167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • نيست صائب کوتهي در جذبه افتادگان
    راه دور عشق طي از ناتواني شد مرا
  • سر به جيب خويش دزديدم، کلاهي شد مرا
    جمع کردم پاي در دامن، پناهي شد مرا
  • تا گشودم ديده انصاف، هر داغ پلنگ
    در نظر چشم غزال خوش نگاهي شد مرا
  • تا به خط عنبرين شد ديده من آشنا
    زلف در مد نظر مار سياهي شد مرا
  • نيست مرکز تابع پرگار در سرگشتگي
    گر رود از جاي گردون دل به جا باشد مرا
  • خصم عاجز را مروت نيست کردن پايمال
    سبز سازم، خار اگر در زير پا باشد مرا
  • نيستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا
    باغهاي دلگشا در زير پر باشد مرا
  • سرمه خاموشي من از سواد شهرهاست
    چون جرس گلبانگ عشرت در سفر باشد مرا
  • سختي ايام نتواند مرا خاموش کرد
    خنده ها چون کبک در کوه و کمر باشد مرا
  • در محيط رحمت حق، چون حباب شوخ چشم
    بادبان کشتي از دامان تر باشد مرا
  • با خيال آن دهن از تلخکامي فارغم
    تنگي دل در نظر تنگ شکر باشد مرا
  • منزل آسايش من، محو در خود گشتن است
    گردبادي مي تواند راهبر باشد مرا
  • نيست چون نازک مياني در نظر، آشفته ام
    رشته شيرازه از موي کمر باشد مرا
  • نيست از کوته زباني بر لبم مهر سکوت
    تيغ ها پوشيده در زير سپر باشد مرا
  • ترک افغان مي کنم، تا چند در اين کاروان
    چون جرس فرياد بي فريادرس باشد مرا؟
  • در فلاخن مي گذارد بيستون را تيشه ام
    کارفرمايي اگر چون کوهکن باشد مرا
  • مي توانم داد پشت خود به ديوار قفس
    گر نسيم آشنايي در چمن باشد مرا
  • در هواي حلقه زلفش همان خون مي خورم
    گر قدح ناف غزالان ختن باشد مرا
  • کعبه و بتخانه يکسان است پيش چشم من
    سنگ کم در پله ميزان نمي باشد مرا
  • همچو مژگان تير يک ترکش بود افکار من
    مصرع بي رتبه در ديوان نمي باشد مرا
  • از جواني خارخاري در بساطم ماند و بس
    بوته خاري ازان گلشن به دست آمد مرا
  • از عصا در عهد پيري کم نشد گمراهيم
    پاي ديگر بهر لغزيدن به دست آمد مرا
  • مصرع برجسته آهم چنين کاستاده ام
    آب گردد شمع اگر در انجمن بيند مرا
  • سرمه خاموشيي خواهم که گوش پرده در
    چون لب پيمانه بيزار از سخن بيند مرا
  • همچو گرگ از يکدگر چشم حسودش مي درد
    گر ز نقش بوريا در پيرهن بيند مرا