نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
هفت اورنگ جامي
مرا زين بيشتر
در
تاب مگذار
چنينم بي خور و بي خواب مگذار
به اين حسن جهانگيري که دادت
به اين خوبي که
در
عارض نهادت
ز تو اي نخل تر خرما ز من شير
مکن
در
خوان نهادن هيچ تقصير
مکن تعجيل
در
تحصيل مقصود
بسا ديرا که خوشتر باشد از زود
گر افتد صيد نيکو دير
در
دام
به است از زود نانيکو سرانجام
به جان دادن چو مزد از کس نگيرد
در
آمرزش کجا رشوت پذيرد
مرا
در
خشک ني آتش فتاده ست
تو را با آتش من خوش فتاده ست
مرا اين دود و آتش کي کند سود
چو
در
چشمت نگردد آب ازين دود
نيازي دست اگر
در
گردن من
شود خون منت حالي به گردن
کشم خنجر چو سوسن بر تن خويش
چو گل
در
خون کشم پيراهن خويش
دلش مي خواست
در
سفتن به الماس
ولي مي داشت حکم عصمتش پاس
سؤالش کرد کان پرده پي چيست
در
آن پرده نشسته پردگي کيست
تو را آيد به چشم از مردگان شرم
وز اين نازندگان
در
خاطر آزرم
اشارت کردنش گويي به انگشت
کليدي بود بهر فتح
در
مشت
زليخا چون بديد آن از عقب جست
به وي
در
آخرين درگاه پيوست
شتابان از قفاي وي دويدم
برون ننهاده پا
در
وي رسيدم
گرفتم دامنش را چست و چالاک
چو گل افتاد
در
پيراهنش چاک
غلامان حلقه
در
گوش تو گشتند
صفاکيش و وفاکوش تو گشتند
به مال خويش دادم اختيارت
نکردم رنجه دل
در
هيچ کارت
مرا تا ديده دارد
در
پيم سر
که گردد کام وي از من ميسر
که باشم من که با خلق کريمت
نهم پاي خيانت
در
حريمت
بد آن بنده که چون مولا نبيند
رود
در
مسند مولا نشيند
گريزان رو به سوي
در
دويدم
به صد درماندگي آنجا رسيدم
عزيز آن گريه و سوگند چون ديد
بساط راست بيني
در
نورديد
به تنگ آمد دل يوسف ازان درد
نهان روي دعا
در
آسمان کرد
در
آن مجمع زني خويش زليخا
که بودي روز و شب پيش زليخا
سه ماهه کودکي بر دوش خود داشت
چو جان بگرفته
در
آغوش خود داشت
ببين
در
تازه گلهاي بهاري
که خندان و خوشند از پرده داري
برو
در
حال يوسف کن نظاره
که پيراهن چه سانش گشته پاره
گر از پيش است
در
پيراهنش چاک
زليخا را بود دامن ازان پاک
برو زين پس به استغفار بنشين
ز خجلت روي
در
ديوار بنشين
تو اي يوسف زبان زين راز
در
بند
به هر کس گفتن اين راز مپسند
همين بس
در
سخن چالاکي تو
که روشن گشت بر ما پاکي تو
قدم از راه غمازي بدر نه
که باشد پرده پوش از پرده
در
به
عزيز اين گفت و بيرون شد ز خانه
به خوشخويي سمر شد
در
زمانه
به هر نيک و بدش
در
پي فتادند
زبان سرزنش بر وي گشادند
چنان
در
مغز جانش جا گرفته ست
که دست از دين و دانش وا گرفته ست
عجب گمراهيي پيش آمد او را
که رو
در
بنده خويش آمد او را
نه گاهي مي کند
در
وي نگاهي
نه گامي مي زند با وي به راهي
ز هر غم کو بگريد اين بخندد
هر آن
در
کو گشايد اين ببندد
ز شربت هاي رنگارنگ صافي
چو نور از عکس
در
ظلمت شکافي
در
او از خوردني ها هر چه خواهي
ز مرغ آورده حاضر تا به ماهي
براي فرش
در
صحن وي افکند
هزاران خشت از پالوده قند
دهان تنگان به لب هاي شکرخا
نداده
در
دهان لوزينه را جا
به يک کف گزلکي
در
کار خود تيز
به ديگر کف ترنجي شادي انگيز
برون نه پا که
در
پاي تو افتيم
به پيش قد رعناي تو افتيم
به قول دايه يوسف
در
نيامد
چو گل ز افسون او خوش برنيامد
به پاي خود زليخا سوي او شد
در
آن کاشانه همزانوي او شد
فتادم
در
زبان مردم از تو
شدم رسوا ميان مردم از تو
گرفتم آنکه
در
چشم تو خوارم
به نزديک تو بس بي اعتبارم
صفحه قبل
1
...
2706
2707
2708
2709
2710
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن