167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • جوي شير از بازوي فرهاد مي بخشد خبر
    در جراحت مي شود جوهر عيان شمشير را
  • در سرشت سخت جانان قناعت حرص نيست
    قطره آبي کند رطب اللسان شمشير را
  • داس دايم در کمين خوشه هاي سرکش است
    آسمان دارد پي گردنکشان شمشير را
  • در هواي رستگاري نيست بال افشانيم
    مي کنم از بال بيرون قوت پرواز را
  • مي گشايد بال شهرت ناله در کنج قفس
    مي کند خس پوش گلشن شعله آواز را
  • شوکت شاهي سبک سنگ است در ميزان عدل
    عشق مي گيرد به خون کوهکن پرويز را
  • در بهار سرخ رويي همچو جنت غوطه داد
    فکر رنگين تو صائب خطه تبريز را
  • نعل در آتش گذارد روي گرمت بوس را
    زخمي دندان کند لعلت لب افسوس را
  • صاحبان کشف بيقدرند در درگاه حق
    نيست صائب پيش شاهان رتبه اي جاسوس را
  • ناله دل کرد رسوا عشق پنهان مرا
    نيست ممکن در بغل کردن نهان ناقوس را
  • عشق در هر دل که افروزد چراغ دوستي
    چون پر پروانه سوزد پرده ناموس را
  • از خودآرايان نمي بايد بصيرت چشم داشت
    عيب پيش پا نيايد در نظر طاوس را
  • زخم از مرهم گواراتر بود بر عارفان
    رخنه در زندان بود از نقش به، محبوس را
  • مستي و مخموري عالم به هم آميخته است
    دور باش نيش در دنبال باشد نوش را
  • گرد آن چاه زنخدان در زمان خط مگرد
    بيشتر باشد خطر از چاهها خس پوش را
  • کار من با سرو بالايي است کز بس سرکشي
    مي شمارد حلقه بيرون در، آغوش را
  • نوش اين غمخانه در دنبال دارد نيش را
    شکوه اي از تلخکامي نيست دورانديش را
  • مردم کوته نظر در انتظار محشرند
    نقد باشد محنت فردا مآل انديش را
  • در خور پروانه ام بزم جهان شمعي نداشت
    سوختم از گرمي پرواز، بال خويش را
  • گوشه گيري کشتي نوح است در بحر وجود
    از کشاکش وارهان جسم نزار خويش را
  • غوطه دادم در دل الماس داغ خويش را
    روشن از آب گهر کردم چراغ خويش را
  • چون صدف، گوهر اگر ريزند در دامن مرا
    برنيارم ز آستين دست سؤال خويش را
  • در ميان جمع تا چون شمع باشي سرفراز
    سبزدار از آب چشم خود نهال خويش را
  • رحم کن اي گوهر سيراب بر لب تشنگان
    چند داري در گره آب زلال خويش را
  • داشتم افتادن چاه زنخدان در نظر
    من چو مي دادم به دست دل عنان خويش را