نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
هفت اورنگ جامي
سر خود بر
در
و ديوار مي زد
به سينه خنجر خونخوار مي زد
ز بي صبري فتادي
در
تب و تاب
بر اين آتش بريز از ابر صبر آب
به آن باشد که
در
دامن کشي پاي
به سان کوه باشي پاي بر جاي
به صبر اندر صدف باران شود
در
به صبر از لعل و گوهر کان شود پر
چو
در
زندان مغرب يوسف مهر
نهان کرد از زليخاي فلک چهر
ز غم روزش بود رو
در
سياهي
شبش گردد سياهي بر سياهي
دلش چون غنچه
در
تنگي فتاده
و يا چون گل به شادي لب گشاده
همي گفت اينچنين
در
هر لباسي
غم خود تا ز شب بگذشت پاسي
ز شوقش
در
دل افتاد آتش تيز
به دايه ديده پر خون گفت برخيز
دل هر عاشق از بستان گشايد
مرا اين غنچه
در
زندان گشايد
بديدش بر سر سجاده از دور
چو خورشيد درخشان غرقه
در
نور
گهي سر بر زمين
در
عذر تقصير
چو شاخ تازه گل از باد شبگير
ز خود دور و به وي نزديک بنشست
ولي
در
گوشه تاريک بنشست
ز حال خود بدينسان
در
سخن بود
ولي يوسف به حال خويشتن بود
غذاي جان او شد آن تک و پوي
نبودش جز
در
آن آمد شدن روي
توان بس کار
در
شبگير کردن
که روزش کم توان تدبير کردن
نه روي آنکه
در
زندان کند روي
نه صبر آنکه بي زندان کند خوي
ببوسم باري آن چشمي که گاهي
کند
در
روي زيبايش نگاهي
به بام کاخ
در
يک غرفه بودش
کز آنجا بام زندان مي نمودش
بديده
در
به مژگان لعل سفتي
سوي زندان نظر کردي و گفتي
نيم شايسته ديدار ديدن
خوشم با آن
در
و ديوار ديدن
ز دولت سقف او سرمايه دارد
که خورشيدي چنان
در
سايه دارد
سعادت سرفراز آيد ازان
در
که سرو من فرود آرد به آن سر
در
افتم سرنگون از روزن او
به پيش آفتاب روشن او
ز خونش بر زمين
در
ديده کس
نيامد غير يوسف يوسف و بس
کند
در
دل چنان جا دلبري را
که گنجايي نماند ديگري را
درآيد همچو جانش
در
رگ و پي
نبيند يک سر مو خالي از وي
نيارد خويشتن را
در
شماري
نگيرد پيش غير از عشق کاري
بر اين دام گران جانان قدم نه
قدم
در
دولت آباد عدم نه
گشاده رو شدي او را رضا جوي
ز تنگي
در
گشاد آورديش روي
به زندان همدمش بودند و همراز
در
آن ماتمکده با وي هم آواز
به يک شب هر يکي ديدند خوابي
کزان
در
جانشان افتاد تابي
يکي را گوشمال از دار دادند
يکي را بر
در
شه بار دادند
که چون
در
صحبت شه باريابي
به پيشش فرصت گفتار يابي
مرا
در
مجلسش ياد آوري زود
کزان يادآوري وافر بري سود
بگويي هست
در
زندان غريبي
ز عدل شاه دوران بي نصيبي
نخواهد دست او
در
دامن کس
اسير دام خويشش خواهد و بس
بود چون کار دانا پيچ
در
پيچ
به پيشش کوشش فکر و نظر هيچ
ز ناگه دست صنعي
در
ميان نه
به فتحش هيچ صانع را گمان نه
پديد آيد ز غيب آن را گشادي
وديعت
در
گشادش هر مرادي
به جز ايزد نماند او را پناهي
که باشد
در
نوايب تکيه گاهي
وز آن پس هفت ديگر
در
برابر
پديد آمد سراسر خشک و لاغر
در
آن هفت نخستين روي کردند
به سان سبزه آن را پاک خوردند
بود بيدار
در
تعبير هر خواب
دلش از غوص اين دريا گهرياب
که آناني که چون رويم بديدند
ز حيرت
در
رخم کفها بريدند
در
آن خانه خيانت نامد از من
به جز صدق و امانت نامد از من
مرا به گر زنم نقب خزاين
که باشم
در
فراش خانه خاين
چو ره کردند
در
بزم شه آن جمع
زبان آتشين بگشاد چون شمع
ز رويش
در
بهار و باغ بوديد
چرا ره سوي زندانش نموديد
نباشد
در
صدف گوهر چنان پاک
که بوده از تهمت آن جان و جهان پاک
صفحه قبل
1
...
2708
2709
2710
2711
2712
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن