167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان هلالي جغتايي

  • در خم زلف کجت دلها غريب افتاده اند
    زلف تو شام غريبانست و ما چندين غريب
  • وقت دشنامم بشکر خنده لب بگشا، که هست
    در ميان تلخ گفتن خنده شيرين غريب
  • بسکه باشد شاد هر کس با رفيقان در وطن
    رو بديوار غم آرد خسته غمگين غريب
  • گر بياد لب او زهر دهندم که: بنوش
    تلخي زهر ز هر در دهدم ذوق نبات
  • رحم بر عاشق درويش ندارند بتان
    وه! که در مذهب اين سنگدلان نيست زکات!
  • وه! چه عمرست که در هجر تو بردم عاقبت؟
    جان شيرين را بصد تلخي سپردم عاقبت
  • گشتم از خيل سگان او، بحمدالله، که من
    در حساب مردمان خود را شمردم عاقبت
  • قضا نگر که: چو پيمانه ساخت از گل من
    مرا بياد لبش باز در شراب انداخت
  • فسانه دگران گوش کرد در شب وصل
    ولي بنوبت من خويش را بخواب انداخت
  • آخر چو ره نيافت هلالي ببزم وصل
    محروم از جمال تو در گوشه اي نشست
  • در خرابات مغان هوش مجوييد ز ما
    همه مستيم، درين ميکده هشيار کجاست؟
  • روز نوروزست، سرو گل عذار من کجاست؟
    در چمن ياران همه جمعند يار من کجاست؟
  • ز باغ عمر عجب سرو قامتي برخاست
    بگو که: در همه عالم قيامتي برخاست
  • مقيم کوي تو چون در حريم کعبه نشست
    بآه حسرت و اشک ندامتي برخاست
  • دهقان سالخورده، که پاينده باد، گفت:
    آنست آب خضر، که در جوي تاک ماست
  • ظاهرست از حلقهاي زلف و ماه عارضت
    در ميان سايه هر جا آفتاب افتاده است
  • بلبل افغان ميکند هر لحظه بر شاخي دگر
    جلوه گل ديده و در اضطراب افتاده است
  • زلف را بيش ازين بباد مده
    که بسي فتنه در هوا شده است
  • نيست گل در چمن که بي رخ تو
    غنچه را پيرهن قبا شده است
  • گهي که بر سر عشاق راند ابرش ناز
    کدام سر، که نه در پاي ابرش افتادست؟
  • برسم تحفه کشم نقد عمر در پايش
    ولي چه سود؟ که آن سرو سر کش افتادست
  • گرفت نور تجلي شب هلالي را
    که روي خوب تو در جلوه مهوش افتادست
  • در دياري که گل روي ترا پروردند
    خوش بهاري و فرح بخش هوايي بودست!
  • دلهاي مردمان بنشاط جهان خوشست
    در دل مرا غميست، که خاطر بآن خوشست
  • بزير پاي تو افتاد و خاک شد عاشق
    اگر چه خاک شد، اما هنوز در قدمست
  • اين که گل در عرق نشست و گداخت
    همه از انفعال آن بدنست
  • يک شب از در درآ، که ماه رخت
    شمع بزم و چراغ انجمنست
  • در علاج درد من کوشش مفرما، اي طبيب
    زانکه هر دردي که از عشقست درمان منست
  • هر چه مي گويد هلالي در بيان زلف او
    حسب حال تيره بخت پريشان منست
  • گر چه در عهد تو شيرين سخنان بسيارند
    کس بشيرين سخني مثل تو کم شيرينست
  • در دوستي ملاحظه مرگ و زيست نيست
    دشمن به از کسي، که نميرد براي دوست
  • در حلقه سگان درش مي روم، که باز
    احباب صف زنند بگرد سراي دوست
  • گفتم: هميشه فکر وصال تو مي کنم
    در خنده شد که: اين همه فکر محال چيست؟
  • دردا! که عمر در شب هجران گذشت و من
    آگه نيم هنوز که: روز وصال چيست؟
  • چون حل نمي شود بسخن مشکلات عشق
    در حيرتم که: فايده قيل و قال چيست؟
  • خواهم بصد هزار زبان وصف او کنم
    ليکن مقصرم، که زبان در دهن يکيست
  • در درگهت رقيب و هلالي برابرند
    طوطي درين ديار چرا با زغن يکيست؟
  • باز در جلوه ناز آمده اي همچو نهال
    جلوه ناز نهال تو مرا خواهد کشت
  • روز وصلست، تو در کشتن من تيغ مکش
    که شب هجر خيال تو مرا خواهد کشت
  • تويي آن پادشه مملکت حسن، که نيست
    حشمت و خيل بتان در خور خيل و حشمت
  • در کوي تو آمد بسرم سنگ ملامت
    مشکل که ازين کوي برم جان بسلامت
  • مستي و گردني چو صراحي کشيده اي
    خوش آنکه دست خويش در آرم بگردنت
  • بعد ازين لطف کن و در دل تنگم بنشين
    تا نشستن نتواند دگري پهلويت
  • ميانت يکسر مويست و جان در اشتياق او
    بيا، اي جان مشتاقان فداي هر سر مويت
  • هلالي را نگشتي، گر سجود از ديدنت مانع
    سرش در سجده بودي، تا قيامت، پيش ابرويت
  • قرار در شکن زلف يار خواهم کرد
    بدين قرار دل بيقرار شد باعث
  • توانگري که در خير بر فقيران بست
    دري ز عالم بالا بروي او نگشاد
  • سرکشان را از رکابت باد طوق بندگي
    حلقه نعل سمندت چرخ را در گوش باد
  • ز خانه تا بدر آيي و پا نهي بسرم
    سرم فتاده بخاک در سراي تو باد
  • بدرد خوي گرفتم، دوا نميخواهم
    هميشه در دل من درد بي دواي تو باد