167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شيخ بهايي

  • حديث علم رسمي، در خرابات
    براي دفع چشم بد، سپند است
  • طمع در ميوه وصلش، بهائي
    مکن، کان ميوه بر شاخ بلند است
  • آنانکه شمع آرزو در بزم عشق افروختند
    از تلخي جان کندنم، از عاشقي واسوختند
  • يارب! چه فرخ طالعند، آنانکه در بازار عشق
    دردي خريدند و غم دنياي دون بفروختند
  • در گوش اهل مدرسه، يارب! بهائي شب چه گفت؟
    کامروز، آن بيچارگان اوراق خود را سوختند
  • آن را که پير عشق، به ماهي کند تمام
    در صد هزار سال، ارسطو نمي کند
  • عهد جواني گذشت، در غم بود و نبود
    نوبت پيري رسيد، صد غم ديگر فزود
  • در کيش عشقبازان، راحت روا نباشد
    اي ديده! اشک مي ريز، اي سينه! باش افگار
  • من آن يگانه دهرم که وصف فضل مرا
    نوشته منشي قدرت، به هر در و ديوار
  • تا سرو قباپوش تو را ديده ام امروز
    در پيرهن از ذوق نگنجيده ام امروز
  • روي تو گل تازه و خط سبزه نوخيز
    نشکفته گلي همچو تو در گلشن تبريز
  • باد گلزار خليلم، شعله دارم در بغل
    ناله ايوب دردم، راه لب گم کرده اي
  • شبي ز تيرگي دل سياه گشت چنان
    که صبح وصل نمايد در آن، شب هجران
  • منم چه خار گرفتار وادي محنت
    منم چه کشتي غم، غرقه در ته عمان
  • با بهائي بگو که با سگ نفس
    تا به کي بهر هيچ در مرسي
  • جمله که بيني، همه دارد عوض
    در عوضش، گشته ميسر غرض
  • دلا تا به کي، از در دوست دوري
    گرفتار دام سراي غروري؟
  • ز گلزار معني، نه رنگي، نه بويي
    در اين کهنه گنبد، نه هايي، نه هويي
  • تو را خواب غفلت گرفته است در بر
    چه خواب گران است، الله اکبر
  • که در دام نفس و هوي اوفتاده
    به لهو و لعب، عمر بر باد داده
  • که خالي کنم سينه را يک زمان
    ز غمهاي پي در پي بي کران
  • ورنه ما شوريدگان در يک سجود
    بيخ ظالم را براندازيم، زود
  • رخصت اريابد ز ما باد سحر
    عالمي در دم کند زير و زبر
  • سوي هر خشت از او چو رو کرده
    در فيضي به رخ برآورده
  • پا بفرساي در ره طلبش
    پا همين بهر هرزه گردي نيست