167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

زبور عجم اقبال لاهوري

  • عشق ز پا در آورد خيمه ي شش جهات را
    دست دراز مي کند تا به طناب کهکشان
  • يا بکش در سينه ي من آرزوي انقلاب
    يا دگرگون کن نهاد اين زمان و اين زمين
  • گر چه مي دانم خيال منزل ايجاد من است
    در سفر از پا نشستن همت مردانه نيست
  • درين محفل که کار او گذشت از باده و ساقي
    نديمي کو که در جامش فرو ريزم مي باقي
  • شرار از خاک من خيزد کجا ريزم کرا سوزم
    غلط کردي که در جانم فکندي سوز مشتاقي
  • ميتوان ريخت در آغوش خزان لاله و گل
    خيز و بر شاخ کهن خون رگ تاک انداز
  • از آن آبي که در من لاله کارد ساتگيني ده
    کف خاک مرا ساقي بباد فروديني ده
  • چو خس از موج هر بادي که ميآيد ز جا رفتم
    دل من از گمانها در خروش آمد يقيني ده
  • ز شاعر ناله ي مستانه در محشر چه ميخواهي
    تو خود هنگامه ئي هنگامه ي ديگر چه ميخواهي
  • همه افکار من از تست چه در دل چه بلب
    گهر از بحر برآري نه برآري از تست
  • مرا براه طلب بار در گل است هنوز
    که دل به قافله و رخت و منزل است هنوز
  • چه خبر ترا ز اشگي که فرو چکد ز چشمي
    تو به برگ گل ز شبنم در شاهوار داري
  • نور تو وانمود سپيد و سياه را
    دريا و کوه و دشت و در و مهر و ماه را
  • تو مرا ذوق بيان دادي و گفتي که بگوي
    هست در سينه ي من آنچه بکس نتوان گفت
  • بي تو جان من چو آنسازي که تارش درگسست
    در حضور از سينه ي من نغمه خيزد پي به پي
  • آنچه من در بزم شوق آورده ام داني که چيست
    يک چمن گل يک نيستان ناله يک خمخانه مي
  • زنده کن باز آن محبت را که از نيروي او
    بورياي ره نشيني در فتد با تخت کي
  • من اي درياي بي پايان بموج تو در افتادم
    نه گوهر آرزو دارم نه مي جويم کراني را
  • دگر ديوانه ئي آيد که در شهر افکند هوئي
    دو صد هنگامه برخيزد ز سودائي که من دارم
  • مه و ستاره که در راه شوق هم سفرند
    کرشمه سنج و ادا فهم و صاحب نظرند
  • فتنه ئي را که دو صد فتنه به آغوشش بود
    دختري هست که در مهد فرنگ است هنوز
  • به مهر و ماه کمند گلو فشار انداز
    ستاره را ز فلک گير و در گريبان کش
  • با نشئه درويشي در ساز و دمادم زن
    چون پخته شوي خود را بر سلطنت جم زن
  • امير قافله ئي سخت کوش و پيهم کوش
    که در قبيله ي ما حيدري ز کراري است
  • بيا که در رگ تاک تو خون تازه دويد
    دگر مگوي که آن باده ي مغانه کجاست؟
  • وا سوخته ئي؟ يک شرر از داغ جگر گير
    يک چند بخود پيچ و نيستان همه در گير
  • گفتمش در دل من لات و منات است بسي
    گفت اين بتکده را زير و زبر بايد کرد
  • لب فرو بند از فغان در ساز با درد فراق
    عشق تا آهي کشد از جذب خويش آگاه نيست
  • شعله ئي مي باش و خاشاکي که پيش آيد بسوز
    خاکيان را در حريم زندگاني راه نيست
  • در غزل اقبال احوال خودي را فاش گفت
    زانکه اين نو کافر از آئين دير آگاه نيست
  • بيا که مثل خليل اين طلسم در شکنيم
    که جز تو هر چه درين دير ديده ام صنم است
  • اي خوش آن جوي تنک مايه که از ذوق خودي
    در دل خاک فرو رفت و بدريا نرسيد
  • عشق با پيد و خرد مي گزدش صورت مار
    گر چه در کاسه ي زر لعل رواني دارد
  • آهي سحر گهي که زند در فراق ما
    بيرون و اندرون زبر و زير و چار سوست
  • من درون شيشه هاي عصر حاضر ديده ام
    آنچنان زهري که از وي مارها در پيچ و تاب
  • گر بروي تو حريم خويش را در بسته اند
    سر بسنگ آستان زن لعل ناب آيد برون
  • برون زين گنبند در بسته پيدا کرده ام راهي
    که از انديشه برتر مي پرد آه سحرگاهي
  • تو اي شاهين نشيمن در چمن کردي از آن ترسم
    هواي او ببال تو دهد پرواز کوتاهي
  • غباري گشته ئي آسوده نتوان زيستن اينجا
    به باد صبحدم در پيچ و منشين بر سر راهي
  • دل بي سوز کم گيرد نصيب از صحبت مردي
    مس تابيده ئي آور که گيرد در تو اکسيرم
  • نمي دانم که داد اين چشم بينا موج دريا را
    گهر در سينه ي دريا خزف بر ساحل افتاداست
  • اگر در دل جهاني تازه ئي داري برون آور
    که افرنگ از جراحت هاي پنهان بسمل افتاده است
  • نه يابي در جهان ياري که داند دلنوازي را
    بخود گم شو نگه دار آبروي عشق بازي را
  • هر چند که عشق او آواره ي راهي کرد
    داغي که جگر سوزد در سينه ي ماهي نيست
  • نگاه خويش را از نوک سوزن تيز تر گردان
    چو جوهر در دل آئينه راهي مي توان کردن
  • «تو در زير درختان همچو طفلان آشيان بيني »
    به پرواز آ که صيد مهر و ماهي مي توان کردن
  • ز دست ساقي خاور دو جام ارغوان درکش
    که از خاک تو خيزد ناله ي مستانه پي در پي
  • دلي کو ار تب و تاب تمنا آشنا گردد
    زند بر شعله خود را صورت پروانه پي در پي
  • ز اشک صبحگاهي زندگي را برگ و ساز آور
    شود کشت تو ويران تا نه ريزي دانه پي در پي
  • بگردان جام و از هنگامه ي افرنگ کمتر گوي
    هزاران کاروان بگذشت ازاين ويرانه پي در پي