167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان عرفي شيرازي

  • ما ملامت زدگانيم که در گوشه غم
    آتش دل همه از داغ هم فروخته ايم
  • بصد اميد با کوشيدنم در مدعا عرفي
    زاستغنا مدان باقيد کوشيدن نميدانم
  • شيوه هاي زاهدان گر در شمار دين بود
    غم مخور عرفي که ما هم اختراعي ميکنيم
  • من کيم رضوان آن جنت که در هر سوي راه
    طوبي از فيض نسيم بوستان ميرويدم
  • هرگز نگشايم در دکان غم دل
    وانگه که دکان باز کنم کم نفروشم
  • برديم ز کويش دم سردي وگذشتيم
    سودي بران در رخ زردي وگذشتيم
  • منم که پاره غم در دهان غم دارم
    بزير ناصيه صد داستان غم دارم
  • دلي که زخم پذيري کند نميدانم
    وگرنه تير نفس در کمان غم دارم
  • ازان ديار عدم شد مسخرم عرفي
    که صد سپاه بلا در عنان غم دارم
  • پي حسنت الوانت اين مست گل
    که در خون سرشتي بقالب مزن
  • دلا در خون سرشتي خاکم اکنون
    کهن ديوار ايمان تازه گردان
  • عرفي زگريه دست نداري که در فراق
    دردت زدل نميبرد الا گريستن
  • خوش در خورست حسرت تو با گريستن
    بي ياد تو حلال مبادا گريستن
  • گوئي که ياد مي کنمت گه گهي ولي
    بيهوده نيست در دل شبها گريستن
  • پيشت رخم در آتش دل پايدار نيست
    اي خضر هر نفس دم آبي فرو فشان
  • پيش بردم در قمار عشق جانان باختن
    صد شکافم بر دلست و يک گريبان باختن
  • بيدل و دينم وگرنه من کجا سهو از کجا
    از تهي دستي دليرم در پريشان باختن
  • دست عرفي از گريبان کس جدا هرگز نديد
    خواهد آخر دست در چاک گريبان باختن
  • در راه طلب عرفي با هوش و سبک ميرو
    چون پاي زپي ماند برکوچه مستي زن
  • مجاوران حرم را در آستانه عشق
    غبار ناصيه آشوب بر جباه فشان
  • بسوز گريه من اي بهشت بر در وصل
    که مشت شبنم و برگ گلاب شاه فشان
  • کرشمه که نگيرم بجيب حسن آرام
    بسوز پرده و در دامن نگاه فشان
  • شهسوار حسن را سرمست بايد بود ليک
    ني چنان مستي که در دستش عنان آيد گران
  • در غمي زد غوطه عرفي کام غم لذت سرشت
    بردل ياران سبک بر دشمنان آيد گران
  • برافکن پرده از حيرت چو عرفي بي زبانم کن
    چرا بسيار ميکوشي در اثبات گناه من
  • زمين جوش آشنا در ميخوري دانسته گويا
    که ميسوزم ازين عبرت که هستم آشناي تو
  • لب جامست در افسانه آنکه مي نوشي
    گمان دارم که گويم شمه از حال جم بشنو
  • براي مرغ دل در صيدگاه ناز محبوبان
    زهر جانب صداي بال شاهين را زهم بشنو
  • بيا در سينه عرفي که مالامال غم گردي
    بحال او صداي آه درد آلود غم بشنو
  • در کجاهست اينچنين معموره انصاف ده
    شهر دلها ديده را يغماي راحت کرده
  • چون گوارا نيستي اي غم چرا در کام ما
    همچو آسايش پياپي بي حلاوت کرده
  • شاد بادا روحت اي مجنون که هنگام وفا
    در حق من درد بيدرمان نصيحت کرده
  • اين صفا اسلاميانرا نيست اي زاهد مکن
    بامغان در سومنات امروز طاعت کرده
  • نازم ببازي تو که در عرصه قريب
    منصوبه نچيده مرامات کرده
  • صوفي بگفته صيغه توحيد باطل است
    يعني که در معامله ذات کرده
  • روزگار خنده غفلت گذشت اي کبک من
    دل بدندان گير و تن در چنگل شهباز ده
  • زنار عصمت پيشگان پوشند عيب برهمن
    خوش توتياي آفتي در چشم انسان کرده
  • در حشر اگر نشناسدت معذور بايد داشتن
    چشمي که از نظاره آن چهره حيران کرده
  • سرد نگردد ز مرگ اي دل آتش فروز
    مي برم از پيرهن در کفن آتشکده
  • با دل بگوي عيب شهادت که اين اسير
    تا بود در ميان شهيدان برآمده
  • نگيري هيچ اسباب ترنم در ضرر افتد
    همه هيهات برداري همه افسوس بستاني
  • چراغت از دل آتش پرستان گر شود روشن
    در اندازي درآتش سبحه و ناقوس بستاني
  • اي بخت زشاهي بگدائي نرسيديم
    در سايه ميمون همائي که تو باشي
  • در تنگناي کوچه شهر جلال تو
    وسعت گه زمانه کمين کار خانه
  • همه شب ببانگ بلبل زده در چمن پياله
    چو نسيم گل زبستان دم صبح گشته راهي
  • آنچه بود در جهان مايه فخر خسان
    يا زر و سيمي بود يا قصب و اطلسي
  • خوش آن گرمي زشمع وصل مهر افزوزتر باشي
    برافروزي وداع و در غمت جان سوزتر باشي
  • بسادگي تو رحم آيدم در اين بازار
    که تنگدستي و اميدوار ميگذري
  • خبر زهمت خويشم کن آنزمان عرفي
    که از پياله من در خمار ميگذري
  • بهار رفت و نکرديم عزم جاي خوشي
    برهنه سرننشسيم در هواي خوشي