167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان عرفي شيرازي

  • رفت عرفي ز پي عقل وبجايي نرسيد
    گرچه صد مرحله از کون ومکان در پيشست
  • بي نشأه ذوقي نبود خفته بيدار
    در صومعه وميکده مخمور نماندست
  • باور نکنم گر چه اناالحق زده کز عشق
    صد راز دگر در دل منصور نماندست
  • عرفي ارني گوه بشنو آيت يأسي
    ديريست که اين فايده در طور نماندست
  • در بيعگاه ديروحرم هر کجا که هست
    دين شکسته ودل پر خون متاع ماست
  • عرفي نواي مرغ تو در هيچ باغ نيست
    اين نغمه خاصه چمن اختراع ماست
  • در ملک عشق کس نشناسد غم معاش
    سنک وسفال کوچه او پاره دلست
  • برهمن چون بست زنارم مغان گفتند حيف
    کين زمان در کافرستان عزت زنار نيست
  • شرمسار از همت عشقم که در هنگام نزع
    اضطراب جان سپردن مانع ديدار نيست
  • انتظار نوبهار از تنگ چشميهاي ماست
    صد تماشا هست درگلخن که در گلزار نيست
  • همين بسست دليل بقاي عالم عشق
    که يکشب غم او در هزار سال گذشت
  • غمگساري در لباس دشمني محبوبيست
    خشم وناز آرايش ايوان بزم خوبيست
  • گر بسنجي در دمن ظاهر شود کين اضطراب
    هم ترازوي متاع طاقت ايوبيست
  • اي جان کباب شوجگر خويش رامسوز
    ترسم تونيز تلخ شوي در گلوي دوست
  • آن شيوه که غارتگر صد قافله جان نيست
    در سلسله حسن تواش نام ونشان نيست
  • در روز جزا دست شهيدان محبت
    دستيست که گيرندة دامان عنان نيست
  • دل صاحب درديست که در حالت شيون
    با آه خراشيده دل ماتميان نيست
  • زنهار بخر گر همه سنگي بفروشند
    آن گوهر ناياب که در هيچ دکان نيست
  • دانه اي طاوس کمتر چين که در گلزار عشق
    غير بلبل صيد دام ودانه صياد نيست
  • وصف جنت کم کن اي رضوان که در بستان ما
    سروسوسن بي شمارست ويکي آزاد نيست
  • تهنيت جز در مصيبت پيش ما عيبب است عيب
    عيد را درشهر ما رسم مبارکباد نيست
  • در جهان دوستي ودر زبان دوستان
    آن لغت کز وي نيابي معني بيداد نيست
  • بيستون ما زفيض نور حسن آيينه است
    تيشه بازيچه اينجا در کف فرهاد نيست
  • عرفي مرو از ميکده در صومعه کانجا
    کس راغم مخموري وخميازه کس نيست
  • چو در وجود خود از مردمي نيابم هيچ
    عرق ز ناصيه بيرون جهد که شرم کجاست
  • عشق را نازم که شاه حسن در بزم ازل
    بهر دل تعظيم کرد از بهرايمان برنخاست
  • بي نيازي کن که گرد کوچه افتادگي
    دامن در يوزه تانگرفت آسان برنخاست
  • صد شکر کز اقبال غم ولشکر آفت
    در مملکت عشق نشستم بخلاف
  • هرچند که در خورد جمالت نظري نيست
    حيفست که پنهان بود آن حسن ولطافت
  • عرفي غريب تيز زبانيست هان فقيه
    بستان پياله اي ومکن در خمار بحث
  • ازان سبب در بيگانه کوفت حسن غيور
    که با کرشمه او هست آشنا گستاخ
  • در ازل رفتم بسير کعبه وياري نبود
    آمدم دردير ، راهب بود وپيکاري نبود
  • کفرودين در کعبه ودير ازل بودند ليک
    صلح وجنگي برسر تسبيح وزناري نبود
  • در سبک روحي مثل بودند طاعت پيشگان
    از مصلاي ريا بر دوش کس باري نبود
  • باز کردم ديده را دزديده در باغ مجاز
    چند زاغي بود ودستاني وجز خاري نبود
  • در تماشا گاه حسن اهل نظر بودند جمع
    ديده ها بگشوده ومحروم ديداري نبود
  • داستان مستي عرفي ودعويهاي او
    اين زمان گويا برآمد در ازل باري نبود
  • کافري دان عشق راکز شغل من گر وارهد
    کردن روح التدس در قيد زنار آورد
  • ذوق در خاک طپيدن اگر ازدل برود
    تا ابد کشته ناز از پي قاتل برود
  • تا بزانو بگل از گريه فروشد عرفي
    ورچنين گريه کند تا مژه در گل برود
  • صبح تا شام گداي هم وشب تا بسحر
    شکر در يوزه گذار دل درويش همند
  • زان بصورت نشتابند به آميزش هم
    که بخلوتگه معني همه در پيش همند
  • نخورم زخم درآن کوچه که مرهم باشد
    نشوم کشته در آن شهر که ماتم باشد
  • نفس اگر يوسف شود در نيکوي
    گرگ يوسف را بران خواهم گزيد
  • گفته بودم چون بدنيا در شوم
    برتر از ملک کيان خواهم گزيد
  • گر در عشق زني تاب ملامت بايد
    دلي آماده آشوب قيامت بايد
  • در قبول نظر عشق هزاران شرطست
    اول از عافيت رفته ندامت بايد
  • تا بکي شاهد معني بکشد بند نقاب
    عمرها بر در انديشه اقامت بايد
  • طاقت سايه نداريم چو انديشه کنيم
    پنجه در پنجه خورشيد قيامت بايد
  • کشتگان غمزه معشوق در روز جزا
    جمله غيرت بر قبول کار قاتل ميبرند