167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

گزيده غزليات شهريار

  • حريفي با تمسخر گفت زاري شهريارا بس
    که ميگيرند در شهر و ديار ما گدايان را
  • بس در خيال هديه فرستاده ام به تو
    بي خوان و خانه حسرت مهمان کشيده ام
  • چشم دارم که تو با نرگس خواب آلوده
    در دل شب به سراغ من بيدار آئي
  • با چنين دلکشي اي خاطره يار قديم
    حيفم آيد که تو در خاطر اغيار آئي
  • آن نردباز عشق، که جان در نبرد باخت
    بردي نمي کنند حريفان نرد او
  • در عاشقي رسيد بجائي که هرچه من
    چون باد تاختم نرسيدم به گرد او
  • در آتشم بنشاند چو باکسان بنشيند
    کنار من ننشيند که آتشم بنشاند
  • چه حاجت است به دعوي عشق بر در دوست
    دل شکسته و اشگ روان، گواهت بس
  • چه شعبده است که در چشمکان آبي تو
    نهفته اند شب ماهتاب دريا را
  • اي کاخ همايون که در اقليم عقابي
    يارب نفتد ولوله واي غرابت
  • اي پير خرابات چه افتاده که ديريست
    در کنج خرابات نبينند خرابت
  • اي مطرب عشاق که در کون و مکان نيست
    شوري بجز از غلغله چنگ و ربابت
  • در دير و حرم زخمه سنتور عبادت
    حاجي به حجازت زد و راهب به رهابت
  • به جستجوي تو اي صبح، در شبان سياه
    بسا که قافله آه کرده ام راهي
  • در شهر ما گناه بود عشق و شهريار
    زنداني ابد به سزاي گناهش است
  • شهيد خنجر جلاد باد مي غلتند
    به خاک و خون همه در انتظار رستاخيز
  • در خويش زنيم آتش و خلقي به سرآريم
    باشد که ببينيم بدين شعبده بازت
  • کس نيست در اين گوشه فراموشتر از من
    وز گوشه نشينان توخاموشتر از من
  • ما که در خانه ايمان خدا ننشستيم
    کفر ابليس به کرسي بنشانيم که چه
  • در بهاران سري از خاک برون آوردن
    خنده اي کردن و از باد خزان افسردن
  • بانگ اذان است و چشم مست تو بينم
    در خم محراب ابروان به امامت
  • در همه عالم علم به عشق و جنوني
    گو بشناسندت از جبين به علامت
  • در بزم او که خفته فرو پلک چشمها
    غير از دل تپيده و رنگ پريده نيست
  • هر آهوئي به هر چمني مي چرد ولي
    آن آهوئي که در چمن او چريده نيست
  • از شهريار غير گناه مجردي
    يک نقطه سياه دگر در جريده نيست