167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان عرفي شيرازي

  • مرحبا اي باده کيفيت روح القدس
    کامدي چون عشق و در رفتي ز سر تاپاي من
  • من مطيع ملک استغنا ولي رانند حکم
    دودمانهاي هوس در ملک استغناي من
  • دامنم تر کرده طوفاني که در معني يکيست
    موجه دريا و موج حله خاراي من
  • بال طاووس از گلاب و عود رضوان پرورد
    تا بسازد مروحه در موسم گرماي من
  • در دم انديشه قدر تو بشکافد ز هم
    حله هاي علم بر دوش دل داناي من
  • تا تو گشتي غايب چشم از ره نسبت گرفت
    مردمک حکم سبل در ديده بيناي من
  • بر سر عمان درد موج حلاوت زدن
    بر در ميدان دل فوج ستم داشتن
  • در جگر اشتها آب هوس سوختن
    وز اثر امتلا درد شکم داشتن
  • مستي و ديوانگي جام مسيحا شکست
    صرفه در اين بزم نيست ساغر جم داشتن
  • با صنم آميختن کفر ادب دان ولي
    شرط بود در ميان فاصله کم داشتن
  • مگو در آينه آب عکس مهر افتاد
    که آفتاب ز گرما برد بآب پناه
  • چو گيري آينه در کف ز شوق عارض خويش
    ازآن کرشمه نرگس وز آن فريب نگاه
  • شود مثال در آئينه مضطرب ز انسان
    کز اضطراب دل آب، عکس عارض ماه
  • در لفظ شراب چون بود آب
    با تشنه لبي زآب توبه
  • در وصف بباده چون شريک است
    صد بار ز شهد ناب توبه
  • اين بس که و بال ما نگردد
    در کشمکش حساب توبه
  • صورت اميد مي بينم چو آب موج زن
    بسکه ميگردد زشرمم رعشه در نور نگاه
  • در نگاه شاهد معني عالم غوطه زن
    تا بجولانگاه صورت بسته اي دام نگاه
  • بسکه بي تأثير ضايع گشت در دير مجاز
    گريه هاي تلخ شام و ناله هاي صبحگاه
  • زان کسي محرم نبود اندر حريم ايزدي
    تابود و هم غلط بين در امان از اشتباه
  • اي که از احوالم آگاهي مهل اينسان مرا
    همچو سعيم در حصول طاعت و عفت تباه
  • سينه مد الف بشکافد و بيرون جهد
    چون در اثناي پريشاني نويسم تير آه
  • احتمال رو سپيدي دور باد از آنکه او
    جز بدرگاه تو سايد چهره در عذر گناه
  • نور حيرت در شب انديشه او صاف تو
    بس همايون مرغ عقل از آشيان انداخته
  • از کمان ناجسته در چشم تحير کرده جا
    معرفت گر تير حکمي برنشان انداخته
  • در چمنهاي محبت هر قدم چون کربلا
    از نسيم عشوه فرش ارغوان انداخته
  • سايه پرورد غمت در آفتاب رستخيز
    فرش استبرق بزير سايبان انداخته
  • اي مذلت را روايي داده در بازار عشق
    عزت و شان را ز اوج عزوشان انداخته
  • زين خجالت چون برون آيم که دل در موج خون
    نوعروسان غمت را موکشان انداخته
  • کرده از عرفان لباس عجز را دامن دراز
    کوتهي در جيب عقل نکته دان انداخته
  • شرع گويد منع لب کن عشق گويد نعره زن
    اي توهم در ره عشقت عنان انداخته
  • حيرت حسن ترا نازم که در بزم وصال
    جام آب زندگي از دست جان انداخته
  • وصف صنعت کز لب هر ذره ميريزد برون
    نطق را در معرض عقداللسان انداخته
  • در ثنايت چون گشايم لب که برق ناکسي
    منطقم را آتش اندر خانمان انداخته
  • مست ذوق عرفيم کز نغمه توحيد تو
    لذت آوازه در کام جهان انداخته
  • گر بي شهادت از در عشقت روان کنند
    تيغ کرشمه و دل نامهربان مخواه
  • گر مژده وصال رسد در زمان بمير
    وز بعد مرگ اگر برسد دوست جان مخواه
  • اي مرغ سدره ، در طيران ابد بمان
    منشين بخاک طوبي و انس مکان مخواه
  • تا ميزبانيت نکشد در خم غرور
    تنها بطرف سفره نشين ميهمان مخواه
  • ترحمي نکند حسن بر دلم ، گوئي
    که در زمانه يوسف نبود زنداني
  • زدين خويش سوالش کنند در محشر
    کسي که عشق تو نگزيد بر مسلماني
  • بعهد او شعرا در صفات زلف بتان
    کنند نقل بجمعيت از پريشاني
  • دل حسود ز ويران ترست زان موضع
    که در زمانه جود تو ميکند کاني
  • تو زيب محفل و من بينمت که در ميدان
    سر زمانه بفتراک بسته ميراني
  • نهال بخت تو در گلشني بود سر سبز
    که راه کاهکشانش کند خياباني
  • سمند دولت جاويديت که در هر گام
    بساط کون و مکان بايدش بميداني
  • بخرق عادت اگر ملتفت شوي شايد
    که کنه خويش در ادراک عقل گنجاني
  • چو عرض معجزه را تربيت دهي شايد
    که سايه در بغل آفتاب بالاني
  • همان عصاي کليم است خامه تو ولي
    صلاح در قلمي ديده ني بثعباني
  • بماني از حرکت آفتاب در مطلع
    مثال ديده احول بگاه حيراني