167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

گلشن راز شبستري

  • فرشته گرچه دارد قرب درگاه
    نگنجد در مقام «لي مع الله »
  • سيه رويي ز ممکن در دو عالم
    جدا هرگز نشد والله اعلم
  • در اين مشهد که انوار تجلي است
    سخن دارم ولي نا گفتن اولي است
  • چو چشم سر ندارد طاقت تاب
    توان خورشيد تابان ديد در آب
  • از او چون روشني کمتر نمايد
    در ادراک تو حالي مي فزايد
  • عدم چون گشت هستي را مقابل
    در او عکسي شد اندر حال حاصل
  • عدم در ذات خود چون بود صافي
    از او با ظاهر آمد گنج مخفي
  • عدم آيينه عالم عکس و انسان
    چو چشم عکس در وي شخص پنهان
  • چو نيکو بنگري در اصل اين کار
    هم او بيننده هم ديده است و ديدار
  • جهان را سر به سر آيينه اي دان
    به هر يک ذره در صد مهر تابان
  • به اعضا پشه اي همچند فيل است
    در اسما قطره اي مانند نيل است
  • درون حبه اي صد خرمن آمد
    جهاني در دل يک ارزن آمد
  • به پر پشه اي در جاي جاني
    درون نقطه چشم آسماني
  • به هم جمع آمده در نقطه حال
    همه دور زمان روز و مه و سال
  • ز هر يک نقطه دوري گشته داير
    هم او مرکز هم او در دور ساير
  • تو گويي دائما در سير و حبسند
    که پيوسته ميان خلع و لبسند
  • تو در خوابي و اين ديدن خيال است
    هر آنچه ديده اي از وي مثال است
  • چه مي گويم حديث عالم دل
    تو را اي سرنشيب پاي در گل
  • نشستي چون زنان در کوي ادبار
    نمي داري ز جهل خويشتن عار
  • و يا چون موسي عمران در اين راه
    برو تا بشنوي «اني انا الله »
  • به نزد آنکه جانش در تجلي است
    همه عالم کتاب حق تعالي است
  • نخستين آيتش عقل کل آمد
    که در وي همچو باء بسمل آمد
  • سيم آيت در او شد عرش رحمان
    چهارم «آيت الکرسي » همي دان
  • پس از وي جرمهاي آسماني است
    که در وي سوره سبع المثاني است
  • نظر کن باز در جرم عناصر
    که هر يک آيتي هستند باهر