نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان هلالي جغتايي
نميآيم برون از بيم رسوايي، که ميترسم
مرا
در
پيش مردم گريه بي اختيار آيد
در
قفاي سپر سينه بجانست دلم
که چرا تير تو اول بسپر مي آيد؟
هر چه
در
عالم خوبيست از آن خوب تري
نتوان گفت کزان خوب تري مي بايد
باميد نظري
در
گذرت خاک شديم
از تو بر ما نظري و گذري مي بايد
گرد آن کوي سگانند بسي، بهر خدا
که مرا نيز
در
آن کوي سگي پنداريد
بعد مردن سر من
در
سر کويش فگنيد
ور توانيد بخاک قدمش بسپاريد
منکر آه جهان سوز هلالي مشويد
هر دم آتش بجهان
در
زدنش را نگريد
حالتي نيست
در
آنکس، که بجان و دل او
فتنه جلوگر عشوه نمايي نرسيد
آخر، اي جان، روزي از حال دل زارم بپرس
تا بگويم: آنچه
در
شبهاي تنهايي کشيد
جان محزون
در
تنم امروز و فردا بيش نيست
فکر امروز من و انديشه فردا کنيد
من نميخواهم که :
در
کويش مرا بسمل کنيد
حيف باشد کان چنان خاکي بخونم گل کنيد
مي نويسم سخن از آتش دل بر کاغذ
جاي آنست اگر شعله زند
در
کاغذ
سخن لعل تو خواهيم که
در
زر گيريم
کاش سازند دگر از ورق زر کاغذ
در
کوي تو سر آمد اهل وفا منم
از چشم التفات وفاي مرا نگر
در
گوشه غمست هلالي بصد نياز
گاهي ز چشم لطف برين گوشه بر نگر
از بسکه ريخت گريه خون
در
کنار من
پر شد ازين کنار، جهان، تا بآن کنار
در
روزگار هجر تو روزم سياه شد
بر روز من ببين که: چها کرد روزگار؟
جان از تب فراق تو
در
يک نفس گداخت
هرگز تبي نبود ازين جانگدازتر
من
در
رهت نهاده بياري سر نياز
تو هر زمان زياري من بي نيازتر
درباختيم دنيي و عقبي بعشق پاک
در
کوي عشق نيست ز ما پاکبازتر
آتشين روي من آرايش بزمست امشب
برو، اي شمع، تو
در
گوشه خجلت بگداز
ز آسمان و زمين فارغيم،
در
ره عشق
درين سفر چه تفاوت کند نشيب و فراز؟
در
صف طاعت نشستم، روي دل سوي بتان
کافري صد بار بهتر زين مسلماني هنوز
در
خون نشسته ايم، بخون ريز بر مخيز
بنشين دمي و همدم اهل نشست باش
گر غريبي بر سر کويت بميرد، گو: بمير
ور گدايي بر
در
سلطان نباشد، گو: مباش
در
فراقت ز هلالي اثري بيش نماند
زود باشد که بيايي و نيابي اثرش
گر شبي لطف تنش بر پيرهن ظاهر شود
از خوشي ديگر نگنجد
در
قبا پيراهنش
تا بگردن غرق خونم، ديده بر راه اميد
گر بخون ريزم نيايد، خون من
در
گردنش
خاک شد مسکين هلالي
در
ره آن شهسوار
تا لگدکوب جفا گردد چو نعل توسنش
روزي که بر لب آيد جانم
در
آرزويش
جان را بدو سپارم، تن را بخاک کويش
زين پيش حسن خط بتان معتبر نبود
در
دور عارض تو گرفت اعتبار خط
مهوشان
در
نظر کج نظرانند، دريغ!
انجم انجمن بي بصرانند، دريغ!
خوبان، اگر چه هر طرفي مي کشند صف
تو
در
ميان جان مني، جمله بر طرف
از ديده طفل اشک جدا شد، دريغ ازو
آه! آن
در
يتيم کجا رفت ازين صدف؟
ره ميزنند و عربده آهنگ ميکنند
با ما ببين که:
در
چه مقامند چنگ و دف؟
بي تو هر شب منم و گوشه تنهايي خويش
پاي
در
دامن غم، سر بگريبان ملال
در
عشق تو رسواي جهانست هلالي
گاه از غم بسيار و گه از صبر کم دل
نه رفيقي، که بود
در
پي غمخواري دل
نه طبيبي، که کند چاره بيماري دل
در
وفاي تو چنانم، که اگر خاک شوم
آيد از تربت من بوي وفاداري دل
گل ديدم، آرزوي کسي
در
دلم فتاد
کز ديدنش کسي نکند آرزوي گل
اي
در
دلم ز آتش عشق تو صد الم
هر يک الم نشانه چندين هزار غم
گر دل من سدره و طوبي نجويد دور نيست
زانکه من
در
آرزوي سرو دلجوي توام
هر گه شکر لبي بکسي کرد گفتگو
در
حسرت جواب و سؤال تو بوده ام
چون کرده ام نظاره قد بلند سرو
در
آرزوي تازه نهال تو بوده ام
سؤال بوسه نمودم، ولي تو لب نگشودي
سخن بعرض رسيد و
در
انتظار جوابم
بقدر خاک ره از من کسي حساب نگيرد
بکوي دوست، هلالي، ببين که:
در
چه حسابم؟
دل آزاري، که هرگز ديده بر مردم نيندازد
بسان مردمش
در
ديده جا کردم ندانستم
خواهم بزني تير و بتيغم بنوازي
تا
در
دم کشتن بتو نزديکتر افتم
اي شيخ، بمحراب مرا سجده مفرما
بگذار، خدا را، که بر آن خاک
در
افتم
بصد اميد هر دم گرد آن ديوار و
در
گردم
بسي اميدوارم، آه! اگر نوميد برگردم
صفحه قبل
1
...
2718
2719
2720
2721
2722
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن