167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان عرفي شيرازي

  • آن جرعه کشانيم که از ؟؟
    ياقوت شود حباب در کاسه ما
  • عرفي که قدم در دهن تيشه نهد
    از بس غم دل ؟ غم پيشه نهد
  • گوشي ميدار کين خروشان طلبست
    در سينه خامشي ما بي ادبان
  • اين ناله که در آتش خويشست کباب
    وين گريه که از شيشه دل خورده شراب
  • در بستن يخ چو توبه من شکند
    گر ساغر مي ز درد عاشق سازند
  • اي حسن تو در صفا چو آئينه من
    آئينه مدار تيره از کينه من
  • هم سايه او نهند در کفه مگر
    ورنه دو جهانش همترازو نشود
  • زينگونه که دل بفعل زشتم طلبد
    وز بيب حرام در کنشتم طلبد
  • گر معني هر نقش نيابي باشي
    آن مرده که در گور منقش باشد
  • مستوري دل طلب که مستي اينجاست
    در يوزه طلب که چربدستي اينجاست
  • آلودگيي که آب عصمت ببرد
    در سلسله نگاه ما نتوان يافت
  • بده تا بشويم برو بام دل
    در آغاز بينم سرانجام دل
  • چو بيخود شوم در دماغم فشان
    بکام دل و جان داغم فشان
  • بمن ده که با وي کنم سير دل
    شود روشنم کعبه در دير دل
  • بيا ساقي آن مست فيروز جنگ
    که مه را نهد در دهان پلنگ
  • که در چنگ فرعون نفس غنيم
    ز هر مو بريزم عصاي کليم
  • بيا ساقي آن بزم در هم شکن
    ز نامحرمان پاک ساز انجمن
  • انا لحق نمي گنجدم در نفس
    بروب از ره آتشم خار و حسن
  • بوسه نگيرد ز دماغ سخن
    کش سخن او ندمد در دهن
  • چون در جودش باثر باز شد
    جنبش نبض عدم آغاز شد
  • دانه غم در دل افکار کشت
    تخم کرشمه به سمن زار کشت
  • گر چه در اين باغچه چند و چون
    خار و گل از يک شجر آيد برون
  • بهر چه در مشعله گاه شهود
    نور بيک جامه درونست و دود
  • باغ وي آلوده نيرنگ ني
    در چمنش آب نه ورنگ ني
  • سرمه کش ديده ما اعمي است
    ديده همان در طلب سلمي است
  • عقل که در وادي حيرت شتافت
    رو بحرم داشت ولي دير يافت
  • پاي طلب سوده در اول قدم
    وه که نزد برتر از اين کس قدم
  • معرفتش زينت بيرون در
    نقش و نگاري است ز خون جگر
  • بودي اگر همچو تويي در وجود
    پيش تو بردي بعبادت سجود
  • سنگ بر اين شيشه سيماب زن
    شمع شفق شعشعه در آب زن
  • جلوه معني ز صور باز گير
    در ره وحدت روشن باز گير
  • در حرم راز تو محرم تو بس
    جلوه بخود کن که تو را هم تو بس
  • منت جاويد تو برهان ما
    نور تو در سينه ايمان ما
  • صاف اميدم بلب بيم ريز
    گرد مرا در ره تسليم ريز
  • ديدي اگر مصلحتي در عدم
    بر اثر آن زدي اکنون قدم
  • ماعدم و ذات تو عين وجود
    دست عدم کي در هستي گشود
  • ور بفشارد، قدمي در دلم
    گردد از آن تحت ثري منزلم
  • اين زر اندوده بنه در گداز
    سکه اصليش بر افروز باز
  • واي که در باغ تو اين مرغ دون
    نغمه شايسته نريزد برون
  • شام اجل کز در جان بگذرد
    از عدم آباد جهان بگذرد
  • چون قلم صنع تحرک نمود
    در رقم دايره هست و بود
  • سايه آن نور که بي سايه است
    نور در اين سايه تهي مايه است
  • بر در معني سر بي تاج بر
    تاج سر از عزت معراج بر
  • نوري از آن صبح جبين برگرفت
    سنبل شب در چمن تر گرفت
  • گر بوي افتد نظرش در گداز
    فوت شود و هم برنج دراز
  • از در اين صومعه تا اوج عرش
    زير قدم عزت معراج فرش
  • سايه آن جعد که دل مي فشاند
    در چمن سنبله سنبل نشاند
  • سايه جاهش چو بميزان فتاد
    در سفر تحت ثري رو نهاد
  • نيش ستم در دل عقرب شکست
    بر اثرش راه نحوست ببست
  • هر که بهودج بريش خاص بود
    در ره آن مرحله رقاص بود