167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • کرد يکسر را ادا در روزگار بخت ما
    بود هر خواب قضايي دولت بيدار را
  • آب کوثر جلوه موج سرابي بيش نيست
    در بيابان قيامت تشنه ديدار را
  • از فروغ گوهر خود، زود صائب راز عشق
    مي گذارد نعل در آتش لب اظهار را
  • آه مي باشد مسلسل خاطر افگار را
    در درازي نيست کوتاهي شب بيمار را
  • نيست ممکن عشق را در سينه پنهان داشتن
    قرب اين آيينه طوطي مي کند زنگار را
  • از همان راهي که آمد گل مسافر مي شود
    باغبان بيهوده مي بندد در گلزار را
  • برق را در خنده اي طي گشت طومار حيات
    زندگي کوتاه باشد چون شرر اشرار را
  • در ميان دارد دل تنگ مرا سرگشتگي
    بر سر اين نقطه جولان است اين پرگار را
  • گوهر از سفتن بود ايمن در آغوش صدف
    به ز خاموشي نباشد محرمي اسرار را
  • کي شود زنجير صائب مانع شور جنون؟
    موج نتواند کشيدن در سلاسل بحر را
  • عشق کو تا گرم سازد اين دل رنجور را
    در حريم سينه افروزد چراغ طور را
  • از نظربازان خود غافل نگردد شرم حسن
    روي دل در پرده باشد غنچه مستور را
  • نيست صائب در جهان بي خودي بيم گزند
    باده خواران نقل مي سازند چشم شور را
  • از سر پر شور ما اي عقل ناقص در گذر
    پاسباني نيست حاجت خانه زنبور را
  • هر متاعي را خريداري است صائب در جهان
    بهر زخم عاشقان دارد قيامت شور را
  • باد پيمايي است عاجز نالي آهن دلان
    نيست در دلها سرايت، ناله زنجير را
  • جوي شير از قدرت فرهاد مي بخشد خبر
    مي توان در زخم ديدن جوهر شمشير را
  • در حرم هر کس گناهي کرد، حدش مي زنند
    نگذراند عشق از همصحبتان تقصير را
  • چشم حيران راست دايم حسن در مد نظر
    عکس پا بر جا بود آيينه تصوير را
  • در دل آهن کند فرياد مظلومان اثر
    ناله از زندانيان افزون بود زنجير را
  • در به دست آوردن زلفش مرا تقصير نيست
    اين ره خوابيد کوته مي کند شبگير را
  • در نشاط و خرمي، غافل نمي جويد سبب
    زعفران حاجت نباشد خنده تصوير را
  • سينه صافان بي خبر از راز عالم نيستند
    هست در پرداز جوهرها نهان شمشير را
  • سيل در معموره ها داد خرابي مي دهد
    صيد فربه مي کند مطلق عنان شمشير را
  • ترک خونريزي نکرد آن غمزه در ايام خط
    کي شود پيچيده از جوهر، زبان شمشير را