف پريشان چونست
شب و روز مي بنالم ز جفاي چشم مستت
چه کنم که
در
نگيرد به دل ستم پرستت
دل من به خاک جويي و نيابيش از اين پس
که بماند پاي
در
گل ز غبار زلف پستت
به کدام سرو بينم که ز تو صبور باشم
که دراز ماند
در
دل هوس قد بلندت
منم و هزار پيچش ز خيال زلف
در
دل
به کجا روم که جانم رهد از خم کمندت
مپز اين خيال خسرو که به عشق
در
نماني
بود ار چه زاهل شهري شب و روز ريشخندت
قد تو نشسته
در
دل همه خون ناب خورده
به چنين خورش نگه کن که چه بر دهد جمالت
به وفا که
در
پذيري که من از پي وفايت
دل خون گرفته کردم خورش سگان کويت
هر که نگه
در
تو کرد بيش به بستان نرفت
و آرزوي روي تو از گل و ريحان نرفت
بر
در
تو هر کسي خاص شد، الا که من
هيچ کسان را مگر ره به سراي تو نيست
صبر به اميد وصل بر
در
دل شسته بود
هجر درون رفت و گفت، خيز که جاي تو نيست
شب نيست کز تو بر سر هر کو نفير نيست
و انديشه تو
در
دل برنا و پير نيست
صد سر فداي پاي تو باد، ار چه
در
حرم
تو مي روي و خون کست پايگير نيست
پيش رخت که بر ورق لاله خط کشيد
گر دفتر گل است که هم
در
حسيب نيست
جاني که هست
در
کف انديشه ها گرو
بر رخ ز خون قباله نوشتم که نام تست
ماري ست گرد عقرب زين حلقه جسته اي
آن جعد به حلقه حلقه که
در
زير زين زده ست
تا باد برد بوي تو
در
باغ پيش سرو
از ياد لاله زار کله بر زمين زده ست
مهر و مه است
در
نظرم کم ز ذره اي
تا خاک آب ديده کشيدن گرفته است
مردم ز ديده
در
طلبش رفت و آن نگار
از راه ديگر آمد و بر جاي او بخفت
من
در
سر قلم زدم آتش ز دود آه
او دوده سر قلم از من دريغ داشت
از خون نوشته ام به دو رخ ماجراي عشق
از بس که
در
سفينه دل جايگه نداشت
يک وعده تو
در
حق خسرو به سر نشد
گويي که باد بود که بار گنه نداشت
دل شد ز دست و سوز دلم ماند، هم خوشم
کاين داغ
در
درونه من يادگار اوست
ما را ز آرزوي لبت جان به لب رسيد
اي بخت، آنکه همچو تويي
در
کنار اوست
عشاق پيش ما دو جهان مي کشند، ليک
اين پيشکش چه
در
خور عز و جلال ماست
پامال گشت
در
ره ما خسرو و ديت
او را همين بس است که او پايمال ماست
هر يک مريد تو چو هلالي ست از رکوع
هر شب هلال وار ازان
در
زيادت است
تو ماه و من چو تار قصب
در
غمت ضعيف
اي ماهتاب، نور به تار قصب فرست
وه فرق
در
ميان تو و آفتاب چيست
ديد آسمان به سوي تو و گفت اين به است
اي شوخ تا تو
در
دل من جاي کرده اي
اين است دوزخي که ز خلد برين به است
ترسم که راز خسرو از اين دل برون دمد
خط با لبت نهفته که
در
راز رستن است
هر دل که
در
تني به هوايي مقيد است
دل نيست آن که شاهدي اندر نقابه ايست
وه وه که تا بلند کني ز اطلس فلک
در
پاي آن بلند قدم پاي تابه ايست
از شيشه سپهر طلب مي که
در
صفت
بر وي فرشته هم چو مگس بر قرابه ايست
خود را ببين
در
آينه و انصاف ما بده
کز چون تويي جدا شدن اندازه کسي ست
مردم ازين هوس که چو جان
در
برت کشم
کز جانست زنده هر کس و جان من از تنت
مگر تو خود کني اين لطف، ورنه مي دانم
که آن جمال نه
در
خورد روزگار من است
نشان خاک ستم کشته ايست
در
ره عشق
هر آن غبار که بر دامن نگار من است
تو
در
ميان من از جان خسته تنگ ميا
که يک دو روز درين خانه ميهمان من است
شب فراق سياه و مرا سياه تر است
که شام تا سحرم زلف يار
در
نظر است
هنوز آن رخ چون ماه پيش چشم من است
شکنج جانم ازان زلف
در
هم و شکن است
چه سود پختن سودا چو شمع جانم سوخت
ز آتشي که مرا
در
درونه شعله زن است
چه نقش بندي از انديشه اي که بي عشق است
چه روي بيني از آيينه اي که
در
زنگ است
صفحه قبل
1
...
2775
2776
2777
2778
2779
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن