167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

گلشن راز شبستري

  • جهان کل است و در هر طرفة العين
    عدم گردد و لا يبقي زمانين
  • چو مرگ و زندگي باشد مقابل
    سه نوع آمد حياتش در سه منزل
  • ولي هر لحظه مي گردد مبدل
    در آخر هم شود مانند اول
  • هر آنچ آن گردد اندر حشر پيدا
    ز تو در نزع مي گردد هويدا
  • تنت در وقت مردن از ندامت
    بلرزد چون زمين روز قيامت
  • مسامت گردد از خوي هم چو دريا
    تو در وي غرقه گشته بي سر و پا
  • بقا حق راست باقي جمله فاني است
    بيانش جمله در «سبع المثاني » است
  • هميشه خلق در خلق جديد است
    و گرچه مدت عمرش مديد است
  • وليکن چو گذشت اين طور دنيي
    بقاي کل بود در دار عقبي
  • مظاهر چون فتد بر وفق ظاهر
    در اول مي نمايد عين آخر
  • به هر باري اگر نفع است اگر ضر
    شود در نفس تو چيزي مدخر
  • چنان کز قوت عنصر در اينجا
    مواليد سه گانه گشت پيدا
  • همه اخلاق تو در عالم جان
    گهي انوار گردد گاه نيران
  • بهشت و حور و خلد آنجا چه سنجد
    که بيگانه در آن خلوت نگنجد
  • يکي گر در شمار آيد به ناچار
    نگردد واحد از اعداد بسيار
  • چه شک داري در آن کين چون خيال است
    که با وحدت دويي عين محال است
  • هر آن چيزي که در عالم عيان است
    چو عکسي ز آفتاب آن جهان است
  • نظر چون در جهان عقل کردند
    از آنجا لفظها را نقل کردند
  • نظر کن در معاني سوي غايت
    لوازم را يکايک کن رعايت
  • به چشمش گرچه عالم در نيايد
    لبش هر ساعتي لطفي نمايد
  • ز چشمش خون ما در جوش دائم
    ز لعلش جان ما مدهوش دائم
  • کژي بر راستي زو گشت غالب
    وز او در پيچش آمد راه طالب
  • گر او زلفين مشکين برفشاند
    به عالم در يکي کافر نماند
  • گل آدم در آن دم شد مخمر
    که دادش بوي آن زلف معطر
  • کسي گر خطش از روي نکو ديد
    دل من روي او در خط او ديد