167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

گلشن راز شبستري

  • تو را غير تو چيزي نيست در پيش
    وليکن از وجود خود بينديش
  • اگر در خويشتن گردي گرفتار
    حجاب تو شود عالم به يک بار
  • تويي در دور هستي جزو سافل
    تويي با نقطه وحدت مقابل
  • به ما افعال را نسبت مجازي است
    نسب خود در حقيقت لهو و بازي است
  • خداوندي همه در کبريايي است
    نه علت لايق فعل خدايي است
  • سزاوار خدايي لطف و قهر است
    وليکن بندگي در جبر و فقر است
  • برو جان پدر تن در قضا ده
    به تقديرات يزداني رضا ده
  • به هر موجي هزاران در شهوار
    برون ريزد ز نص و نقل و اخبار
  • وجود علم از آن درياي ژرف است
    غلاف در او از صوت و حرف است
  • رود با قعر دريا با دلي پر
    شود آن قطره باران يکي در
  • خرد غواص آن بحر عظيم است
    که او را صد جواهر در گليم است
  • صدف بشکن برون کن در شهوار
    بيفکن پوست مغز نغز بردار
  • هر آن کو جمله عمر خود در اين کرد
    به هرزه صرف عمر نازنين کرد
  • ز جوزش قشر سبز افتاد در دست
    نيابد مغز هر کو پوست نشکست
  • ز من جان برادر پند بنيوش
    به جان و دل برو در علم دين کوش
  • که عالم در دو عالم سروري يافت
    اگر کهتر بد از وي مهتري يافت
  • علوم دين ز اخلاق فرشته است
    نباشد در دلي کو سگ سرشت است
  • همه اخلاق نيکو در ميانه است
    که از افراط و تفريطش کرانه است
  • ظهور نيکويي در اعتدال است
    عدالت جسم را اقصي کمال است
  • چو يابد تسويت اجزاي ارکان
    در او گيرد فروغ عالم جان
  • نکاح معنوي افتاد در دين
    جهان را نفس کلي داد کابين
  • ولي و شاه و درويش و توانگر
    همه در تحت حکم او مسخر
  • جز از حق مي نيايد دلربايي
    که شرکت نيست کس را در خدايي
  • وجود کل ز کثرت گشت ظاهر
    که او در وحدت جزو است سائر
  • ندارد کل وجودي در حقيقت
    که او چون عارضي شد بر حقيقت