167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • از هدايه فتاده در خذلان
    وز بدايه نهايتش حرمان
  • صد مجلد کتاب بنهاده
    در عذاب مخلد افتاده
  • موي در سر سفيدي افکندت
    سر مويي نمي شود پندت
  • کاملان چون در سخن سفتند
    اعذب الشعر اکذبه گفتند
  • مستمر بر مکارم اخلاق
    مشتهر در مجامع آفاق
  • ننهاده ست هيچ کس خواني
    در همه شعر بهر مهماني
  • در حقيقت کمال او آنست
    کز وجودش مراد يزدانست
  • همچنين از حقايق عالم
    همه چيزي بود در او مدغم
  • خلق را در ظهور پيدايي
    هستي اوست علت غايي
  • هر جمال و کمال فرخنده
    که بود در جهان پراکنده
  • صفت علم را ببين مثلا
    جلوه گر در مجالي علما
  • بود جمله شئون حق ز ازل
    مندرج در تعين اول
  • همه بالذات متحد با هم
    همه در ضمن يکدگر مدغم
  • در ميانشان تعدد و تمييز
    خارجا منتفي و علما نيز
  • بعد ازان در تعين ثاني
    شد مفصل شئون پنهاني
  • عکس باطن نمود در ظاهر
    گشت امکان وجوب را ساتر
  • هيچ موجود نيست در عالم
    که شناسد حقيقت آدم
  • هست در وي هنوز بالقوه
    فهي بالفعل غير ممحوه
  • شود اندر خداي همواره
    چون غذا محو در غذا خواره
  • خانه در کوي انزوا کردن
    رو به ديوار عزلت آوردن
  • استعاذت که امر کرد بدان
    ايزدت در قرائت قرآن
  • ز آيت لايمسسه الا
    آمدي در شمار مستثنا
  • آنچه مستخلف از ترفع شان
    داشت بنمود در خليفه عيان
  • نقد عمرت ز فکرت معوج
    خرج شد در رعايت مخرج
  • صرف کردي همه حيات سره
    در قراآت سبعه و عشره
  • مخلص مخلصي که در قرآن
    انبيا راست نازل اندر شان
  • ليک فکري که در سراچه روح
    بگشايد هزار باب فتوح
  • متقارب نهاد در ره گام
    متجانب ز طفره نظام
  • رشته صحبتش ز کف مگذار
    زانکه موييست در رسن بسيار
  • عزلت هوش آنکه غير خداي
    در حريم دلت نيابد جاي
  • گاه هم پنجه ددت سازند
    گاه در دام ديوت اندازند
  • پيروان در عتاب با آنان
    ورد لامرحبا بکم خوانان
  • تنفس محنت گريز راحت جوي
    داردش در ره اباحت روي
  • کرده وهم و خيال بيباکان
    مندرج در عبادت پاکان
  • خالي از داغ صاحب تمغا
    در همه شهر افکند غوغا
  • زاهدي مي گذشت در راهي
    فاسقي را بديد ناگاهي
  • در گناه عظيم افتاده
    ره به سوي جحيم بگشاده
  • کرده نقل از زبان معتمدي
    در حکايات اهل دل سندي
  • دل برون زو وجود بربايد
    در درون مثل آن بيفزايد
  • جان او در تجليات قدم
    يافته جاودان ثبات قدم
  • چون دهد جاي در دل انديشه
    نبودش غير باطل انديشه
  • چون به بازارحشر بگشايند
    که در آن آنچه هست بنمايد
  • که چرا قدر کم شناختمش
    گنج در و گهر نساختمش
  • کاشکي کردمي تهي يکسر
    کردمي پر ازين در و گوهر
  • تا نيفتادمي ازان تقصير
    در حجاب خجالت و تشوير
  • بلکه چون بر حقيقت واحد
    در مراتب وجود شد وارد
  • همچنين در وجود في الاعيان
    که وجوديست خارج اذهان
  • بلکه چون از تکرر اعمال
    اثري ماند در دل عمال
  • روز محشر به قدرت قادر
    در لباس صور شود ظاهر
  • رو نمايد به قدرت خالق
    در قيامت به صورت لايق
  • مصطفي گفت مي رود شيطان
    همچو خون در مجاري انسان
  • باصره از دو ديده روشن
    در حريم سخط کند روزن
  • باشد القصه در همه اندام
    فعل ابليس را تصرف عام
  • عارفي در طريق حق سندي
    گشت مهمان صاحب خردي
  • جان او در تجلي صمدي
    دارد از حق تسلي ابدي
  • ارض چه بود، حقايق اعيان
    مستقر در نشيمن امکان
  • بود اعيان باسرها و صفات
    مندمج در نخست رتبه ذات
  • کرد بيرون ز پاش شلوارش
    بست کالاي خويش در بارش
  • چون در مدح عاشقان سفتند
    تتجافي جنوبهم گفتند
  • هرگز آن ابله سفله پيشه
    نکند در دل خود انديشه
  • از جهالت در آن تعلل کرد
    وز شناساييش تجاهل کرد
  • بوفراس آن سخنور نادر
    بود در جمع شاميان حاضر
  • ذکرشان سابق است در افواه
    بر همه خلق بعد ذکرالله
  • ساخت در چشم شاميان خوارش
    حبس فرمود بهر آن کارش
  • مادح اهل بيت در معني
    مدحت خويشتن کند يعني
  • زانکه مدح از مناسبت خيزد
    جنس در مدح جنس آويزد
  • هنري جا نکرد در دلشان
    که به کوشش نگشت حاصلشان
  • حبذا قابلان اين دوران
    کز حسب آنچه بود در امکان
  • بعد ازان پاي سعي فرسودند
    در نسب راه کسب پيمودند
  • مصطفي را ز فضل رباني
    گشته ام در متابعت فاني
  • شاد زي از عنايت مولي
    در حماي حمايت ليلي
  • ليک چون در عدد شود ساري
    رو نمايد تعددي طاري
  • چنبر چرخ حلقه در او
    حلقه قدسيان ثناگر او
  • به لباس ملوک ارزنده
    ليک خود را نهفته در ژنده
  • سر ايشان ز قيدها مطلق
    در حقيقت هميشه مستغرق
  • در نيابد دل پريشانش
    نرهاند ز چنگ ايشانش
  • گله چه بود جماعت ياران
    در ره جذب عشق همکاران
  • ديگري خاشع آنچنان باشد
    که در احوال او عيان باشد
  • زنگ انکار از دلم بزدود
    در اقبال بر رخم بگشود
  • زانکه در ديده موي ناهنجار
    مايه مويه گردد آخر کار
  • ليک بهر حقوق پيشينه
    داري آن را نهفته در سينه
  • در بيان عقايد اسلام
    کافي اندر بيان آن و تمام
  • همه از وصمت عناد مصون
    مستقر در مقام لايعصون
  • قسم ديگر مدبر اشباح
    متصرف در آن صباح و رواح
  • فصحاي عرب اگر به تمام
    سحر ورزند در اداي کلام
  • وان خلافي که داشت با حيدر
    در خلافت صحابي ديگر
  • فسحت قبر او بيفزايند
    روزني در بهشت بگشايند
  • ور نگويد جوابشان در خور
    آهنين گرزي آيدش بر سر
  • وان که ضعفي بود در ايمانش
    نبود زان گذشتش آسانش
  • جاودان در مقام خود باشد
    هرگزش دل ز غصه نخراشد
  • آمدن در صور کمال جلاست
    ديدن آن کمال استجلاست
  • روز بودي به شغل مهماني
    شب در انديشه خدا خواني
  • بانگ تسبيح و نعره تهليل
    بر گرفتند در جوار خليل
  • نيست در مذهب مسلماني
    جز به اتمام ذبح قرباني
  • قدسيان گوهر ادب سفتند
    در جواب خليل حق گفتند
  • هاي و هويي فکند در ملکوت
    ذکر ذوالکبرياء و الجبروت
  • ماندش آن صورت پسنديده
    چون سياهي ديده در ديده
  • زده بعد از جواني گذران
    دست در کارسازي دگران
  • چون لبش در فسون بجنبيدي
    بر خود افسونگران بلرزيدي
  • ور زبان در فسانه بگشادي
    مالش صد فسانه خوان دادي