167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • تا نسوزد آرزو در دل، نگردد سينه صاف
    زنگ از آيينه مي گردد به خاکستر جدا
  • بهره از آميزش نيکان ندارد بد که هست
    در ميان جمع، فرد باطل از دفتر جدا
  • برنيارد کثرت مردم ز تنهايي مرا
    در ميان لشکرم چون رايت از لشکرجدا
  • در حريم وصل، اشک شور من شيرين نشد
    کعبه نتوانست کردن تلخي از زمزم جدا
  • آشنايي هاي ظاهر، پرده بيگانگي است
    آب و روغن هست در يک جويبار از هم جدا
  • نه همين خورشيد سرگرم است از سوداي او
    عشق دارد در دل هر ذره بازاري جدا
  • دل منه بر اختر دولت که در هر صبحدم
    مشرق ديگر بود خورشيد عالمتاب را
  • عشق در کار دل سرگشته ما عاجزست
    بحر نتواند گشودن عقده گرداب را
  • زنده مي سوزد براي مرده در هندوستان
    دل نمي سوزد درين کشور به هم احباب را
  • در لباس عاريت چون ابر آرامش مجو
    برق زير پوست باشد جامه سنجاب را
  • از گرانجاني شود در هر قدم سنگ نشان
    گر نيندازد به منزل راه پيما خواب را
  • چشم عبرت باز کن، گرديد چون مويت سفيد
    مگذران در خواب غفلت اين شب مهتاب را
  • غوطه در دريا دهد آتش عناني آب را
    رزق خاک مرده مي سازد گراني آب را
  • زنگ بندد تيغ چون بسيار ماند در نيام
    مانع است از سبز گرديدن رواني آب را
  • تيره بختي نيل چشم زخم جان روشن است
    در سياهي بيش باشد زندگاني آب را
  • خاکساران فيض بيش از آب رحمت مي برند
    در زمين پست باشد خوش عناني آب را
  • مي کند کثرت جهان در چشم روشندل سياه
    تيره مي سازد هجوم کارواني آب را
  • دست نتوان شست صائب زود از روشندلان
    در گره بندد گهر از قدرداني آب را
  • کاه را بال و پر پرواز گردد کهربا
    نيست در دست اختياري سالک مجذوب را
  • نرمتر از مغز گردانيد در کام هما
    زور بازوي قناعت، استخوان سخت را
  • نيست حرف نرم را تأثير در آهن دلان
    ناوک از فولاد مي بايد نشان سخت را
  • پاي ايمان جهاني در خم لغزيدن است
    بر مياور ز آستين اي دشمن دين دست را
  • رشته نازک، گوهر دلها ازان نازک تر است
    زينهار آهسته کش در زلف مشکين دست را
  • بيستون را تيشه ام در حمله اول گداخت
    نيست با من نسبتي فرهاد سنگين دست را
  • از گرفتاران خود، صياد مي گيرد خبر
    فکر روزي، چند در کنج قفس باشد ترا