167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان هلالي جغتايي

  • القصه، که شکل عالم آراي ترا
    در قالب آرزوي ما ريخته اند
  • گويا همه غمهاي جهان در يک جا
    جمع آمده بود، عشق نامش کردند
  • ديدم که يکي دو دسته از سنبل تر
    بر بسته و خوش نهاده در پيش نظر
  • دردا! که اسير ننگ و ناميم هنوز
    در گفت و شنيد خاص و عاميم هنوز
  • گر من بگناه عاشقي کشته شوم
    خون من بي گناه در گردن تو
  • نقش، تو اگر نه در مقابل بودي
    کارم ز غم فراق مشکل بودي
  • گه در پي آزار دل رنجوري
    گه بر سر بيداد من مهجوري
  • در پنجه غير پنجه کردن تا کي؟
    سيم از پولاد رنجه کردن تا کي؟
  • شاه و درويش هلالي جغتايي

  • گرد کويت زمين بخاک نشست
    گشت در پاي بندگان تو پست
  • آتش از شوق داغ بر دل ماند
    آب از گريه پاي در گل ماند
  • گه ز موج دگر خورد بر هم
    گه ز باد هوا شود در هم
  • گر چه در خورد آتشم چو شرر
    نظري گر بمن رسد چه ضرر؟
  • وه! که تا مهر چرخ بود کبود
    در کبودي چرخ مهر نبود
  • در ره هر که سر نهم بوفا
    پا نهد بر سرم ز راه جفا
  • از بتان چون در آتشم شب و روز
    روز حشرم بدين گناه مسوز
  • در شب تيره چون دهم جان را
    همرهم کن چراغ ايمان را
  • چون زبان داده اي، بيانم بخش
    در بيان سخن زبانم بخش
  • تا شوم در فشان ز بحر کلام
    بسلام نبي، عليه سلام
  • لعل او در ز حقه داد بسنگ
    که دگر جا نداشت حقه سنگ
  • لاجرم، ور نه سنگ بد گهران
    کي تواند فگند رخنه در آن؟
  • همچو گلگون اشک در يکدم
    زده بيرون ز هفت پرده قدم
  • بر فلک همچو برق گرم روي
    در هوا همچو ابر نرم روي
  • چون در آورد پا بپشت براق
    لرزه افتاد بر زمين ز فراق
  • در همان دم ز پرده هاي سپهر
    تيز بگذشت همچو خنجر مهر
  • خواجه را بين که: در نشيمن راز
    بنده را ياد ميکند بنياز
  • الله الله! چه احترامست اين؟
    در حق ما چه اهتمامست اين؟
  • اي دل و ديده خاک درگه تو
    سر من همچو خاک در ره تو
  • چار يار تو در مقام نياز
    هر يکي شاه چار بالش ناز
  • گر نبودي سخن چه گفتي کس؟
    در معني چگونه سفتي کس؟
  • اين سخن گر نه در ميان بودي
    آدمي نيز بي زبان بودي
  • واقفي از سفيدي و سيهي
    در سياهي درآ، که خضر رهي
  • گر چه از تيغ من قلم شده اي
    بسخن در جهان علم شده اي
  • گفت: در غنچه گل ورق ورقست
    گنبد سبز چرخ پر شفقست
  • در فن شعر چون سخن کردند
    همه تحسين شعر من کردند
  • نيست او را ز مثنوي خبري
    در ره ما ز پيروي اثري
  • در سخن پنج گنج مي بايد
    نه ز ابيات پنج مي بايد
  • آنکه نظم غزل تواند گفت
    مثنوي را چو در تواند سفت
  • گفتم: از هر چه بر زبان آيد
    سخن عشق در ميان آيد
  • کس چه داند که در ته چادر
    قامت دخترست يا مادر؟
  • روي در اهتمام آن کردم
    «شاه و درويش » نام آن کردم
  • بود در کوه گشته و هامون
    کار فرهاد کرده و مجنون
  • بسکه مي داشت ميل عشق مدام
    عشق مي گفت در محل سلام
  • شکر مي گفت، زانکه روزي چند
    بود در کنج عافيت خرسند
  • گر چه مي خواست ترک محنت عشق
    بود در خاطرش محبت عشق
  • لاله را از پياله اش داغي
    گو: چه حاليست در چنين باغي؟
  • بهر دفع خمار نرگس مست
    نصف نارنج داشت در کف دست
  • بام افلاک پيش منظر او
    بود چون سايه پست در بر او
  • ماه و خورشيد فرش آن در بود
    خشتي از سيم و خشتي از زر بود
  • ناگهان ديد مکتبي چو بهشت
    در و ديوار آن عبير سرشت
  • هر که در مکتبي چنين شد خاص
    خواند «الحمد» از سر اخلاص