167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان هاتف اصفهاني

  • پيوسته کليد فتح دارد در مشت
    آن دست که بر قبضه اين شمشير است
  • اين تيغ که در کف آتشي سوزان است
    هم دشمن عمر و هم عدوي جان است
  • با اين همه جان بخشد اگر نيست شگفت
    چون در کف فياض هدايت خان است
  • آن دم که دمد ز گوشه لب نايي
    در ني، ز دم عيسي مريم خوشتر
  • باز آي و دلم ز هجر پردرد نگر
    در سينه گرمم نفس سرد نگر
  • گفتي هاتف چه حال داري بي من
    در گوشه اي افتاده به حالي که مپرس
  • دارم ز جدايي غزالي که مپرس
    در جان و دل اندوه و ملالي که مپرس
  • بس مرد که لاف مي زد از مردي خويش
    در پيره زني ديدم ازو مردي بيش
  • روئيده ميان سبزه زاري ريحان
    يا سرزده در بنفشه زاري سنبل
  • از فرقت توست در دل ما همه خار
    وز طلعت تو به چشم ياران همه گل
  • از عشق تو جان بي قراري دارم
    در دل ز غم تو خار خاري دارم
  • اي خواجه که نان به زيردستان ندهي
    جان گيري و نان در عوض جان ندهي
  • لعب با دنبال عقرب بوسه بر دندان مار
    پنجه با چنگال ضيغم غوص در کام نهنگ
  • نره غولي روز بر گردن کشيدن خيرخير
    پيره زالي در بغل شب بر گرفتن تنگ تنگ
  • به خصم بد انديش در زير آن
    ره چاره از شش جهت بسته باد
  • هفتمين را برون کني ميدان
    که نماند در آن ميانه سياه
  • گرت هواست که در بر رخ تو زود گشايد
    طفيل روي صبيحي برو به کوي صباحي
  • بگو که هاتف محنت نصيب غمزده تا کي
    شبان تيره نشيند در آرزوي صباحي
  • اگر بزودي زود آنچه گفته ام کردي
    ز هجو تيغ زبان در نيام خواهم کرد
  • گرچه از حکه در تعب باشي
    . . . خر را به . . . خويش مخار
  • کام بخشي که يافت از در او
    هر که آمد به جستجوي مراد
  • در دل انديشه مراد ازو
    وز قضا سعي و از قدر امداد
  • حاجي آقا محمد آنکه چو او
    در هنر مادر زمانه نزاد
  • چون ز بخت بلند امارت يافت
    در صفاهان که هست رشک بلاد
  • خان گلشن به نام خوانندش
    در صفا چون نشان ز گلشن داد
  • روحش آن سدره نشين طاير در تن محبوس
    پرفشان زين قفس تنگ سوي طوبي شد
  • آن که چون او نزاد فرزندي
    مادر دهر در مرور دهور
  • در جهان چون به چشم عبرت ديد
    کامدن نيست جز براي عبور
  • از سعادت به او رسيد از فيض
    آنچه در خاطري نکرده خطور
  • کرد از خون خضاب و آراميد
    در قصور جنان به حجله حور
  • خفت در خون که سرخ رو خيزد
    با شهيدان صباح روز نشور
  • الغرض چون نشست با شهدا
    شاد در باغ جنت آن مغفور
  • کلک هاتف که در مصيب او
    داشت بر دل جراحتي ناسور
  • هر که از بهر اميديش به دامان زد دست
    در زمان نقد تمناش به دامان بنگر
  • آب حيوان که خضر در ظلماتش مي جست
    گو بيا ظاهر و پيداش به کاشان بنگر
  • جدولي بين و در آن صف زده سي فواره
    همه را بر ورق نقره درافشان بنگر
  • در ميان جدولي از آب خضر مالامال
    وز دو جانب دو تر و تازه گلستان بنگر
  • چون ز غم آباد دهر يافت ملالت نهاد
    در روضات جنان با دل خرم قدم
  • هاتف از شوق چو در باغ جهان
    گان بنهاد محمد کاظم
  • آفتاب آسمان حشمت و جاه و جلال
    در زمين ناگاه پنهان شد ز دور آسمان
  • سرو رعناي رياض عزت و مجد و شرف
    در بهار زندگي افتاد از باد خزان
  • رشته آمال ما زان در فاخر بس دراز
    رشته عمر وي آمد ليک بس کوتاه آه
  • در عهد خان دوران فرمانرواي گيتي
    يعني کريمخان آن خان سپهر خرگاه
  • در چمن او شکفت تازه گلي مشکبوي
    نکهت او دلفريب، طلعت او جان فزا
  • در آنجا ز سعيش که مشکور باد
    شد آباد هم مسجد و هم کنشت
  • در آن شهر دلکش يکي باغ ساخت
    که مشک و عبيرش بود خاک و خشت
  • از آن دلگشا نام کردش خرد
    که در دل تماشاي آن غم نهشت
  • به پاکي زاده شد در خاک و شد پاک
    چنان آمد به دنيا و چنين رفت
  • به فرمانش بنا کردند باغي
    که چون آن نيست در روي زمين باغ
  • آن ز عباد به تقوي در پيش
    آن ز اعلام به دانش سابق