167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان عرفي شيرازي

  • در بهاران همه کس همدم مرغ چمن است
    دل من هم نفس مرغ قفس ميگردد
  • بنده عشقم وآيين ديارش کانجا
    در بدر شعله بدنباله خس ميگردد
  • نظر ز ننگ بدوزد گداي کوچه عشق
    ازآن متاع که در سايه هما بخشند
  • باهل دردنشين در حريم گلشن عشق
    که گر نسيم صبا خوش کني صفا بخشند
  • در ره عشق توقف نپسندي ورنه
    تا ابد هر قدمش جاي تأسف باشد
  • با آنکه يقين است که در گلشن فردوس
    صد گل بتهي دستي هر خار فروشند
  • ما معتکف کعبه انسيم که در وي
    بيهوده بهر کوچه دويدن نگذارند
  • از تربيت آب وهوا در چمن عشق
    نخلي که شود خشک بريدن نگذارند
  • در سينه خلي هر دم واز گرمي صحبت
    غمهاي تو دل را به طپيدن نگذارند
  • با چنين غوغا که در اين بزم شورانگيز بود
    شيشئه نشکست وسنگي بر سر ساغر نزد
  • در چنين بزمي که يک پروانه دارد صد چراغ
    با همه پروانگي گرد چراغي پر نزد
  • شهنشاهي به ملک دلبري وترکتاز آمد
    که نور طلعتش را مهرومه در زير مي آيد
  • نه مرد باده عشقي وگرنه در طلبت
    فغان ز جوش خم لاجورد ميخيزد
  • رديف وقافيه غم نيست در ميان غزل
    که يار چون نپسندد پسند خواهد شد
  • نماند يکنفس دردسنان دشمنم در دل
    وگر از دوستان خاري خلد بسيار ميماند
  • تمام عمر با اسلام در دادوستد بودم
    کنون ميميرم و ازمن بجازنار ميماند
  • عرفي در آبنوحه که بسيار بيغمي
    باشد زديده قطره اشکي فرو چکد
  • بباغ عشق گياه هوس نميگنجد
    چنانکه در چمن روضه خس نميگنجد
  • از آن دلم همه ترکان تند خو طلبد
    که در حوالي آتش مگس نميگنجد
  • درا بسينه وصد کوه غم بنه بر دل
    مبين که در دل تنگم نفس نميگنجد
  • مگو بباغ بهشت آي و دلگشايي بين
    که بلبل دل من در قفس نميگنجد
  • باده حکمت کشيدم نشاه غفلت فزود
    در مزاج من خرد داروي بيهوشي بود
  • بايدش چون من مسيحا بود در اعجاز دم
    هر که اوبا آفتابش ميل همدوشي بود
  • قضا هنوز نيفکنده بود طرح کنشت
    که بوسه بي ادبي بر در صنم ميزد
  • نبود سايه نشين آفتاب حسن بزلف
    که فتنه دست در آن زلف خم بخم ميزد
  • بکعبه آمده عرفي ز کفر توبه کنان
    بدين نشانه که ناقوس در حرم ميزد
  • ز ذوق درد بيرونم درون رامنفعل دارد
    سراپاي وجودم در محبت حال دل دارد
  • کجاست خلوت وصلي وصحبت گرمي
    که در ميانه ز غيرت حجاب بگدازد
  • در ملک عشق هر که شهيدش نميکنند
    گفت وشنيد ماتم عيدش نميکنند
  • يا رب کجا برنم وفارا که اين متاع
    در کشور وجود خريدش نميکنند
  • نوحه در سينه نميگنجد ولبها بسته
    لب اين طايفه از زمزمه چون بگشايد
  • عرفي آمد دگراي همنفسان کز غم ودرد
    بر دل ما در آشوب وجنون بگشايد
  • مشکل که شود نغمه سرا در چمن خلد
    مرغي که بپژمردگي از دام بر آيد
  • دل نيست اينکه در دفشانست وخونچکان
    دردي ز درد جوشد وخوني ز خون چکد
  • بزم داود بهشتم در يعقوب زدم
    کز نواي شکرين تلخي شيون به بود
  • دوش در مجلس احباب نشستم همه گوش
    هر چه بشنيدم ازان طعنه دشمن به بود
  • عمر در عجب وريا رفت ندانستم حيف
    که مرا تيرگي از پاکي دامن به بود
  • من که دل دانسته در کوي تو گم کردم چرا
    محرمي هر دم بتقريب سراغم ميگزد
  • دوستي دارم که در زندان محنت بر دلم
    مي نهد مرهم ولي درصحن باغم ميگزد
  • صوفي بکرامات دگر فتنه شد امروز
    اين طرح فساديست که در پرده شب کرد
  • در وصل تو دايم دل عرفي المي داشت
    آخر بکنايت گله از شرم وادب کرد
  • مست عشق تو که ميدان طلب از شير شود
    شير مستيست که در بيشه شمشير شود
  • ستم فروش درا در زمانه باک مدار
    که خوش معاملگي بيشتر زمانه کند
  • جحيم با همه اسباب سوختن عرفي
    ز برق عشق تو در يوزه زبانه کند
  • باآنکه مغانرا همگي مائده شهدست
    در دير ، مگس بر لب مهمان ننشيند
  • کسي مي طربم در اياغ ميريزد
    که زهر غم بگلوي فراغ ميريزد
  • دم مسيح بود در مزاج مرده دلان
    حديث عشق که خون فراغ ميريزد
  • مگو که نغمه سرايان عشق خاموشند
    که نغمه نازک واصحاب پنبه در کوشند
  • هر کس بروز نيک مرا غمگسار شد
    در روزکار بددژم روزگار شد
  • بيذوق در طريق عمل کاهل اوفتاد
    زد تکيه برعنايت واميدوار شد