نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
زبور عجم اقبال لاهوري
غم مخور نادان که گردون
در
بيابان کم آب
چشمه ها دارد که شبخوني به سيلابي زند
يکي
در
معني آدم نگر از من چه مي پرسي
هنوز اندر طبيعت مي خلد موزون شود روزي
پيش نگر که زندگي راه بعالمي برد
از سر آنچه بود و رفت
در
گذر انتها طلب
آهي که ز دل خيزد از بهر جگر سوزي است
در
سينه شکن او را آلوده مکن لب ها
نه
در
حرم نه به بتخانه يابم آن ساقي
که شعله شعله به بخشد شرر شرر ندهد
ترا نادان اميد غم گساريها ز افرنگ است
دل شاهين نسوزد بهر آن مرغي که
در
چنگ است
پشيمان شو اگر لعلي ز ميراث پدر خواهي
کجا عيش برون آوردن لعلي که
در
سنگ است
زندگي انجمن آرا و نگهدار خود است
اي که
در
قافله ئي بي همه شو با همه رو
اي لاله اي چراغ کهستان و باغ و راغ
در
من نگر که مي دهم از زندگي سراغ
يا
در
بياض امکان يک برگ ساده ئي نيست
يا خامه ي قضا را تاب رقم نمانده
پيام مشرق اقبال لاهوري
من به زمين
در
شدم، من بفلک بر شدم
بسته ي جادوي من ذره و مهر منير
من مي روم که
در
خور اين دودمان نيم
تو خويش را ز مهر درخشان نگاه دار
آن شعله ام که صبح ازل
در
کنار عشق
پيش از نمود بلبل و پروانه مي تپيد
در
سينه ي چمن چو نفس کردم آشيان
يک شاخ نازک از ته خاکم چو نم کشيد
در
تنگناي شاخ بسي پيچ و تاب خورد
تا جوهرم به جلوه گه رنگ و بو رسيد
نه پيچد نگه جز که
در
لاله و گل
نه غلطد هوا جز که بر سبزه زاري
اگر به سنگ تو لعلي ز قطره ي خون است
يکي
در
آبسخن با من ستم زده ئي
جهان تهي ز دل و مشت خاک من همه دل
چمن خوش است ولي
در
خور نوايم نيست
چه کنم که فطرت من به مقام
در
نسازد
دل ناصبور دارم چو صبا به لاله زاري
بيتاب و تند و تيز و جگر سوز و بيقرار
در
هر زمان بتازه رسيد از کهن گذشت
بسي گذشت که
در
انتظار زخمه و ريست
چه نغمه ها که نه خون شد به ساز افغاني
اي بسا صيد که بي دام بفتراک زديم
در
بغل تير و کمان، کشته ي نخچير شديم!
در
چمن قافله ي لاله و گل رخت گشود
از کجا آمده اند اين همه خونين جگران
اي که
در
مدرسه جوئي ادب و دانش و ذوق
نخرد باده کس از کارگه شيشه گران
مي تراشد فکر ما هر دم خداوندي دگر
رست از يک بند تا افتاد
در
بندي دگر
بر سر بام آ، نقاب از چهره بيباکانه کش
نيست
در
کوي تو چون من آرزومندي دگر
تا شوي بيباک تر
در
ناله اي مرغ بهار
آتشي گير از حريم سينه ام چندي دگر
ميانه ي من و او ربط ديده و نظر است
که
در
نهايت دوري هميشه با اويم
جاده ز خون رهروان تخته ي لاله
در
بهار
ناز ه راه مي زند قافله ي نياز را؟
ز عشق
در
عمل گير و هر چه خواهي کن
که عشق جوهر هوش است و جان فرهنگ است
در
بود و نبود من انديشه گمانها داشت
از عشق هويدا شد اين نکته که هستم من
هواي فرودين
در
گلستان ميخانه مي سازد
سبو از غنچه مي ريزد ز گل پيمانه مي سازد
اي بلبل از وفايش صد بار با تو گفتم
تو
در
کنار گيري باز اين رميده بو را
توره شناس نه ئي وز مقام بي خبري
چه نغمه ايست که
در
بر بط سليمي نيست
از نوائي مي توان يک شهر دل
در
خون نشاند
يک چمن گل از نسيمي سينه خستن ميتوان
ناز شهان نمي کشم زخم کرم نمي خورم
در
نگر اي هوس فريب همت اين گداي را
پرده برگيرم و
در
پرده سخن مي گويم
تيغ خون ريزم و خود را به نيامي دارم
مسنج معني من
در
عيار هند و عجم
که اصل اين گهر از گريه هاي نيم شبي است
دل و دين
در
گرو زهره و شأن عجمي
آتش شوق سليمي نه تو داري و نه من
آنچه مقصود تک و تاز خيال من و تست
هست
در
ديده و مانند نظر پيدا نيست
زندگي رهروان
در
تک و تاز است و بس
قافله ي موج را جاده و منزل کجاست
نه تو اندر حرم گنجي نه
در
بتخانه مي آئي
وليکن سوي مشتاقان چه مشتاقانه مي آئي
قدم بيباک تر نه
در
حريم جان مشتاقان
تو صاحب خانه ئي آخر چرا دزدانه مي آئي
گهي صد لشکر انگيزي که خون دوستان ريزي
گهي
در
انجمن با شيشه و پيمانه مي آئي
بيا (اقبال) جامي از خمستان خودي
در
کش
تو از ميخانه ي مغرب ز خود بيگانه مي آئي
نرسد فسون گري خرد به تپيدن دل زنده ئي
ز کنشت فلسفيان
در
آ بحريم سوز و گداز من
نغمه ي عافيت از بر بط من مي طلبي
از کجا برکشم آن نغمه که
در
تارش نيست
راه کور است بخود غوطه زن اي سالک راه
جاده را گم نکند
در
ته دريا ماهي
تا حديث تو کنم بزم سخن مي سازم
ور نه
در
خلوت من انجمني نيست که نيست
با خدا
در
پرده گويم با تو گويم آشکار
يا رسول الله او پنهان و تو پيداي من
صفحه قبل
1
...
2770
2771
2772
2773
2774
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن