167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان عرفي شيرازي

  • در اين دود گه دلا دربند
    چندم از آه بي اثر بکشي
  • تاکيم چون چراع شام بلا
    زنده سازي و در سحر بکشي
  • خيال که عرفي خلد در دلت
    که بيموجب از خويشتن ميروي
  • ديباچه علم خويش در پيشم نه
    کز حمد تو نقش آشنا پردازم
  • عرفي دل ما کيش دگرگون نکند
    در يوزه جز از درون پرخون نکند
  • مرديم که آه ما دل شب نگزد
    در جام رود ميي که مشرب نگزد
  • گر جوهر قطره صاف باشد يا درد
    در قطره چنان بجو که گوئي درياست
  • تا خيزم و آرمت در آغوش اجل
    کشتست بتکليف وداع تو مرا
  • يوسف بدر آورد و زليخا گرديد
    هر کس که بريسمان ما در چه شد
  • هر صبحدمي شکوفه وش خوش گردم
    گرد در دلهاي مشوش گردم
  • چون شاد شوم باز پريشان و ملول
    در خرمن خويش افتم و آتش گردم
  • ني ني در مستي نزنم گلزاريست
    کين موسي عمران گل مشکين نفس است
  • عرفي بدري رو دم سردي بفروش
    در يوزه کن و چهره زردي بفروش
  • عرفي در معرفت گشودن تا کي
    خود گفتن و خود هم نشنودن تا کي
  • در دوست شدم محو ولي بي خبري
    هر چند طلب کرد ، نشان باز نيافت
  • خيز اي اجل از در دلم تا دم حشر
    جاروب کش مزار آسايش باش
  • عشق آمد و رفت خونچگان در بازار
    زهد آمد و کرد اشک تزوير نثار
  • در عرصه عشق تنگ ميداني به
    از گفت و شنو سکوت و حيراني به
  • بلبل نشوي در چمن و فاخته شو
    يک نغمگي از هزار دستاني به
  • تا از در محنتکده دل ريشان
    افتاده رهم بکوي محنت کيشان
  • هر کس که سرش نه در گريبان فناست
    تا گردنش از فرق همه زخم جفاست
  • بط سينه بدريا نهد اما ساقي
    دريا نهد از شراب در سينه بط
  • دستي دارم که در گريبان غمست
    پايي دارم که وقف دامان غمست
  • دي با دل ريشهاي آکنده نمک
    در طور شدم نه ديو همره نه ملک
  • اي آهوي فتنه سنبلت را بکمند
    در دام فريبت اهل ايمان دربند
  • پيچيدن تن در کفن ديبا چيست
    بکذار کفن ، سگ استخوان خواهد برد
  • در آينه عکس روي سلمي بودن
    آنسان نبود که اهل معني بودن
  • در باغ دلم که روضه نعتش گويد
    آب طلبت روي چمن ميشويد
  • در عهد من آنکه لاف سنج سخن است
    خصم پدر است و قاتل نظم منست
  • گر در قدم سرو چمن بگدازم
    گاهي بر شمع انجمن بگدازم
  • يکذره زغم بي غم او نيست در آن
    بگدازم و از گداختن بگدازم
  • مگذار که پامال شود در ره کفر
    رحمي که جگر گوشه ايمان منست
  • دردا که سخن دگر زفرزانگيست
    چيزي که نه در شمار ديوانگيست
  • گر دست زنم بکام در دست دگر
    شمشير دهم که قطع آن دست کند
  • بگذشته از توام در اين نشاه چراست
    برداشته بايدت چو برداشته اي
  • چون شاه رسل نشست بر منبر عرش
    باز آمد و هشت سايه در کشور عرش
  • اوقات حيات خويش را سنجيدم
    هر وقت که در خوابگذشت آن به بود
  • در معرکه دو کون فتح از عشقست
    با آنکه سپاه او شهيدند همه
  • مشکل که سبوي آسمان شق نشود
    زينسان ؟؟در آن جرم؟؟ يخ بسته
  • آگه نيم از عيش که شهد چه گلوست
    راحت نشناسم که چه مي در چه سبوست
  • حسن آن باغي که خلد ازو بيرنگست
    عشق آن دامي که در رخش بيرنگست
  • چين بر سر چين نهادي از چهره خويش
    يا چشمه آفتاب در موج آمد
  • پروانه که دم نميزند در بر شمع
    ميسوزد وکس بدو نمي پردازد
  • گر ناله خموشست دلم در جوش است
    ور ديده سرابست درونم درياست
  • در باغم و دل شکارگاه شير است
    نگشوده نظر دل از تماشا سير است
  • پروانه بشب گرم و بروز افسرده است
    ما در شب و روز طبع آتش داريم
  • ما خاک نشين و شوکت کي داريم
    در نوحه گري زمزمه ني داريم
  • مائيم که بي ساقي و بي مي مستيم
    در کوچه فقر و مجلس کي مستيم
  • در عيش بهار و ماتم دي مستيم
    مستيم و عيان نيست که تا کي مستيم
  • دل دشمن شاديست و در کار غمست
    از عافيت آسوده و بيمار غمست