167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • دل نگيرد يک نفس در سينه گرمم قرار
    تابه تفسيده از خود دور سازد دانه را
  • هست زور مي کليد خانگي اين قفل را
    از برون گر محتسب بندد در ميخانه را
  • بي سخن، در کوزه لب بسته دارد خامشي
    گر شراب بي خماري هست اين ميخانه را
  • عاشقان را وصل در سرگشتگي باشد که شمع
    مرکز پرگار بال و پر شود پروانه را
  • کعبه را ده روز در سالي بود هنگامه گرم
    موسم خاصي نباشد زاير بتخانه را
  • روي در عشق حقيقي از مجاز آورده ايم
    شسته ايم از لوح خاطر ابجد طفلانه را
  • در سواد شهر، مجنون سير صحرا مي کند
    نيست با لفظ آشنايي معني بيگانه را
  • گر نيايد بر سر انصاف صائب محتسب
    مي گشايد زور مي آخر در ميخانه را
  • عشق سازد حسن عالمسوز را در خون دلير
    ذوالفقار شمع باشد بال و پر پروانه را
  • مي شود در ساغر مخمور، مي آب حيات
    عاشقان دانند قدر جلوه مستانه را
  • در سوادشهر، سودا همچو خون مرده است
    دامن صحراست باغ دلگشا ديوانه را
  • سنگ مي بارد ز وحشت از در و ديوار شهر
    دامن صحرا بود دارالامان ديوانه را
  • هيچ عضوي بي بصيرت نيست در ملک وجود
    ورنه چون پهلو شناسد بستر بيگانه را؟
  • در سحر زنهار بي اشک پشيماني مباش
    مي کند اين سرزمين پاک، گوهر دانه را
  • همتي اي کعبه در کار من ديوانه کن
    تا مگر شايسته گردم خدمت بتخانه را
  • گر نباشد شمع در مد نظر پروانه را
    خانه روشن مي کند سوز جگر پروانه را
  • گرد يار ديگران گشتن ز آزادي است دور
    ورنه مي کرديم خونها در جگر پروانه را
  • عشق سازد در نظرها حسن را صاحب شکوه
    ذوالفقار شمع باشد بال و پر پروانه را
  • بي قراري هاي دل افزود در ايام خط
    کرد شمع صبحگاهي گرمتر پروانه را
  • در تلاش سوختن چندين چه مي سوزد نفس؟
    پرده بيگانگي گر نيست پر پروانه را
  • جرأت عاشق شود در روزگار خط زياد
    ظلمت شب مي کند صاحب جگر پروانه را
  • جامه کعبه است دود آتش پرستان را به چشم
    سنبلستاني است شبها در نظر پروانه را
  • گرد دل صائب نگردد سير باغ جنتش
    آتشين رويي چو باشد در نظر پروانه را
  • کوکب سعدي بود از هر شرر پروانه را
    اختري پيوسته باشد در گذر پروانه را
  • من ندارم اختري در هفت گردون، ورنه هست
    اختري از هر شرر پيش نظر پروانه را