167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان عرفي شيرازي

  • اين پا به معصيت نه سزاوار بخشش است
    در حشر انتظار شفاعت چرا بريم
  • چشمه نورم ولي در نور عصيان موج زن
    آفتابم، آفتاب سايه پرورد شبم
  • برهمن حاشا که افشاند بدير از ياصنم
    آنچه دل در کعبه ميريزد زيارب ياربم
  • عرفي از کج بازي سياره آسودم که دوش
    آتش دل شعله زد در خانمان کوکبم
  • زباده توبه حرامست در شريعت عشق
    اگر قبول نداري رساله ميطلبم
  • گل فشانند به بستر همه چون عرفي و من
    مشت خس چينم در جامه خواب اندازم
  • من ازينسوي و تو زانسو بتو ميگويم ، دل
    دست در دامن کسري زده دادي بزنيم
  • در نيارد که دمي غاشيه غم بکشد
    سردهيم اين دل و بانگ دل شادي بزنيم
  • عرفي از مردم آلوده پريشان شده ايم
    دست در دامن پاکيزه نهادي بزنيم
  • گر گذشتم ز در کعبه نه از بي خبريست
    مصلحت نيست که من طالب منزل باشم
  • صد مصپتکده در هر سخنم مدغم بود
    گريه و ناله صد شام و سحر باخته ام
  • اي گريه بي مضايقه از در درا که من
    هر دم بخون دل بنويسم سلام چشم
  • هر کس از آئينه بيند جمال کار خويش
    ما فروغ کار در پيشاني غم ديده ايم
  • زان خريداريم در هنکامه اهل فنا
    کين جماعت را بهر ملکي مسلم ديده ايم
  • خوب و زشت مردم بيگانه نشاسيم ما
    زشتئي در بي نيازيهاي محرم ديده ايم
  • تا رضا در ديده ما کحل همت کرده است
    طيلسان بخل را برفرق حاتم ديده ايم
  • تا در سر کوي تو بلغزد
    پاي از لب جو دريغ داريم
  • گرد حريم ديرم و در ديده ام کشند
    تا از کدام گوشه دامن فتاده ام
  • در بزم عيش عرفي اگر روز ساکنم
    شب تا سحر بحلقه شيون فتاده ام
  • از بس شکفته در دهن تيغ رفته ايم
    ترس قيامت از دل قصاب شسته ايم
  • هم کفر ما بلذت وهم دين ما بذوق
    زنار و سبحه در شکر ناب شسته ايم
  • نشسته بر سر گنج و بفقر مشهورم
    نهفته در ته دامن چراغ و بي نورم
  • چنان بخواهش ديدار رفته ام شب وصل
    که شوق هم بتفاضا نديده در طورم
  • بس که درد عالمي در عشق تنها ميکشم
    ناله امروز را از ضعف فردا ميکشم
  • عشق را در کف متاعي بود گفتم چيست گفت
    نيل بد ناميست بر روي زليخا ميکشم
  • کو معرکه عشق که از جام شهادت
    بيخود شده در لجه خون بحل افتم
  • آخر که مرا گفت که از باغچه قدس
    بيفايده در دامگه آب و گل افتم
  • عرفي که گمان داشت که از وادي اسلام
    باز آيم و در سجده بت منفعل افتم
  • عرفي خموشيي بگزنيم که در بهار
    گل بيندم بباغ و نداند که بلبلم
  • از ناوک تو عمدا دشوار ميدهم جان
    تا در دلت بماند ذوق شهادت من
  • باغبان عشق ميگويد که خاکستر شود
    شانه باد صبا در طره شمشاد من
  • کفر ني اسلام ني اسلام کفر آميزني
    حکمت ايزد ندانم چيست در ايجاد من
  • برقص اي نيم بسمل صيد و در دل
    شکستنهاي پيکان تازه گردان
  • دلا در خون سرشتي خاکم اکنون
    کهن ديوار ايمان تازه گردان
  • پي بالانشيني واعظا مي را مکن ضايع
    بيا در ديرهم صدر لوندان مي توان بودن
  • بگوئيدم که تا تسبيح بر زنار بگزينم
    اگر در زمره طاعت پسندان ميتوان بودن
  • چون خرامد دردلم جان همچو آب زندگي
    سر نهد در پاي سرو قامت دلجوي او
  • اي قلم شعله سوز دود دل ما بسوز
    آتش حسرت فروز در دل اوراق نه
  • عرفي اگر در جگر شعله نداني شکست
    صد فلک از دود دل بر سر افاق نه
  • زره وفا در اين کو که گذشته دامن افشان
    که غبار کوچه ما بر توتيا نشسته
  • کي دو عروس را بهم تاب مشارکت بود
    يا در مردمي مزن ياسه طلاق آزده
  • دل بود شايسته درد آنگه از صد دل يکي
    سر بياد چشم جانان در پي آهومنه
  • گر دليرانه بتازي بمن اي چرخ رواست
    تاتو در معرکه صيد زبون داشته
  • نوش کن خون دلم تا بشناسي اي خضر
    که تو در چشمه حيوان همه خون داشته
  • بهر فريب سايه نيندازيم بسر
    در زير شاخ سدره بخوابم نميکني
  • مرا اين آتش از داغ جدائي بيشتر سوزد
    که ميگويند جا در منزل بيگانه داري
  • زآسيب نظر گر ميگريزي در دلم بنشين
    که آنگه خالي از نامحرمان کاشانه داري
  • تا کي از عشوه نيم مستانرا
    بشکني جام و در خمار کشي
  • تا کي اي دل عروس عصمت را
    عقد بندي و در کنار کشي
  • عشق را شو که خويش را ترسم
    در شبيخون روزگار کشي