167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • مرا زين بيشتر در تاب مگذار
    چنينم بي خور و بي خواب مگذار
  • به اين حسن جهانگيري که دادت
    به اين خوبي که در عارض نهادت
  • ز تو اي نخل تر خرما ز من شير
    مکن در خوان نهادن هيچ تقصير
  • مکن تعجيل در تحصيل مقصود
    بسا ديرا که خوشتر باشد از زود
  • گر افتد صيد نيکو دير در دام
    به است از زود نانيکو سرانجام
  • به جان دادن چو مزد از کس نگيرد
    در آمرزش کجا رشوت پذيرد
  • مرا در خشک ني آتش فتاده ست
    تو را با آتش من خوش فتاده ست
  • مرا اين دود و آتش کي کند سود
    چو در چشمت نگردد آب ازين دود
  • نيازي دست اگر در گردن من
    شود خون منت حالي به گردن
  • کشم خنجر چو سوسن بر تن خويش
    چو گل در خون کشم پيراهن خويش
  • دلش مي خواست در سفتن به الماس
    ولي مي داشت حکم عصمتش پاس
  • سؤالش کرد کان پرده پي چيست
    در آن پرده نشسته پردگي کيست
  • تو را آيد به چشم از مردگان شرم
    وز اين نازندگان در خاطر آزرم
  • اشارت کردنش گويي به انگشت
    کليدي بود بهر فتح در مشت
  • زليخا چون بديد آن از عقب جست
    به وي در آخرين درگاه پيوست
  • شتابان از قفاي وي دويدم
    برون ننهاده پا در وي رسيدم
  • گرفتم دامنش را چست و چالاک
    چو گل افتاد در پيراهنش چاک
  • غلامان حلقه در گوش تو گشتند
    صفاکيش و وفاکوش تو گشتند
  • به مال خويش دادم اختيارت
    نکردم رنجه دل در هيچ کارت
  • مرا تا ديده دارد در پيم سر
    که گردد کام وي از من ميسر
  • که باشم من که با خلق کريمت
    نهم پاي خيانت در حريمت
  • بد آن بنده که چون مولا نبيند
    رود در مسند مولا نشيند
  • گريزان رو به سوي در دويدم
    به صد درماندگي آنجا رسيدم
  • عزيز آن گريه و سوگند چون ديد
    بساط راست بيني در نورديد
  • به تنگ آمد دل يوسف ازان درد
    نهان روي دعا در آسمان کرد
  • در آن مجمع زني خويش زليخا
    که بودي روز و شب پيش زليخا
  • سه ماهه کودکي بر دوش خود داشت
    چو جان بگرفته در آغوش خود داشت
  • ببين در تازه گلهاي بهاري
    که خندان و خوشند از پرده داري
  • برو در حال يوسف کن نظاره
    که پيراهن چه سانش گشته پاره
  • گر از پيش است در پيراهنش چاک
    زليخا را بود دامن ازان پاک
  • برو زين پس به استغفار بنشين
    ز خجلت روي در ديوار بنشين
  • تو اي يوسف زبان زين راز در بند
    به هر کس گفتن اين راز مپسند
  • همين بس در سخن چالاکي تو
    که روشن گشت بر ما پاکي تو
  • قدم از راه غمازي بدر نه
    که باشد پرده پوش از پرده در به
  • عزيز اين گفت و بيرون شد ز خانه
    به خوشخويي سمر شد در زمانه
  • به هر نيک و بدش در پي فتادند
    زبان سرزنش بر وي گشادند
  • چنان در مغز جانش جا گرفته ست
    که دست از دين و دانش وا گرفته ست
  • عجب گمراهيي پيش آمد او را
    که رو در بنده خويش آمد او را
  • نه گاهي مي کند در وي نگاهي
    نه گامي مي زند با وي به راهي
  • ز هر غم کو بگريد اين بخندد
    هر آن در کو گشايد اين ببندد
  • ز شربت هاي رنگارنگ صافي
    چو نور از عکس در ظلمت شکافي
  • در او از خوردني ها هر چه خواهي
    ز مرغ آورده حاضر تا به ماهي
  • براي فرش در صحن وي افکند
    هزاران خشت از پالوده قند
  • دهان تنگان به لب هاي شکرخا
    نداده در دهان لوزينه را جا
  • به يک کف گزلکي در کار خود تيز
    به ديگر کف ترنجي شادي انگيز
  • برون نه پا که در پاي تو افتيم
    به پيش قد رعناي تو افتيم
  • به قول دايه يوسف در نيامد
    چو گل ز افسون او خوش برنيامد
  • به پاي خود زليخا سوي او شد
    در آن کاشانه همزانوي او شد
  • فتادم در زبان مردم از تو
    شدم رسوا ميان مردم از تو
  • گرفتم آنکه در چشم تو خوارم
    به نزديک تو بس بي اعتبارم