نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان امير خسرو
اين چه روزست اينکه يار از
در
درآمد مر مرا
وه چه کار است اينکه از جانان برآمد مر مرا
اين چه بويست اينکه جا اندر دماغ جان گرفت
اين چه روزست اينکه
در
چشم تر آمد مر مرا
گردنم مي خواست تا
در
چنبر آرد زلف تو
اينک اينک گردان اندر چنبر آمد مر مرا
گو برو ساقي که جان از روي جانان مست شد
گو قدح بشکن که مي
در
ساغر آمد مر مرا
از تب و تاب غم هجران چو ما را دل بسوخت
خود نگفتي اين گذر چونست
در
هجران ما
خارخاري
در
دلست و غنجهاي خون بران
چون کنم چون خود جز اين گل نشکند زين خارها
بر درش مردم و آن خاک بر اعضاي منست
هم بدان خاک
در
آريد و مشوييد مرا
دارم آن سر که سرم
در
سر و کار تو شود
با من دلشده هر چند سري نيست ترا
غم آن شمع که
در
سوز چنان بي خبرم
که گرم سر ببرند هيچ خبر نيست مرا
خواهم که
در
رکابش باشم و ليک نتوان
کز خود عنان زلفش بر بود اين گدا را
گر
در
شراب عشقم از تيغ مي زني حد
اي مست محتسب کش، حديست اين ستم را
در
خود مبين به کبر که از بهر عکس کار
اينها بس است بهره تن خودنماي را
اگر چه
در
دل ما ماند يادگار جفايت
مباد آنکه رود از درونه ياد تو ما را
بيا که تا به چمن
در
رويم و بنشينم
به بوي گل به کف آريم جام گلبو را
من خود شدم از کيش و گر خود صنم اينست
بسيار شود
در
سر کارش دل و دينها
باز دل گم گشت
در
کويت من ديوانه را
از کجا کردم نگاه آن شکل قلاشانه را
شمع گو
در
جان بگير و سينه گو ز آتش بسوز
شمع از آنها نيست کو رحمت کند پروانه را
باز خدنگ شوق زد عشق
در
آب و خاک ما
نطع حريف پاک شد دامن چشم پاک ما
جان و دلي ست
در
تنم، بذل سگان خويش کن
تا نبود به ملک تو زحمت اشتراک ما
تو چو بهشت
در
نهان، ما و دلي و سوزشي
دوزخي از کجا خورد مائده نعيم را
چون به خم شراب
در
غرقه بماند چون مني
هم ز شراب غسل ده دردکش قديم را
بشکفت گل
در
بوستان آن غنچه خندان کجا
شد وقت عيش دوستان آن لاله و ريحان کجا
از بخت روزي با طرب خضر آب خورد و شست لب
جويان سکندر
در
طلب تا چشمه حيوان کجا
پيدا گرت بعد از مهي
در
کوي ما باشد رهي
از نوک مژگان گه گهي آن پرسش پنهان کجا
چون خاک گشتم
در
رهت، چون ايستادي نيستت
باري چو بر ما بگذري آهسته ران شبديز را
خواهم که خون خود چومي
در
گردن جامت کنم
داني چه دولت مي دهي هر ساعت از لب جام را
تا چند هر دم از صبا
در
جنبش آيد زلف تو
آخر دمي آرام ده دلهاي بي آرام را
گر آب چشمي نيستت باري کم از نظاره اي
اين دم که آتش
در
زدم بازار ننگ و نام را
نگرفت
در
تو سوز من اکنون که خواهم چاره اي
دوزخ مگر پخته کند اين شعله هاي خام را
زينسان که دل
در
عاشقي بگسست تقوي را رسن
نتوان لگام از شرع کرد اين توسن بد رام را
گر کشته شد خسرو ز غم، تهمت چه بر خوبان نهم
چون چرخ خنجر مي دهد
در
کشتنم بهرام را
روي به ما کن و مکن ديده ما و خاک
در
سجده رواست هر طرف قبله چار سوي را
چو
در
چمن روي از خنده لب مبند آنجا
که تا دگر نکند غنچه زهر خند آنجا
کسان به کوي تو پندم دهند و
در
جايي
که ديده روي تو بيند، چه جاي پند آنجا
رفتي همانا وه که من زنده بمانم
در
غمت
يارب، کجا يابم دگر آن صبر وقتي بوده را
دل من نامه
در
دست و خون ديده عنوانش
بس از غمازي عنوان برون بر حال مضمون را
تو آن مرغي که آزادي و
در
دامي نيفتادي
سزد، گر شکرگويي روز و شب بخت همايون را
همه کس فتنه شد بر گفته خسرو مگر چشمت
اثر
در
جاودان هرگز نباشد سحر و افسون را
چه اقبال است اين رب که دولت داده رو ما را
که
در
کوي فراموشان گذر شد يار زيبا را
به تشويق دهل رنجه مشو، اي نوبتي، امشب
که خفتن
در
بر يار است بيداران شبها را
هر روز
در
شب غم خوش مي کند سرايم
آن ديدني که اول خوش مي نمود ما را
غم که مرا
در
دل است کس نکند باورم
پيش که پاره کنم واي من اين سينه را
خوش آن دمي که
در
آيد سپيده دم ز درم
پر از ستاره و مه ساخت خانمان مرا
من و پيچاک زلف آن بت و بيداري شبها
کجا خسپد کسي کش مي خلد
در
سينه عقربها
چه بودي گر
در
آن کافر، جوي بودي مسلماني
چنين کز ياربم مي خيزد از هر خانه ياربها
مست گشتم که شبش ديدم و
در
خواب هنوز
به گه صبح ز مستي اثري بود مرا
ز من به پاسخ شيرين و تلخ جان مي بر
که
در
من است اثر شکر و شرنگ ترا
دوش به خواب گوييم
در
بر من نشسته اي
معذرتي کنم کنون از دل و ديده خواب را
دلبرا، عمريست تا من دوست مي دارم ترا
در
غمت مي سوزم و گفتن نمي يارم ترا
داري اندر سر که بگذاري مرا و من برآنک
در
جميع عمر خويش از دست نگذارم ترا
صفحه قبل
1
...
2772
2773
2774
2775
2776
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن