167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

نان و حلوا شيخ بهايي

  • ور، مه نو در حصادش داس کرد
    ور به سنگ کعبه اش، دست آس کرد
  • در ره طاعت، تو را بي جان کند
    خانه دين تو را ويران کند
  • از هوس بگذر! رها کن کش و فش
    پا ز دامان قناعت، در مکش
  • ور نباشد خانه هاي زرنگار
    مي توان بردن به سر در کنج غار
  • بي عوض، داني چه باشد در جهان؟
    عمر باشد، عمر، قدر آن بدان
  • در جواني کن نثار دوست جان
    رو «عوان بين ذالک » را بخوان
  • تو در اين اوطان، غريبي اي پسر!
    خو به غربت کرده اي، خاکت به سر!
  • آنقدر در شهر تن ماندي اسير
    کان وطن، يکباره رفتت از ضمير
  • تا به کي اي هدهد شهر سبا
    در غريبي مانده باشي، بسته پا؟
  • تا به کي در چاه طبعي سرنگون؟
    يوسفي، يوسف، بيا از چه برون
  • سهل باشد در ره فقر و فنا
    گر رسد تن را تعب، جان را عنا
  • کي بود در راه عشق آسودگي؟
    سر به سر درد است و خون آلودگي
  • نان و حلوا چيست؟ فرزند و زنت
    اوفتاده همچو غل در گردنت
  • رو قناعت پيشه کن در کنج صبر
    پند بپذير از سگ آن پير گبر
  • نصف آن شامش بدي، نصفي سحور
    وز قناعت، داشت در دل صد سرور
  • کرد مغرب را ادا، وآنگه عشاء
    دل پر از وسواس، در فکر عشاء
  • عابد آمد بر در گبري ستاد
    گبر او را يک دو نان جو بداد
  • در سراي گبر بد گرگين سگي
    مانده از جوع، استخواني و رگي
  • کلب، در دنبال عابد بو گرفت
    آمدش دنبال و رخت او گرفت
  • همچو سايه، در پي او مي دويد
    عف عفي مي کرد و رختش مي دريد
  • هست کارم، بر در اين پير گبر
    گاه شکر نعمت او، گاه صبر
  • تا قمار عشق با او باختم
    جز در او، من دري نشناختم
  • گه به چوبم مي زند، گه سنگها
    از در او، من نمي گردم جدا
  • چونکه نامد يکي شبي نانت به دست
    در بناي صبر تو آمد شکست
  • خرده بينانند در عالم بسي
    واقفند از کار و بار هر کسي