نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
هفت اورنگ جامي
فتاد اندر دلش کان روز بوده ست
که جانش
در
غم جانسوز بوده ست
خصوصا از دل صد چاک عاشق
که باشد
در
ره معشوق صادق
اگر خاري خلد
در
پاي دلدار
دل عاشق شود افگار ازان خار
وگر بادي وزد بر زلف محبوب
فتد
در
جان عاشق زان صد آشوب
برون آيد تمام از خواهش خويش
دهد
در
خواهش او کاهش خويش
چو جويد دل کند دل را ز غم خون
دهد
در
دم ز راه ديده بيرون
زليخا نيز مي پخت آرزويي
که گنجانم
در
او خود را چو مويي
مرصع ساخت بهر زيب و زيور
چو مژگان خودش از
در
و گوهر
زره سان پشمشان چون موي زنگي
ز ابريشم فزون
در
تازه رنگي
ميان آن رمه يوسف شتابان
چو
در
برج حمل خورشيد تابان
اگر مي خواست
در
صحرا شبان بود
وگر مي خواست شاه ملک جان بود
ولي
در
ذات خود بود آن پريزاد
ز شاهي و شباني هر دو آزاد
چو بندد بيدلي دل
در
نگاري
نگيرد کار او هرگز قراري
به آن آورد روي جست و جو را
که آرد
در
کنار آن آرزو را
نيارد عاشق آن ديدار
در
چشم
که با يارش نيفتد چشم بر چشم
برآمد
در
خزان محنت و درد
گل سرخش به رنگ لاله زرد
عجب تر آنکه از عجبي که دارد
به وصل چون تويي سر
در
نيارد
همي گفت اين و ليکن آن يگانه
نه زانسان
در
دل او داشت خانه
تو را آرام جان پيوسته
در
پيش
چه مي سوزي ز بي آرامي خويش
در
آن وقتي که از وي دور بودي
اگر مي سوختي معذور بودي
کنون
در
عين وصلي سوختن چيست
به داغش شمع جان افروختن چيست
ز ابرويش مرا
در
دل گره هاست
کزان کج نيست کارم بي گره راست
ز لعلش
در
دهانم آب گردد
به چشمم آب خون ناب گردد
ز دامانش زنم
در
جيب جان چاک
که دارد پيش پايش روي بر خاک
که اي سرکش نهال ناز پرورد
رخت را
در
لطافت ناز پرورد
ز جان و دل گل و آبي سرشتند
در
او شاخي ز باغ سدره کشتند
عروس دهر تا
در
زادن افتاد
ز تو پاکيزه تر فرزند کم زاد
پري را گر نبودي شرمساري
نماندي از تو
در
کنج تواري
کنون هم گشته زين سودا چو مويي
ندارد جز تو
در
دل آرزويي
نيم جز مرغ آب و دانه او
خيانت چون کنم
در
خانه او
خداي پاک را
در
هر سرشتي
جداگانه بود کاري و کشتي
گلي ام رازها
در
وي نهفته
ز گلزار خليل الله شگفته
چنان
در
لجه عشق توام غرق
کزو خالي نيم از پاي تا فرق
مرا چشمي تو چون خندان نشينم
که چشم خويش را
در
گريه بينم
چو از مژگان شاني قطره آب
چو آتش افکند
در
جان من تاب
چو زد عمه به راه مهر من گام
به دزدي
در
جهانم ساخت بدنام
ز اخوانم پدر چون دوستر داشت
نهال کين من
در
جانشان کاشت
شود دل دمبدم خون
در
بر من
که تا عشقت چه آرد بر سر من
نمي گويم که
در
چشمت عزيزم
کنيزان تو را کمتر کنيزم
مرا به گر کني مشغول کاري
که
در
وي بگذرانم روزگاري
نه خوش باشد که ايشان را گذارم
به هر کاري تو را
در
بار دارم
چو صبح از صادقي
در
مهر رويم
مزن دم جز به وفق آرزويم
رضاي خود ببازد
در
رضايش
نهد روي رضا بر خاک پايش
ازان يوسف همي داد اين سخن ساز
که تا
در
صحبت از خدمت رهد باز
درختانش کشيده شاخ
در
شاخ
به تنگ آغوشي هم نيک گستاخ
چنارش را قدم بر دامن سرو
حمايل دست ها
در
گردن سرو
در
آن ميدانگه خالي ز آفت
ربوده از همه گوي لطافت
ز جنبش لمعه هاي نور
در
ظل
دف گل را شده زرين جلاجل
به هم بسته
در
آن نزهتگه حور
دو حوض از مرمر صافي بلور
نه از تيشه
در
آن زخم تراشي
نه از خم تراش آن را خراشي
صفحه قبل
1
...
2704
2705
2706
2707
2708
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن