167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • همه زرين کله بنهاده بر سر
    همه زرکش قبا پوشيده در بر
  • کشند اينان بدين شکل و شمايل
    به دعوي داريش صف در مقابل
  • به دريا پا نهاد از سوي ساحل
    چو مه در برج آبي ساخت منزل
  • تنش در آب چون عريان درآمد
    به تن آب روان را جان درآمد
  • بدان خوبيش در هودج نشاندند
    به قصد قصر شه مرکب براندند
  • نظر کردند در مهر جهانتاب
    بدانستند کز وي نيست آن تاب
  • هنوز او در پس ابر است مستور
    ز روي يوسف است آن تابش نور
  • بتان مصر سر در پيش ماندند
    ز لوحش حرف نسخ خويش خواندند
  • ولي جانش ازان معني خبر داشت
    ز داغ شوق سوزي در جگر داشت
  • چو در صحرا به خرمن سيلش افتاد
    دگر باره به خانه ميلش افتاد
  • اگر چه روي در منزلگهش بود
    گذر بر ساحت قصر شهش بود
  • در آن مجمع غلامي را که ديدي
    ز اهل مصر وصف او شنيدي
  • که يابد از لب جانبخش او کام
    که گيرد در پناه سروش آرام
  • که بازد حاصل خود در بهايش
    که سازد کحل ديده خاک پايش
  • به هر چيزي که هر کس دسترس داشت
    در آن بازار بيع او هوس داشت
  • همين بس گر چه بس کاسد قماشم
    که در سلک خريدارانش باشم
  • نيارد بر زبان جز راستي هيچ
    نباشد در کلام او خم و پيچ
  • بر آن داناي ديگر ساخت افزون
    به وزنش لعل ناب و در مکنون
  • بگفتا آنچه من دارم دفينه
    ز مشک و گوهر و زر در خزينه
  • که در خيل وي اين پاکيزه دامان
    بود سر دفتر ديگر غلامان
  • چه بودم ماهيي در ماتم آب
    طپان بر ريگ تفسان از غم آب
  • که بودم گمره در ظلمت شب
    رسيده جان ز گمراهيم بر لب
  • که بودم خفته اي بر بستر مرگ
    خليده در رگ جان نشتر مرگ
  • درآمد ناگهان خضر از در من
    به آب زندگي شد ياور من
  • گهي در روي يوسف لال مي بود
    ز داغ هجر فارغ بال مي بود
  • ز ديدن هيچ اثر ني در ميانه
    کند عاشق کسان را غايبانه
  • زده درج عقيقش خنده بر در
    ز شکر خند او مصر از شکر پر
  • چو در لطف از نباتش لب فره شد
    نبات اندر دل شيشه گره شد
  • ولي بر چرخ مي سود افسر او
    به هر کس در نمي آمد سر او
  • چو شد گفت و شنيد آن پياپي
    شد آن انديشه محکم در دل وي
  • ز انواع نفايس هر چه بودش
    که دادن در بها لايق نمودش
  • به مصر آمد سري در راه يوسف
    خبر پرسان ز جولانگاه يوسف
  • که کندت در زنخدان چاه غبغب
    که ز آب زندگي کردش لبالب
  • جمالش بود پاک از تهمت عيب
    نهفته در حجاب پرده غيب
  • گرفتم پيش راه آرزويت
    ز سر پا ساختم در جست و جويت
  • کنون بر من در اين راز باز است
    که با تو عشق ورزيدن مجاز است
  • به دست وي چو گوهر دار ياره
    سفالين سبحه آمد در شماره
  • به کنج آن عبادتخانه ره کرد
    ز عالم رو در آن محرابگه کرد
  • در آن معبد به سر مي برد تا بود
    به طاعت پاي مي افشرد تا بود
  • چو در طاعتگري عمرش سرآمد
    به جان دادن چو مردان خوش برآمد
  • به سر شد عمر در صورت پرستي
    دمي ز انديشه صورت نرستي
  • مزن هر دم قدم در سنگلاخي
    ز شاخي هر زمان منشين به شاخي
  • پريشاني بود هر جا شمار است
    وز آن رو در يکي کردن حصار است
  • که دارم آرزو زان سرو گلرنگ
    که همچون تو در آغوشش کشم تنگ
  • گهي از سينه هاي مرغ در پيش
    کبابش ساز کردي چون دل خويش
  • چو بستي نرگسش را پرده خواب
    شدي با شمع همدم در تب و تاب
  • بلي عاشق هميشه جان فروشد
    به جان در خدمت معشوق کوشد
  • نه در خانه به کاري بند گشتي
    نه بر بيرون به کس خرسند گشتي
  • منم خاکي به خود ساکن نهادي
    که پيچيده ست در وي گردبادي
  • به تقريب سخن بگشاد ناگاه
    زبان در شرح راه و قصه چاه