167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان عرفي شيرازي

  • بمهد ناز شيرين در شکر خواب
    گلش را خوي ز شبنم کرده شاداب
  • گهي بيدار وگه در خواب بودي
    گهي بستي نظر گاهي گشودي
  • گلي در گلشن آرم مست و چالاک
    که هر گل صد گريبانرا زند چاک
  • ز بوي گل درآمد عطر در تاب
    بيک عطسه تهي شد چشمش از خواب
  • فرامش کرده عمدا شستن روي
    که در گلزار شويد بر لب جوي
  • چنان چابک بران بنشست و بشتافت
    که دستش را عنان در نيمره يافت
  • درون آمد چو شمعي در شبستان
    دمي استاد بر درگاه بستان
  • اگر حور آمد اين دروازه بستست
    بکوبد در کليد او شکست است
  • گر آيد باغبان گوئيد ميسوز
    که در باغ آتش آفتاده است امروز
  • نسيم از در درآيد ني ز ديوار
    چو آيد خلوتي باشد نه طرار
  • ز شکر خنده آن لعل شادات
    تبسم در دهان غنچه شد آب
  • بهر سو جلوه کرد آن چشم غماز
    خيابان در خيابان عشوه وناز
  • شمال آمد باستقبال بويش
    ولي در راه ماند از بيم خويش
  • صبا تا ديد او را در چميدن
    نيارستي بشاخ گل وزيدن
  • بسرو اين نغمه بلبل داشت در کار
    که بلبل را بگل زين پس چه آزار
  • ز روي سبزه سنبل رفته در تاب
    ز بوي گل بنفشه جسته از خواب
  • هوا ساقي و خار و گل قدح نوش
    چکاوک نغمه زن ديوار در نوش
  • بآب از سايه گل آتش سپرده
    سمندر غوطه ها در آب خورده
  • صبا کز فيض نرگس شد سرابي
    گزد هر دم لبش در نيم خوابي
  • سراسيمه تذرو از حسن شمشاد
    ز سرو افتاده در دامان صياد
  • تو گويي باغباني در رحم داشت
    که شکل نطفه ها زينگونه بنگاشت
  • سمومي از در گلشن درون تاخت
    که ناگه يکچمن گل رنگ درباخت
  • لبش زين گفتگو در پوست خنديد
    چو پيش آمد بحکم غمزه پرسيد
  • ضميرش در صد انديشه مي سفت
    بتمکين سر همي جنباند و ميگفت
  • بنازي کز عتاب شاه کم نيست
    بحکمي کش علامت در عدم نيست
  • بتشويشي که با من هم سرشتست
    باندوهي که از من در بهشتست
  • بگيسوئي که داني چند تاراست
    بمژگاني که بيني در چه کار است
  • اگر باشد هم اين نسبت نبودي
    کجا بر من در تهمت گشودي
  • همايي چون تو بايد بال گستر
    که در ظلش بر آرد چون مني سر
  • که در سوگند داد صدق دادست
    نه بر گلگون بتوسن زين نهاد است
  • دعائي کافکند در سينه ها فرش
    بيک جنبش پرداز سينه تا عرش
  • هر آن مطلب که در عالم نگنجيد
    بيک لفظ دعا گنجاند و بخشيد
  • لب ما را دعاي شه در آموخت
    بجيب هر دعا صد مدعا دوخت
  • مگيرد آتش نازش بهر خام
    مبادا صيدا ورا رخنه در دام
  • صلاح خويش در تلخي مبيناد
    ز شيرين تلخ گويي بگذر اي باد
  • چراغ سومناتست آتش طور
    بود زان هر جهت را نور در نور
  • حقيقت را چو هست اين جنس در کار
    بکاوش خود چرا نبود خريدار
  • مراد هر دوکونت ره نشين باد
    هلاک دشمنت در آستين باد
  • چو يوسفم گذرد در بهشت بر صف حور
    نشان دهم بتو هر گام صد زليخا را
  • چون اثر در تو کند عشق که اعجاز مسيح
    مرده را جان دهد آدم نکند حيوانرا
  • جنس دين را چه کساد آمده عرفي در پيش
    که بجز مرده زحافظ نخرد قرآن را
  • در خلوتي که دختررزنيست عيش نيست
    داغست شيخ شهر زعيش مدام ما
  • در روزگار نيست رسولي که بي حسد
    درگوش چون توئي برساند پيام ما
  • منزلگه دلها همه کاشانه عشق است
    هرجا که دلي گمشده در خانه عشق است
  • فرزانه درآيد به پري خانه مقصود
    هرکس که در اين باديه ديوانه عشق است
  • در خواب شب آلوده بخون ديد خدنگت
    تعبير جز اين نيست که عالم هدف تست
  • منزل صلح ميان تو دراز است فغان
    ورنه در دين تو با کيش مغان اينهمه نيست
  • کسي که بر اثر مدعاي خويشتن است
    کشيده تيغ ستم در قفاي خويشتن است
  • چنان زفيض قناعت بعيش مشغولم
    که نفس کام طلب در غذاي خويشتن است
  • نازم بفيض عشق که در خانقاه و دير
    چشم و چراغ شمع به پروانه روشنست