167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • بگفتا نيست يوسف را گناهي
    منم در عشق او گم کرده راهي
  • به زندان از ستم هاي من افتاد
    در آن غم ها ز غم هاي من افتاد
  • خورد نه ماه طفلي در رحم خون
    که آيد با رخي چون ماه بيرون
  • بسا سختي که بيند لعل در سنگ
    که خورشيد درخشانش دهد رنگ
  • چه از زرين کمر سرکش غلامان
    همه در خلعت زرکش خرامان
  • فراز مرکبي از پاي تا فرق
    چو کوهي گشته در زر و گهر غرق
  • کشيدش در کنار خويشتن تنگ
    چو سرو گلرخ و شمشاد گلرنگ
  • در آخر گفت اين خوابي که ديدم
    ز تو تعبير آن روشن شنيدم
  • چو گردد خوشه در خانه درنگي
    بيايد روزگار قحط و تنگي
  • ز هر چيزي که در عالم توان يافت
    چو من دانا کفيلي کم توان يافت
  • زليخا روي در ديوار غم کرد
    ز بار هجر يوسف پشت خم کرد
  • در آن روزي که دولت يار بودش
    حريم خانه چون گلزار بودش
  • در اين وقتي که رفت از سر عزيزش
    نماند اسباب دولت هيچ چيزش
  • به روزم زنگ غم از دل زدودي
    در و ديوار آن منزل که بودي
  • خيالش گر رود چون زنده مانم
    که در قالب خيال اوست جانم
  • به مهر دوست يعني در خورم من
    گر او خورشيد شد نيلوفرم من
  • چو ماتمدار گشت از نااميدي
    چرا رفت از سياهي در سفيدي
  • به روي تازه چون گل چينش افتاد
    شکن در صفحه نسرينش افتاد
  • به سر بردي در آن ويران مه و سال
    سرش ز افسر تهي پايش ز خلخال
  • دهانش را چو درجي از گهر پر
    لبالب ساختي از گوهر و در
  • چو از هجر آتش اندر وي گرفتي
    ز آهش شعله در هر ني گرفتي
  • در آن ني بست بود افتاده خسته
    چو صيدي تيرها گردش نشسته
  • گره بر خوشه چرخ از دم او
    شکن در کاسه بدر از سم او
  • اگر نعلش پريدي در تک و دو
    به چرخ اندر نشستي چون مه نو
  • به خوش رفتن در آن خوي بوديش ميل
    چو آن گرد آمده از قطره ها سيل
  • مهيا ساختي در هر شبانگاه
    جوش از سنبله وز کهکشان کاه
  • چو يوسف در هلالش پاي کردي
    چو ماه اندر دو پيکر جاي کردي
  • که اينک در رسيد از راه يوسف
    به رويي رشک مهر و ماه يوسف
  • زليخا گفتي از يوسف در اينان
    نمي يابم نشان اي نازنينان
  • به دل زين طنز مپسنديد داغم
    که نايد بوي يوسف در دماغم
  • به هر محمل که آن جانان نشيند
    شميمش در مشام جان نشيند
  • بگفتي در فريب من مکوشيد
    قدوم دوست را از من مپوشيد
  • در آن نيها چو دم از جان ناشاد
    دميدي خاستي افغان و فرياد
  • دو دم نبود به يک مطلوبش آرام
    به هر دم در طلب برتر نهد گام
  • شبي سر پيش آن بت بر زمين سود
    که عمري در پرستش کارش اين بود
  • مرا در هيچ وقتي و مقامي
    به جز ديدار يوسف نيست کامي
  • کسي در پيش بت افتاده پست است
    که گويد بت پرست ايزد پرست است
  • اگر رو در بت آوردم خدايا
    بر آن بر خود جفا کردم خدايا
  • چو جا کرد اين سخن در گوش يوسف
    برفت از هيبت آن هوش يوسف
  • چو رخصت يافت همچون ذره رقاص
    درآمد شادمان در خلوت خاص
  • فشاندم گنج گوهر در بهايت
    دل و جان وقف کردم بر هوايت
  • جواني در غمت بر باد دادم
    بدين پيري که مي بيني فتادم
  • بگفتا اي زليخا اين چه حال است
    چرا حالت بدينسان در وبال است
  • نهادم تاج حشمت بر سر او
    گرفتم افسر از خاک در او
  • سپيدي شد ز مشکين طره اش دور
    درآمد در سواد نرگسش نور
  • جهان را شعر شب شد پرده راز
    در آن پرده جهاني راز پرداز
  • ازين انديشه خاطر در کشاکش
    گهي خوش بودي آنجا گاه ناخوش
  • ز ناگه ديد کز در پرده برخاست
    مهي بي پرده منزل را بياراست
  • زليخا را نظر چون بر وي افتاد
    تماشاي ويش پي در پي افتاد
  • نمک چون شور شوقش بيشتر کرد
    دو ساعد در ميان او کمر کرد