167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • کليد حقه از ياقوت تر ساخت
    گشادش قفل و در وي گوهر انداخت
  • کميتش گام زد در عرصه تنگ
    ز بس آمد شدن شد پاي او لنگ
  • چو نفس سرکش اول توسني کرد
    در آخر ترک مايي و مني کرد
  • شبانگه تشنه اي برخاست از خواب
    به سيمين برکه سر در زد پي آب
  • به طفلي در که خوابت ديده بودم
    ز تو نام و نشان پرسيده بودم
  • به صدق آن کس که زد در عاشقي گام
    به معشوقي برآيد آخرش نام
  • که آمد در طريق عشق صادق
    که نامد بر سرش معشوق عاشق
  • به طفلي در که لعبت باز بودي
    به نورس لعبتان دمساز بودي
  • در آن خوابي که ديد از بخت بيدار
    به دام عشق يوسف شد گرفتار
  • هواي ملک خود از دل به در کرد
    به ملک مصر آهنگ سفر کرد
  • جواني در خيال او به سر برد
    به اميد وصال او به سر برد
  • به پيري در تمناي وي افتاد
    به کوري بي تماشاي وي افتاد
  • وز آن پس در هوايش زيست تا زيست
    به دل قيد وفايش زيست تا زيست
  • چنان خورشيد بر وي اشتلم کرد
    که يوسف را در او چون ذره گم کرد
  • کشش هاي حقيقت در وي آويخت
    ز هر چه آن ناگزيرش بود بگريخت
  • چو زد دست از قفا در دامن او
    ز دستش چاک شد پيراهن او
  • چو يوسف روي او در بندگي ديد
    وز آن نيت دلش را زندگي ديد
  • دو صد نقش بديع انگيخت از وي
    هزار آويزه در آويخت از وي
  • در آن وقتي که مي خواندي غلامم
    کرامت خانه اي کردي به نامم
  • در او بنشين پي شکر خدايي
    کزو داري به هر مويي عطايي
  • به چشم نور رفته نور دادت
    وز آن بر رو در رحمت گشادت
  • در آن خلوتسرا مي بود خرسند
    به وصل يوسف و فضل خداوند
  • تمادي يافت ايام وصالش
    در آن دولت ز چل بگذشت سالش
  • مرادي از جهان در دل نبودش
    که بر خوان امل حاصل نبودش
  • نيايد از کمان او خدنگي
    که در تأثير آن افتد درنگي
  • قدم در کلبه اي زد تيره و تنگ
    گشاد از يکدگر گيسوي شبرنگ
  • چو پا در يک رکاب آورد جبريل
    بدو گفتا مکن زين بيش تعجيل
  • بگفتند او به دست غم زبون است
    فتاده در ميان خاک و خون است
  • ز بس بالا گرفت آواز فرياد
    صدا در گنبد فيروزه افتاد
  • جز اين از وي خبر بازش ندادند
    که همچون گنج در خاکش نهادند
  • ولي زان راه در جانش به هر دم
    فزون گشت آتش سوزنده ني کم
  • به ناخن رخنه ها در روي مي کند
    براي چشمه خور جوي مي کند
  • شد از ناخن به رخ گلگون خط افکن
    چو عرق ناخنه در چشم روشن
  • ازين کاخ غم افزا چون برون رفت
    نبودم در حضور او که چون رفت
  • چو از غم خارها در دل شکستند
    وز اين سر منزلش محمل ببستند
  • عجب خاري شکستي در دل من
    که بيرون نايد الا از گل من
  • فرو رفته تو همچون آب در خاک
    به بيرون مانده من چون خار و خاشاک
  • خيالت موج خون بر خاک من زد
    فراقت شعله در خاشاک من زد
  • به خاک وي فکند از کاسه سر
    که نرگس کاشتن در خاک بهتر
  • ز گرد فرقتش رخ پاک کردند
    به جنب يوسفش در خاک کردند
  • بر اين آخر قرار کار دادند
    که در تابوتي از سنگش نهادند
  • يکي شد غرق بحر آشنايي
    يکي لب تشنه در بر جدايي
  • خوش آن عاشق که در هجران چنين مرد
    به خلوتگاه جانان جان چنين برد
  • نگويد کس که مردي در کفن رفت
    بدين مردانگي کان شيرزن رفت
  • گرفتاريم در پيچ و خم او
    رهيدن چون توانيم از دم او
  • بود پيدا در او شب هاي ديجور
    هزاران روزن اندر عالم نور
  • تو را با هر که رو در آشناييست
    قرار کارت آخر بر جداييست
  • به مهرش دل کسي چون صبح کم بست
    که در خون چون شفق هر شام ننشست
  • ز سوزش کس دمي بي غم نيفتاد
    کزان در عمرها ماتم نيفتاد
  • که افکنده ز پا سرو روان را
    که کرده غرقه در خون ارغوان را