167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • سر خود بر در و ديوار مي زد
    به سينه خنجر خونخوار مي زد
  • ز بي صبري فتادي در تب و تاب
    بر اين آتش بريز از ابر صبر آب
  • به آن باشد که در دامن کشي پاي
    به سان کوه باشي پاي بر جاي
  • به صبر اندر صدف باران شود در
    به صبر از لعل و گوهر کان شود پر
  • چو در زندان مغرب يوسف مهر
    نهان کرد از زليخاي فلک چهر
  • ز غم روزش بود رو در سياهي
    شبش گردد سياهي بر سياهي
  • دلش چون غنچه در تنگي فتاده
    و يا چون گل به شادي لب گشاده
  • همي گفت اينچنين در هر لباسي
    غم خود تا ز شب بگذشت پاسي
  • ز شوقش در دل افتاد آتش تيز
    به دايه ديده پر خون گفت برخيز
  • دل هر عاشق از بستان گشايد
    مرا اين غنچه در زندان گشايد
  • بديدش بر سر سجاده از دور
    چو خورشيد درخشان غرقه در نور
  • گهي سر بر زمين در عذر تقصير
    چو شاخ تازه گل از باد شبگير
  • ز خود دور و به وي نزديک بنشست
    ولي در گوشه تاريک بنشست
  • ز حال خود بدينسان در سخن بود
    ولي يوسف به حال خويشتن بود
  • غذاي جان او شد آن تک و پوي
    نبودش جز در آن آمد شدن روي
  • توان بس کار در شبگير کردن
    که روزش کم توان تدبير کردن
  • نه روي آنکه در زندان کند روي
    نه صبر آنکه بي زندان کند خوي
  • ببوسم باري آن چشمي که گاهي
    کند در روي زيبايش نگاهي
  • به بام کاخ در يک غرفه بودش
    کز آنجا بام زندان مي نمودش
  • بديده در به مژگان لعل سفتي
    سوي زندان نظر کردي و گفتي
  • نيم شايسته ديدار ديدن
    خوشم با آن در و ديوار ديدن
  • ز دولت سقف او سرمايه دارد
    که خورشيدي چنان در سايه دارد
  • سعادت سرفراز آيد ازان در
    که سرو من فرود آرد به آن سر
  • در افتم سرنگون از روزن او
    به پيش آفتاب روشن او
  • ز خونش بر زمين در ديده کس
    نيامد غير يوسف يوسف و بس
  • کند در دل چنان جا دلبري را
    که گنجايي نماند ديگري را
  • درآيد همچو جانش در رگ و پي
    نبيند يک سر مو خالي از وي
  • نيارد خويشتن را در شماري
    نگيرد پيش غير از عشق کاري
  • بر اين دام گران جانان قدم نه
    قدم در دولت آباد عدم نه
  • گشاده رو شدي او را رضا جوي
    ز تنگي در گشاد آورديش روي
  • به زندان همدمش بودند و همراز
    در آن ماتمکده با وي هم آواز
  • به يک شب هر يکي ديدند خوابي
    کزان در جانشان افتاد تابي
  • يکي را گوشمال از دار دادند
    يکي را بر در شه بار دادند
  • که چون در صحبت شه باريابي
    به پيشش فرصت گفتار يابي
  • مرا در مجلسش ياد آوري زود
    کزان يادآوري وافر بري سود
  • بگويي هست در زندان غريبي
    ز عدل شاه دوران بي نصيبي
  • نخواهد دست او در دامن کس
    اسير دام خويشش خواهد و بس
  • بود چون کار دانا پيچ در پيچ
    به پيشش کوشش فکر و نظر هيچ
  • ز ناگه دست صنعي در ميان نه
    به فتحش هيچ صانع را گمان نه
  • پديد آيد ز غيب آن را گشادي
    وديعت در گشادش هر مرادي
  • به جز ايزد نماند او را پناهي
    که باشد در نوايب تکيه گاهي
  • وز آن پس هفت ديگر در برابر
    پديد آمد سراسر خشک و لاغر
  • در آن هفت نخستين روي کردند
    به سان سبزه آن را پاک خوردند
  • بود بيدار در تعبير هر خواب
    دلش از غوص اين دريا گهرياب
  • که آناني که چون رويم بديدند
    ز حيرت در رخم کفها بريدند
  • در آن خانه خيانت نامد از من
    به جز صدق و امانت نامد از من
  • مرا به گر زنم نقب خزاين
    که باشم در فراش خانه خاين
  • چو ره کردند در بزم شه آن جمع
    زبان آتشين بگشاد چون شمع
  • ز رويش در بهار و باغ بوديد
    چرا ره سوي زندانش نموديد
  • نباشد در صدف گوهر چنان پاک
    که بوده از تهمت آن جان و جهان پاک