نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.11 ثانیه یافت شد.
ديوان عرفي شيرازي
عشق بنشست زپا
در
ره جوياي فريب
زاغ انديشه همان کبک خرامست اينجا
ازبس که
در
معارضه ديدم مثالها
عاجز شدم ز کشمکش احتمالها
شادم که
در
طپيدن خاصي فکنده ام
هر ذره از وجود دل آرميده را
عرفي طمع مدار مدارا زخوي دوست
در
دل نگاهدار سراسيمه آه را
زغيرت پيچ و تاب افتاد
در
رگهاي جان من
همانا دست اميد کسي دارد عنانشرا
عشق کو تا
در
بيابان جنون آرد مرا
تشنه سازد برلب درياي خون آرد مرا
مي برد انديشه ام از کعبه
در
ديرمغان
مي برد باري نميدانم که چون آرد مرا
در
روضه برسايه ديوار کنشتيم
ازبي ادبان پرس حرمگاه صنم را
سر رشته معامله
در
دست قسمتست
با دشمنان بمهرنجوشد کسي چرا
خيز و سماع شوق کن چند بحکم عافيت
در
شکني بگوش دل زمزمه الست را
مرغ بهشت بودم اما درين گلستان
در
روز بد نهادم بنياد آشيانرا
يا بدعا غير درد از
در
يزدان مخواه
يا بطلب گر خوشي ترک دعا زوطلب
مرغان اجابت همه بريان وکبابند
در
روضه خلدي که نسيمش نفس ماست
چندين بپريشاني آن طره چه نازي
در
زلف تو از زلف توآشفته تري هست
آن دل که پريشان شود ازناله بلبل
در
دامنش آويز که باوي خبري هست
صدروشنيست
در
تتق تيره روزيم
فيروز شام من که سحرها درو گمست
مراکه شيشه دل
در
زيارت سنگست
کجا دماغ مي ناب و نغمه چنگ است
ففان ز غمزه شوخي که وقت تنهايي
بهانه اي بخود آغاز کرده
در
جنگ است
در
درون باغ عشرت عمرما بگذشت ليک
عمرديگر درپشيماني هم ازبيرون گذشت
معشوق
در
آغوش و مرا آينه درکف
ازبس که دلم شيفته زشتي خويش است
آنرا که
در
گنج سعادت نگشايند
تشويق تمناي کم و بيش کفافست
در
منحله عشق سرانگشت فرو بر
گر شهد ميسر نشود نيش کفافست
چندان که دلم آفت عشقت طلبيدست
در
حوصله عشق تو گنجايش آفت
مقربان همه بيگانه اند بر
در
دوست
غرور بود که نامش بآشنايي رفت
صد لاله زار داغ شکفتست
در
دلم
برگ گلي بصد چمن افزون دل منست
در
دور صبر سينه عرفيست جام زهر
دربزم شوق شيشه پرخون دل منست
زبار درد سبک مايه دان شهيدي را
که
در
محيط محبت بساحل افتادست
من از فريب عمارت گدا شدم ورنه
هزار گنج بويرانه
در
دل افتادست
آبي که بنوشيد خضر ، وه که زمژگان
در
باديه غم بسراغ دل ما ريخت
اين گريه که برگشت بدل از
در
ديده
صد دانه الماس بداغ دل ما ريخت
گه زهر فشاند بلبم گه زند آبش
زينگونه بسي تعبيه ها
در
شکر اوست
عشق از طلب صحبت رضوان بود آزاد
زهدست که دست هوسش
در
کمر اوست
هر گرد که از خاک شهيدان تو خيزد
صد قافله درد ابدي
در
اثر اوست
نهاده مرهم لطفي بدل که
در
دوجهان
بغيرت ازدل چاکم همين وفاست که نيست
در
معرکه عشق زبون شو که دراين رزم
هرکس که بصدرنگ شهيدست شجاعست
گوش شنوا جوي که
در
بزم تکلم
بر بستن لب موجب صدگونه صداعست
که لاف حسن ادب زد بگو ببزم مغان
بيا که آينه
در
دست شيشه حلبيست
نکاح دختر رز بود دوش با عرفي
هنوز قاضي شهرش نشسته
در
طنبيست
هم سمندرباش وهم ماهي که
در
جيحون عشق
روي دريا سلسبيل وقعر دريا آتشست
هاي هايي زمن اي بلبل عشرت بشنو
در
مصيبتکده هم مرغ خوش آوازي هست
ياران زشير دختر رز
در
صبوحي اند
عرفي توجام زهر بکش کين صبوح تست
دوش بختم دامني
در
چنگ داشت
وز گل رويي نگاهم رنگ داشت
داغي که امان جويد ازاو سينه دوزخ
در
باغ محبت ثمر نيمرس ماست
گر
در
کمين وسوسه هشيار مي نشست
جاسوس طبع خانه برانداز ميگرفت
گر
در
فريبگاه سلامت نمي غنود
صد دزد خانگي بدر راز ميگرفت
هرگز شکست توبه ملومم نداشتست
اين نکته
در
ميانه اصحاب گفتنيست
با برهمن حديث محبت رواست ليک
در
دام طاير حرم آن دانه خوشتر است
در
صحبتي که شرم وادب هست فيض نيست
ز آنرو مرا بصحبت بيگانه خوشتر است
نوش اگر ناخن زند
در
دل شراب ناب هست
ورسبو ازمي تهي گردد خمار خواب هست
گر نمي ارزم بوصلت ز آرزو منعم مکن
در
دل عاشق هزاران مطلب ناياب هست
صفحه قبل
1
...
2735
2736
2737
2738
2739
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن