167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان عرفي شيرازي

  • چگونه پاي کم آرم ز آسمان آخر
    که بر در تو بود دايمش بر رفتار
  • بسايه علم مصطفي در آن عرصه
    که آفتاب شود هم علاقه دستار
  • بخاک جبهه که باد بروت عابد ازوست
    بتار سبحه که صوفي ازوست در زنار
  • نه در پناه ولاي توام؟ چه غم که بود
    معاصيم نه باندازه قياس و شمار
  • هران عروس سخن کز ديار مدح تو نيست
    بعشوه گر کشدم در نياورم بکنار
  • چو اين قصيده در افواه خاص و عام افتاد
    خطاب ترجمه الشوق يافت از احرار
  • تو در معامله اهبطوا متاع محز
    که ناصحيح بود بيع و سعي نامشکور
  • در ملاطفت آشنا گشاو درآ
    که آشتي طلبست «ان سعيکم مشکور»
  • مي مشاهده ارزان وراه ميکده پاک
    تو در مشقت نزع از طبيعت مخمور
  • بيا بنوش که در مستيت شهيد کنيم
    که نيست قابل رحمت شهادت مستور
  • بيا که در طلبت بر فراز صدر سرير
    بيا که بهر تو بر صفحه سراي سرور
  • هنوز در دلم اين معني خجسته اثر
    ز شاهراه تحير نکرده بود عبور
  • هدايت تو نمايد بچشم صورت بين
    هرآنچه در حرم ايزدي بود مستور
  • ز مستي مي تلخ حمايتت در چين
    بسي پياله شکستند بر سر فغفور
  • شبي ز دولت رؤياي افتخار رسل
    علم بعرش زدم در ميان خواب و شعور
  • آن جنس هاي فتنه که در شهر غم خريد
    قحط متاع بود ، عطا کرد روزگار
  • آن چشمه هاي زهر که در باغ فتنه بود
    درکار بيخ مهر گيا کرد روزگار
  • از بوي تلخ ، سوخت دماغ اميد و يأس
    زهري که در پياله ما کرد روزگار
  • در بزم ما زشعبه و آوازه ملال
    هر نغمه اي که داشت ادا کرد روزگار
  • آن مست را که بوسه ندادي بدست وصل
    در پاي مژده مير صبا کرد روزگار
  • آخر نه در حمايت الطاف داوريم
    ظلمي چنين صريح چرا کرد روزگار
  • در هر کجا مبارز عدلش کمر ببست
    تيغ از ميان حادثه وا کرد روزگار
  • در آفتاب لطف تو رنگ زرير را
    بالانشين رنگ حنا کرد روزگار
  • برهان دهر سوز عتاب تو ميگذشت
    تسليم در ثبوت خلا کرد روزگار
  • صيت افاضت تو بشهري که ره نيافت
    خاشاک در دهان صبا کرد روزگار
  • امرت بمصلحت قدمي گر بسنگ زد
    دستار در گلوي قضا کرد روزگار
  • در مصر حسن تو نستانند رايگان
    کنعان صدف دري که بها کرد روزگار
  • هم روزگار داغ شود گر بيان کنم
    آنها که در ميانه ما کرد روزگار
  • تا در زمان خاک نشينان ملک ياس
    گويند جور کرد و جفا کرد روزگار
  • خواب ني زاويه داد در او والي حسن
    خواب ني آينه صورت او معني ناز
  • چه پريچهره نگاري که ندارد مثلش
    در پس پرده فطرت فلک لعبت باز
  • زاحتساب تو پي دوختن دلق ورع
    زهره در سوزن عيسي کشد ابريشم ساز
  • تابدار نيز رايت ز زمين مرغان را
    سايه برجبهه خورشيد فتد در پرواز
  • هر حديثي که رضايت بسماعش نبود
    از در گوش سراسيمه بلب گردد باز
  • چه کند گر نکند مهر نهان رخ بکسوف
    چه کند گر نکند حور در روضه فراز
  • نامه ام داده نشان از چمن گلشن وحي
    خامه ام کرده زبان در دهن شاهد راز
  • اعتبار صدف از نسبت در است ولي
    انوري گرز «ابيورد» منم از شيراز
  • خمار مستي خود را بغمزه تو فروخت
    دگر نماند متاعيش در دکان نرگس
  • زبان طعنه سوسن زکام چون نکشد
    اگر نه روي چمن ديده در ميان نرگس
  • بجاي خون خورشش در رحم مگر ميبود
    که مست شد متولد ببوستان نرگس
  • زبسکه نيست بخويش اعتمادش از مستي
    نهاده در بغل لاله سرمه دان نرگس
  • چو غنچه کيسه پر از زرکن اي چمن که دگر
    رساند بر در دروازه کاروان نرگس
  • خيال کجرويش سايه بر دماغ افکند
    کش اوفتاد ز سر مغز در دهان نرگس
  • چو عکس لاله زند ياسمين در آب آتش
    چو شاخ بيد کشد خنجر از ميان نرگس
  • چنان هواي تو بگرفت پاي تا بسرش
    که جاي مغز نماندش در استخوان نرگس
  • نظر ببخت حسودت گشاد از آنرو يافت
    سپيدي مژه در بدو عنفوان نرگس
  • تبارک الله ازين باغ دلگشا که در او
    بچار فصل بود تازه و جوان نرگس
  • از بسکه نور بارد ازو در حواليش
    خورشيد روشني کند از سايه اقتباس
  • اي از شميم جعد عروسان خلق تو
    پيچيده در مشام نسيم صبا عطاس
  • حفظ تو گرنداي امان در دهد به بحر
    شايد که سطح آب شود شعله را مماس