نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان عرفي شيرازي
اي آنکه
در
ايام ستايشگري تو
صوفي شمرد عيب تگهباني دم را
سلطان و گدا
در
طلب جامه و نانند
تا باز بگيرند جسد را و شکم را
يارب مده اين عيب که زحمت ندهم باز
در
زيور اين زشت، براهين و حکم را
در
خواهش عمر تو ابد باد موله
زآويزش عهد تو شرف باد قدم را
فقرم بسياست کشد از مسند همت
در
چشم وجود ار ندهم جاي عدم را
اين جوهر ذات از شرف نسبت آباست
سوداست بابر اين
در
اگر چه سريم را
هرچند که
در
کشمکش جاه و مناصب
گمنام نمودند همه دوده هم را
از نقش و نگار
در
و ديوار شکسته
آثار پديد است صنا ديد عجم را
آرايش ايوان نبوت که ز تعليم
خاک
در
اوتاج شرف داد قسم را
در
کوي تو تبديل کند مردمک چشم
اجزاي وجودم خود و اجزاي قدم را
تا حکم نزول تو
در
اين دار نوشته است
صدره بعبث باز تراشيده قلم را
آن روز که امکان حشم حادثه آراست
در
سايه انصاف تو ميخواست حشم را
شايسته بدست آر که بينند
در
اين شهر
شايستگي جنس چه بسيار و چه کم را
هر گاه که
در
مدح بلغزم تو ببخشاي
کز مدح ندانم من حيرت زده ذم را
اي برزده ، دامن بلا را
سر
در
پي خويش داده ما را
چون
در
ره مردمي نهي پاي
از کوچه ما طلب وفا را
در
ملک فرنگ و شهر اسلام
معزول نديده ام هوي را
مرحبا اي نوشدار مزاج روزگار
کز تو
در
کام حسود است افعي غم را لعاب
کي عروس بخت اعداي تو گردد حامله
کز سفيدي داشت
در
گهواره گيسويش خضاب
در
محيط عصمتت گر شستشو بايد شود
دامن آلوده عصيان مصلاي ثواب
پرچم رمح تو درآشوب گاه معرکه
ليله القدري است
در
هنگامه روز حساب
خيمه جاهت کجا و تنگناي لامکان
در
فضاي قدر خود ميکش طناب اندر طناب
چون درآيد همت مطلب شکافت درسؤال
تر زباني چون تمنا خشک ماند
در
جواب
تا فنا مطلق رود
در
ترکتاز انقراض
تا بقا رونق برد از کارگاه انقلاب
کاروان سالارشاهان آفتاب آمد ولي
چون تو نايد يوسفي
در
کاروان آفتاب
بسکه عکس آفتاب ديده
در
دل آسمان
کرده نام سينه اش آئينه دان آفتاب
گرچه سير آفتاب اندر جهان ظاهر است
باطن شاه است
در
معني زبان آفتاب
حکم خورشيد است و حکم شه که
در
معني يکيست
روزگار دولت شاه و زمان آفتاب
در
مزين رشته گوهر طرازان وجود
گوهر ذات تو آذين دکان آفتاب
روز هيجا که بر کشد شمشير
نام رستم بخون
در
اندازد
باد آتش نهاد حمله او
بحر را تشنه
در
بر اندازد
حسن معني که دارد آنکه بمهر
در
ره دشمنان سر اندازد
رو که آن تشنه بهانه مدح
ترسمش عقل
در
سر اندازد
با تو گر حاتم از ره دعوي
طرح داد و ستد
در
اندازد
خرد از غور کنه خلق توام
در
ته جيب عنبر اندازد
انوري عاجز است و من عاجز
طرح مدحت که
در
خور اندازد
تا فلک دلق اشهب و ادهم
روز و شب را ببر
در
اندازد
هرآن گره که
در
آن نقد مدعا بستند
بدامن طلب مدعي نهاد گشاد
کدام ناله سرشتم بداغ دل کورا
زمانه
در
کره زمهرير غوطه نداد
از آن زدست هنرهاي خود نمينالم
که بر ظهير از اين شيوه هيچ
در
نگشاد
که
در
مدايح دو نان طبيعت ملکي
زباغ قدس نبردم بکشت هزل آباد
کرشمه سنج و تبسم کنان
در
آمد وگفت
که عيد بندگي صاحبت مبارکباد
اگر نه بندگي صاحبت بفال آمد
سبب چه بود که جبريل اين ندا
در
داد
بگويم از گهر خويش گرچه بي ادبيست
که
در
حضور هماسرکنم ستايش خاد
بگير تحفه نظمي که زاده از طبعم
در
او بسهل مينديش کاين لطيف نهاد
چوباز گشت زاقصاي ملک دوران گفت
که روزگار بسر رفته
در
ميان آمد
فلک عنان تو بوسيد و شش جهت راگفت
خوشا زمانه که
در
تحت اين عنان آمد
حريم روضه جاه ترا بود چمني
که آفتاب
در
او شکل اقحوان آمد
تويي که
در
ازل انديشه ات بفکر قضا
گذشت بر اثرش امرکن فکان آمد
مگر ثناي تو از طبع ميکند شبگير
که گوش بر
در
دروازه دهان آمد
صفحه قبل
1
...
2726
2727
2728
2729
2730
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن