نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان عرفي شيرازي
بر لب سيراب عرفي ريختي صد چشمه زهر
جرعه هم
در
درون چاک چاک ما بريز
مستانه آمدي ونشاندي
در
آتشم
بنشين شکفتگي کن وتا مغز جان بسوز
چون مهربان شوي که ستم کشته ترا
در
زير خاک مانده اثر ز استخوان هنوز
تابوت من روان شد وبهر وداع او
جان گريه ناک مانده
در
آن آستان هنوز
داغ داغم کرد ياس وطالب کامم هنوز
دوزخي
در
هربن مو دارم وخامم هنوز
شرم خونم ميخورد همت زبانم ميبرد
وز زبان خامشي
در
عين ابرامم هنوز
مو بمويم رشته زنار شد وزنا کسي
در
خرابات مغان بدنام اسلامم هنوز
عمرهاشد کز جحيمم
در
بهشت آورده اند
وز غبار ظلمت عصيان سيه رويم هنوز
نگويمت بنشين
در
قدح شراب انداز
کرشمه کمن ويک شهر را خراب انداز
گفتني چه طايرست دل سينه دشمنت
آتش بخويش
در
زده آشيانه سوز
در
خرمن زمانه زنم آتش از فغان
شوق تو جانگداز من ومن زمانه سوز
مردند تلخ کام ، جهاني وهيچگاه
در
جام عشوه زهر عتابي نديد کس
در
عهد جور ولطف تو دست اميد را
گيرنده عنان ورکابي نديد کس
فرياد ازين غرور که
در
صيد زيرکان
زان ترک نيم مست شتابي نديد کس
عرفي
در
آبزمره مستان کزين گروه
آلوده گناه وثوابي نديد کس
عرفي انجام غمت از رهروان دل مجو
آنچه
در
اين ره نخواهي ديد انجامست وبس
دوش
در
صومعه آمد صنم باده فروش
جام مي بر کف وزنار حمايل بر دوش
غمزه خوش
در
انداخته با نرگس مست
موجه طعن برانگيخته از چشمه نوش
صد دل سوخته از شومي افسرده دلت
در
خم طره ما باز نشاندي از جوش
عرفي اين قصه ز خلوت نبري
در
بازار
هان مبادا شنود محتسب شهر ، خموش
اي شوق
در
افشاي غمم اين چه شتابست
گو را زمن غمزده يکچند نهان باش
من خود نزيم درد چه بسيار وچه کم ليک
در
بند سبکباري تابوت کشان باش
بس که پروانه بود شعله طلب نزديکست
که شود آتش وخود شعله زند
در
پر خويش
عشق
در
پيرهن يوسف کنعانم سوخت
زان به يعقوب دهم سرمه ز خاکستر خويش
در
محفل آن صدر نشينم که ز حشمت
از شاهي کونين کند عار نديمش
آن دل که درو شعله زند مهر جمالت
در
سايه طوبي بود آسيب جيحمش
ببين ببالش گل عندليب
در
کلبن
بهر زه مشت خس از بهر آشيانه مکش
هواي تير تو هر ذره را بود
در
دل
چوبرنشان نزني تير از نشانه مکش
آسوده شهيد تو که
در
پرسش محشر
از حيرت حسن تو بود لال زبانش
گزم انگشت که کو نيشتر و کو الماس
چون بفردوس
در
آيم همه داغ وهمه ريش
دهن خويش ببوسند ولب خود بمکند
چون
در
انديشه ببينيد بتان صورت خويش
اين بخت گر افسانه عشق تو شنيدست
در
شور قيامت بود اين خواب گرانش
در
سينه مخمور وصالت نتوان يافت
زخمي که توان بست ز خميازه دهانش
غمزه را بازو مرنجان زخم را ضايع مکن
اينک آمد جان بلب
در
کشتنم زحمت مکش
شهره
در
عافيت عرفي قبولي نيستت
آستين غم بگير و دامن محنت مکش
خوشا سعادت مرعي که مي کشد
در
دام
کرشمه تو ز اوج هواي لاهوتش
رفتم که بشکنم بملامت سبوي خويش
در
راه دل سبيل کنم آبروي خويش
اين جنس گريه عرفي از اعجاز برترست
دريا گره نکرده کسي
در
گلوي خويش
ترسم ز مدعي بقبول غلط ولي
در
تابم از شکنجه طبع سليم خويش
شکر صفاي سينه کنون آشتي کنم
در
رستخيز اگر بشناسم غنيم خويش
دردا که رفت فرصت ودهقان طينتم
هردم گياه رفت
در
آب وزمين خويش
نه بزم آسمان ويکي ذره
در
سماع
آنهم بکام دل نفشاند آستين خويش
خواهي که عيبهاي تو روشن شود ترا
يکدم منافقانه نشين
در
کمين خويش
بزجري کشته آن غمزه گرديدم که از خجلت
شهادت نامه ها شستند
در
کوثر شهيدانش
چه منتها که بر خوبان نهد
در
پرسش محشر
چو ناحق کشتگان خويشرا بينند حيرانش
حريم دل بود منزلگه جانان ولي عارف
دلش
در
کعبه وهمسايه ديرست ايمانش
در
آن ديار دلم کرده خو ببدمستي
که محتسب کند از شعله تازيانه خويش
سهلست که از ناصيه اش نور بتابد
عرفي که
در
عشق بود ناصيه گاهش
عجب ذوقي بود بارقص ومستي
تو نيز اي باده
در
پيمانه ميرقص
بجان با غيرجانان
در
مياميز
به تن با عاقل وديوانه ميرقص
صفحه قبل
1
...
2742
2743
2744
2745
2746
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن