167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

گلشن راز شبستري

  • نماند در ميانه رهرو راه
    چو هاي هو شود ملحق به الله
  • بود هستي بهشت امکان چو دوزخ
    من و تو در ميان مانند برزخ
  • من تو چون نماند در ميانه
    چه کعبه چه کنشت چه ديرخانه
  • در اين مشهد يکي شد جمع و افراد
    چو واحد ساري اندر عين اعداد
  • دگر گفتي مسافر کيست در راه
    کسي کو شد ز اصل خويش آگاه
  • به عکس سير اول در منازل
    رود تا گردد او انسان کامل
  • در اطوار جمادي بود پيدا
    پس از روح اضافي گشت دانا
  • به طفلي کرد باز احساس عالم
    در او بالفعل شد وسواس عالم
  • رسد چون نقطه آخر به اول
    در آنجا نه ملک گنجد نه مرسل
  • نبوت در کمال خويش صافي است
    ولايت اندر او پيدا نه مخفي است
  • ولي از پيروي چون همدم آمد
    نبي را در ولايت محرم آمد
  • در آن خلوت سرا محبوب گردد
    به حق يکبارگي مجذوب گردد
  • بود تابع ولي از روي معني
    بود عابد ولي در کوي معني
  • خلل در راه سالک نقص مغز است
    چو مغزش پخته شد بي پوست نغز است
  • وگر با پوست تابد تابش خور
    در اين نشات کند يک دور ديگر
  • چو شد در دايره سالک مکمل
    رسد هم نقطه آخر به اول
  • تناسخ نبود اين کز روي معني
    ظهورات است در عين تجلي
  • نبوت را ظهور از آدم آمد
    کمالش در وجود خاتم آمد
  • ولايت بود باقي تا سفر کرد
    چو نقطه در جهان دوري دگر کرد
  • ورا قبله ميان غرب و شرق است
    ازيرا در ميان نور غرق است
  • ز هر سايه که اول گشت حاصل
    در آخر شد يکي ديگر مقابل
  • کنون هر عالمي باشد ز امت
    رسولي را مقابل در نبوت
  • نبي چون در نبوت بود اکمل
    بود از هر ولي ناچار افضل
  • نماند در جهان يک نفس کافر
    شود عدل حقيقي جمله ظاهر
  • بود از سر وحدت واقف حق
    در او پيدا نمايد وجه مطلق