167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان عرفي شيرازي

  • ز ذوق کشتن عرفي بحيرتم که چرا
    چوکينه در دل بي مهر او گرفته مقام
  • بود برات عطايت بدست هر فردي
    چو نامه هاي عمل در حسابگاه قيام
  • فشرده ذوق سخا در دل توپا محکم
    چو استقامت زر درخزينه هاي لئام
  • حروف قدر ترا صورت فلک جرمي است
    که عکس قاعده پايين فتاده در ارقام
  • منم آن بحر لباب ز معاني که بود
    قطره آب ز شرم سخنم در يتيم
  • در پزيرد زدمم صورت ديوار ، حيات
    مايه فطرت از او وام کند فهم حکيم
  • هرنفس قافله اي در دلم ازعالم عقل
    مي رسد جنس متاعش همه عجز و تسليم
  • زهر خندي کند از چشمه طبعم ببهشت
    در دکان حلاوت نگشايد تسنيم
  • دوش بر دوش نبي در شرف ذات علي
    که عديم است عديلش چو خداوند کريم
  • خانه زاد خردش جوهر اول با وي
    گفت کاي دانش من در بر علم تو سقيم
  • هر که را ضربت گرز تو درآيد بضمير
    در بدنها شود از سايه او عظم رميم
  • اي که در عالم اجسام ، حکيمانه اگر
    دفع افساد عوارض کني از لطف عميم
  • شبهتي نيست در اين واقعه کاصحاب بهشت
    «من و سلوي» بفروشند بزقوم جحيم
  • آسمان نهمين حصر شکوه تو کند
    در ميان گيرد اگر دايره را نقطه جيم
  • چون سرکشي بحکم توانديشه کرده است
    خونش فکنده بيم سنان تو در شکم
  • پيش از وجود صلب فلک بود ذات تو
    در بطن صنع نادره زا توأمان علم
  • در دل فتاد سايه طبع بلند او
    گفتم که اين سزد بصفت آسمان علم
  • در مجمعي که قوت معني دهي بفيض
    دستم ز آستين بفرستي بخوان علم
  • مسند نشين خاک در دانشش کني
    اي فضل مايه بخش تو سلطان نشان علم
  • در دل قويم گر چه به آثار ضعيفم
    وز دين غنيم گرچه باظهار فقيرم
  • بر تارک ارباب فنا ترک کلاهم
    در صفحه اصحاب صفا نقش حصيرم
  • در بارگه سلطنتم چون گذرت نيست
    بر ناصيه ماه ببين نقش سريرم
  • هنگام رقم سنجي احکام کواکب
    برجيس نهد مجمره در پيش دبيرم
  • آن چشمه قربم که زلب تشنگي وحي
    جبريل در آيد بحرمگاه ضميرم
  • با هاي و هوي ناله کنم راه شوق طي
    باشد که هول در دل رهزن درآورم
  • گر طاعت صنم برم از خانقه بدير
    زنار را بطعن برهمن در آورم
  • صد پرده مصلحت بيکي راز برتنم
    ترسم که شک بخاطر کودن در آورم
  • از بس هجوم حادثه در رزمگاه عشق
    خود را نيافتم که بجوشن درآورم
  • يک عذر با کسي بغلط گربيان کنم
    صد لاف در ميانه مبرهن درآورم
  • آيينه اصالت خورشيد و کان شود
    هر دانه گهر که بمخزن در آورم
  • تا خواب عافيت ندهد خو ، به غفلتم
    از رزمگاه فتنه بمأمن در آورم
  • معجون همت از گهر سوده بايدش
    ياقوت آفتاب بهاون در آورم
  • هر گه که جيب دل بدرانم زدرد دين
    زنار بهر بخيه بسوزن در آورم
  • خورشيد را بگو که درآيد برو زنم
    زآن پيش کين کمند بگردن در آورم
  • هر گه که آورم گل روي تو در نظر
    گلشن ز راه ديده بدامن درآورم
  • اي در بر توسن فلک شوخ
    ز آنگونه که پيش شعله هيزم
  • دسته هاون طلاست ولي
    سوده آن سر که نيست در هاون
  • هم شکفته ست درمصيبت و سور
    هم برهنه است در دي و بهمن
  • زبوس حور و ملک چون دهان شهد آلود
    خدنک غمزه او در کمان شود شيرين
  • زنوشداروي لطف عميم او شايد
    که زهر در دهن دشمنان شود شيرين
  • چنان خلد برگ و ريشه ام شمايل تو
    که مغز سوخته در استخوان شود شيرين
  • بشهد جنت اگر خون بدل کنم ، شايد
    که در مذاق تو نامهربان شود شيرين
  • زکشت عيش تو گردانه چين شود شايد
    که بيضه در شکم ماکيان شود شيرين
  • ز امن عهد تو گردد فسانه گوشحنه
    که خواب در نظر پاسبان شود شيرين
  • زهي حلاوت نامت که وقت بيهوشي
    چو در خيال درآيد زبان شود شيرين
  • چو در ستايش تيغت شود زبانم تيز
    ز تيز کردن تيغت فسان شود شيرين
  • صبحدم چون در دمد دل صور شيون زاي من
    آسمان صحن قيامت گردد از غوغاي من
  • مصر ويران کرد و رو در وادي ايمن نهاد
    رود نيل شوق يعني گريه موساي من
  • در خمار انتظارم ز آنکه ايزد دور داشت
    باده کام دو کون از جام استغناي من
  • آسمان در يوزه کرد و آفتابش کرد نام
    لعلي از آويزه گوش شب يلداي من