167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

شاه و درويش هلالي جغتايي

  • داري از دست سرکشي کردن
    طوق و زنجير و بند در گردن
  • چون ترا شاه ميکند پرتاب
    تو چرا ميشوي ز من در تاب؟
  • از غضب خون او بجوش آمد
    چون خم باده در خروش آمد
  • هر دم از مژه جاي او ميرفت
    هر نفس در هواي او ميگفت:
  • دهن تنگ غنچه خندان شد
    ژاله در وي فتاد و دندان شد
  • برگ سوسن که سبز رنگ نمود
    خنجري در ميان زنگ نمود
  • در چنين وقت و ساعتي فرخ
    آن سهي سرو قامت گل رخ
  • شاه چون خيمه زد در آن صحرا
    گفت کز هر طرف کنند ندا
  • در هوا هر پرنده اي که پريد
    ترکي از ناوکش بسيخ کشيد
  • هر غزالي که از زمين برجست
    چابکي در کمند پايش بست
  • در همان صيدگاه حاضر بود
    سوي او چشم شاه ناظر بود
  • در شکارش کسي مدد نکند
    صيد او را بنام خود نکند
  • رفت نزديک او ز پا بنشست
    شاه در خدمت گدا بنشست
  • شاه ازو، او ز شاه غافل بود
    پرده اي در ميانه حايل بود
  • هر يکي تيز ديد با دگري
    در تفکر که اوست يا دگري؟
  • جان درويش در خروش آمد
    رفت از هوش و چون بهوش آمد
  • ليک از بيم آن که: خيل و سپاه
    ناگه آنجا رسند در پي شاه
  • شب که در بزمگاه مينا رنگ
    زهره با چنگ راست کرد آهنگ
  • اهل مجلس شکفته و خرم
    فارغ از هر چه هست در عالم
  • دختر رز بشيشه منزل کرد
    گرم خون بود جاي در دل کرد
  • شيشه مي که پر ز خون افتاد
    در درون هر چه داشت بيرون داد
  • مطرب صاف عندليب آهنگ
    ساخت آهنگ و چنگ زد در چنگ
  • ني تهي ماند ازهوي و هوس
    زان کمر بست در قبول نفس
  • هر ندا کز صداي عود آمد
    چنگ بشنيد و در سجود آمد
  • شاه در بزم با هزار شکوه
    و آن گدا را نظاره از سر کوه
  • گفت: شايد که در فروغ چراغ
    بينم آن شمع بزم را بفراغ
  • هيچ کس هم عنان من نشود
    در سخن هم زبان من نشود
  • مرکب ناز تاخت بر سر او
    همچو جان جا گرفت در بر او
  • باز گفتش که: روز حال تو چيست؟
    در چه فکري شب و خيال تو چيست؟
  • باز گفتش که: چون شبت سيهست
    در شب تيره مشعل تو مهست
  • باز گفتش که: در ضمير تو چيست؟
    حاصل عمر دلپذير تو چيست؟
  • گفت: غير از تو نيست در دل من
    غير ازين خود مباد حاصل من
  • همچنين چند روز پي در پي
    گذر افتاد شاه را بر وي
  • جاي در شهر کن که آنجا به
    سگ شهر از غزال صحرا به
  • در و ديوار و کوي شهر مدام
    سايه افگنده بر خواص و عوام
  • باز درويش در فراق بماند
    دل پر از درد و اشتياق بماند
  • روي در حالتي غريب آورد
    اين بلا بر سرش رقيب آورد
  • رگ و پي از تف سموم گداخت
    مغز در استخوان چو موم گداخت
  • بط که در آب داشت مسکن خويش
    بود بريان ميان روغن خويش
  • هر که مي راند توسن سرکش
    توسنش نعل داشت در آتش
  • در چنين روزها مگر يک روز
    از تف آفتاب عالم سوز
  • هر حکيمي که در ديارش بود
    همه را خواند و کرد گفت و شنود:
  • آن نه دريا، که بود صد قلزم
    صد چو توفان نوح در وي گم
  • از خوشي کف زنان که: دارد در
    کف او خالي و کنارش پر
  • بود چون بحر و کان ز معني پر
    اين يکي لعل دارد و آن در
  • تا در آن صيدگه مقامش بود
    مرغ و ماهي اسير دامش بود
  • بسکه کاهيده بود از اندوه
    بود مانند کاه در پس کوه
  • همچو ني دور ازان لب چو شکر
    در نيستان بناله بست کمر
  • مرغ هوشش ز شوق در پرواز
    چشم بر راه و گوش بر آواز
  • گر چه در روز صيد فيروزست
    ليک بر دست من نو آموزست