167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان عرفي شيرازي

  • جاه ترا سپهر سمندي بود که هست
    از آفتاب شعشعه در گردنش قطاس
  • نظم حسود و شعر مرا در ميان بود
    بعدي که واقع است ميان اميد و يأس
  • بي خوشه باد کشت مراد مخالفت
    چندانکه دانه آرد شود در دهان آس
  • دلت ريش است و رو، زنجير الماسش بهر مونه
    مکن در کشت عيش آباد دوشادوش درمانش
  • دلي شوريده خوانندش که در بازار معشوقي
    خريدار پريشاني است صد زلف پريشاني
  • مسلماني کسي داند که در يکرنگي وحدت
    ز هر موچشمه خون ريزد ار خواني مسلمانش
  • نيابت ز آن معلم جوي اندر حکمت آموزي
    که لوح جوهر کل ساده يابي در دبستانش
  • دماغ آن کي از بوي محبت عطسه ريزاند
    که مي سوزند عود عافيت در زير دامانش
  • وفا را يادگير از دوست کز ماتم سيه سازد
    لباس کعبه در مرگ شهيدان بيابانش
  • چراغ دل بيفروزند در بزم سيه رويي
    که شمع آفتاب از دود ميرد درشبستانش
  • برآن شايد گشودن چشمه معني که چون بروي
    فشاني قطره ذوق افکند در قعر عمانش
  • سلامت رابدار نيستي بر مي کشد شاهي
    که فرمان مي رود در کشور دلهاي ويرانش
  • زهر مو عالمي زنار و ناقوسش فرو ريزد
    اگر کافر دلم در رعشه آرد بوي ايمانش
  • کسي کز لذت طاعت بود محروم من ضامن
    که بگذارند در جنت ولي با داع حرمانش
  • امام شهر يعني هادي ما در دم مردن
    شهادت بر زبان راند مبارک باد ايمانش
  • سماع آموز زان مجنون که در هنگامه هستي
    برنگ شعله دارد جنبشي با طبع رقصانش
  • بمژگان رخنه در کشتي کن ارطوفان سبک باشد
    درآن درياي بي ساحل که تسليم است پايانش
  • سفال از بهر مي جستم در دير مغان ناگه
    خضر برسنگ دلها زد سبوي آب حيوانش
  • جهاني را هماي فيض او در زير پر دارد
    که مينازد بزاغي هدهد روح سليمانش
  • عطاي او بود ابري که در صحراي ناکامي
    گل مقصود روياند زخار يأس بارانش
  • زهي رحمت که بنمودي بخلق آييينه روي
    که ايزد در نقاب حسن خود مي داشت پنهانش
  • حکيم در سخن اينک حديثم فاش مي گويد
    که افلاطون بود عرفي و شيراز است يونانش
  • در مغز دماغ او خبر نيست
    از عنبر و بان آفرينش
  • زد در آن بحر غوطه کز آتش
    بوالفرج را نشد گلو نمناک
  • اگر بساحت ميدان او در آيد غم
    وگر گشاده شود از هجوم غم دل تنگ
  • در اين هوس که رود همعنان او نفسي
    شبانه روز زند شاطر سپهر شلنگ
  • حساب طول عمل در فضاي ميدانش
    چو عرصه ابد است و شماره فرسنگ
  • صنم بجيب نه تا خيزم از در اسلام
    ردا بدوش نه تا بگذرم بشهر فرنگ
  • هجوم دعوي من در تساوي اضداد
    کنايتي است که آيينه ام ندارد زنگ
  • زهي مجال چو حفظت ببحر خيمه زند
    که بعد از اين شکند زوري در آب نهنگ
  • فروغ شعله قهرت فتد چو در ارحام
    بچشمه سار برآيد سمندر از خرچنگ
  • گيرد از فيض هوا طبع جواهر دارو
    خصمت ار سوده الماس کند در مکحل
  • انبساطي است در اين فصل که بي کاوش عقل
    شايد ار باز شود عقده ما لاينحل
  • اي شب هجر تو در ديده خورشيد سبل
    چشم روح القدس از شوق جمالت احول
  • از دل و دامن آلوده در يأس مزن
    دجله عفو باينها نشود مستعمل
  • مير ابوالفتح که در سينه دولت مهرش
    آفتابي است که تحويل ندارد ز حمل
  • روي در روي رود سايه او با خورشيد
    چشم بر چشم کند پايه او جنب زحل
  • يکدرم وار نيايد زر خالص بيرون
    گر ضميرش زر خورشيد در آرد بعمل
  • در مقاميکه کند روي کنايت بعدو
    ضرب شمشير ندارد اثر ضرب مثل
  • تا گرفته زسخاي تو جواهر دارو
    جود حاتم شده در ديده اميد سبل
  • گر بخورشيد دهد سرعت او در يک دم
    آيد از ثور بترتيب منازل بحمل
  • پرغروري است که تا من در مدحت نزدم
    اين گمان داشت که دورانش نياورد بدل
  • هر سر مويش اگر باز شکافي بيني
    سومناتي است که چيده است در اولات و هبل
  • دعوي همت از شرم خسان در خلوت
    بشکند رنگش اگر جامه نباشد مخمل
  • دارد از عزت اصل گهر و ذلت شعر
    پاي درتحت ثري دست در آغوش زحل
  • در نثارت گهر چند طمع داشت قضا
    زآن باخلاص تو بشکست غرورش اول
  • بعد ازين از فيض رنگ آميزي فصل بهار
    خامه نيرنگ ريزد بر در و ديوار گل
  • گر چه مستغني بود عاشق زفيض هر هوا
    رويد از نور نگاهش در دم ديدار گل
  • گرهمي داند که تاراج خزاني در پي است
    از چه مينازد بمشتي درهم و دينار گل
  • جاه او ديد آسمان و چشمه خورشيد ، گفت
    بلبلي از باغ ما بگرفته در منقار گل