167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

کشکول شيخ بهايي

  • بر در وبامش اسيران چو نجوم
    ناگهان پشت خمي همچو هلال
  • دامن از خون چو شفق مالامال
    کرد در قبله ي او روي اميد
  • رو بگردان به قفا بازنگر
    که در آن منظره گلرخساري است
  • تا ببيند که در آن منظره کيست
    زد جوان دست و فکند از بامش
  • آباد خرابات زمي خوردن ماست
    خون دو هزار توبه در گردن ماست
  • حديث عقل در ايام پادشاهي عشق
    چنان شده است که فرمان حاکم معزول
  • جاني دگر نماند که سوزم زديدنت
    رخساره در نقاب زبهر چه ميکني؟
  • هيچ عضو و مفصلي از من نگسست مگر آن که ذکري از شما در آن بود.
  • اي به پهلوي تو دل در پرده
    سر از اين پرده برون ناورده
  • غنچه ي دل چو شگفتن گيرد
    در وي آفاق نهفتن گيرد
  • راستي جوي که در پهلويش
    دل و جان زنده شود از بويش
  • همين معني را حسن دهلوي در يکي از غزلياتش آورده است:
  • چو از مژگان فشاني قطره ي آب
    چو آتش افکند در جان من تاب
  • در يکي از تاريخ ها ديده ام زماني که فضل بن سهل - چنان که در ...
  • تو در چهل سالگي نيز چونان بيست سالگاني، بر گو بدانم رستگاري کي ...
  • لانهنگي است کاينات آشام
    عرش تا فرش در کشيده به کام
  • چه مرکب در اين فضا چه بسيط
    هست حکم فنا به جمله محيط
  • عقل داند زتنگي هر کنج
    که در او نيست ما و من را گنج
  • بوحنيفه چه در معني سفت
    نوعي از باده را مثلث گفت
  • چو آن کرمي که در گندم نهان است
    زمين و آسمان او همان است
  • و هر کس که در آن جهان است آسماني است، در آن جا چيزي زميني وجود ...
  • چون گرفتي چو زهره در برچنگ
    چنگ زهره فتادي از آهنگ
  • بود در پرده دلبري ديگر
    همچو او پرده ساز و رامشگر
  • همچو مه خويش را در آب انداخت
    همچو ماهي به غوطه خواري ساخت
  • خويشتن را چو وي در آب افکند
    کرد ساعد به گردنش پيوند