نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
هفت اورنگ جامي
به شاخ از برگ جنباني جلاجل
شود رقصان درخت پاي
در
گل
کس از من
در
جهان غمديده تر نيست
ز داغ هجر ماتمديده تر نيست
چو
در
خانه دل او تنگ گشتي
به عزم گشت تيزآهنگ گشتي
نهادي
در
ميان با او غم خويش
زدي بر نيل دلق ماتم خويش
به سان مردمش
در
ديده بنشست
ز فرزندان ديگر ديده بربست
درختي بود
در
صحن سرايش
به سبزي و خوشي بهجت فزايش
چو
در
راه بلاغت پا نهادي
به دستش زان عصاي سبز دادي
دهد
در
جلوه گاه جنگ و بازي
مرا بر هر برادر سرفرازي
پدر روي تضرع
در
خدا کرد
براي خاطر يوسف دعا کرد
رسيد از سدره پيک ملک سرمد
عصايي سبز
در
دست از زبرجد
به خود بستند ازان هر يک خيالي
نشاندند از حسد
در
دل نهالي
ز شيرين خنده آن لعل شکرخند
به دل يعقوب را شوري
در
افکند
ز تو
در
دل هزاران غصه دارند
درين قصه کيت فارغ گذارند
به يک تن گفت يوسف آن فسانه
نهاد آن را به اخوان
در
ميانه
که يا رب چيست
در
خاطر پدر را
که نشناسد ز نفع خود ضرر را
اگر روز است
در
صحرا شبانيم
وگر شب خانه اش را پاسبانيم
چو آيد مشکلي پيش خردمند
کزان مشکل فتد
در
کار او بند
کند عقل دگر با عقل خود يار
که تا
در
حل آن گردد مددگار
ز يک شمعش نگيرد نور خانه
فروزد شمع ديگر
در
ميانه
ولي هست اين سخن
در
راست بينان
به صدر راستي بالانشينان
نه
در
کجرو حريفان کج انديش
که گردد از دو کجرو کجروي بيش
ز صدر عزت و جاه افکنيمش
به صد خواري
در
آن چاه افکنيمش
ز غور چاه مکر خود نه آگاه
همه بي ريسمان رفتند
در
چاه
گرفته با پدر
در
دل نفاقي
بر آن تزوير کردند اتفاقي
زبان پر مهر و سينه کينه انديش
چو گرگان نهان
در
صورت ميش
در
زرق و تملق باز کردند
ز هر جايي سخن آغاز کردند
اگر باشد اجازت قصد داريم
که فردا روز
در
صحرا گذاريم
چو آن افسونگران اين را شنيدند
فسون ديگر از نو
در
دميدند
به صحرا بردن يوسف رضا داد
بلا را
در
ديار خود صلا داد
کف پايي که مي بودش ز گل ننگ
ز خون
در
خار و خارا گشت گلرنگ
کسي کان گوش را مالد به انگشت
جز انگشتش مبادا هيچ
در
مشت
به گريه هر که را
در
پا فتادي
به خنده بر سر او پا نهادي
که با کام دلت
در
دل چه دارند
حق الطاف تو چون مي گذارند
چنان از تشنگي
در
تاب مانده
که ني رنگ اندر او ني آب مانده
نفس زن گر
در
او يکدم نشستي
نفس را بر نفس زن ره ببستي
فرو آويختند آنگه به چاهش
در
آب انداختند از نيمه راهش
ز خوبي بود خورشيد جهانتاب
فکندش چرخ چون خورشيد
در
آب
برون از آب
در
چه بود سنگي
نشيمن ساخت آن را بي درنگي
سه روز آن ماه
در
چه بود تا شب
چو ماه نخشب اندر چاه نخشب
چو چارم روز ازين فيروزه خرگاه
برآمد يوسف شب رفته
در
چاه
به گرد چاه منزلگاه کردند
به قصد آب رو
در
چاه کردند
نشين
در
دلو چون خورشيد تابان
ز مغرب سوي مشرق شو شتابان
روان يوسف ز روي سنگ برجست
چو آب چشمه و
در
دلو بنشست
در
آن صحرا گلي بشکفت او را
ولي از ديگران بنهفت او را
حسودان هم
در
آن نزديک بودند
ز حال او تفحص مي نمودند
به آن باشد که بفروشي به هيچش
نداري از بدي
در
تاب و پيچش
در
اصلاحش ازين پس مي نکوشيم
به هر قيمت که باشد مي فروشيم
وز آن پس کاروان محمل ببستند
به قصد مصر
در
محمل نشستند
نمي آمد به روي آن دلاراي
در
آن ره بر زمين از شاديش پاي
عزيز آنگه ز مالک شد طلبکار
کش آرد تا
در
شاه جهاندار
صفحه قبل
1
...
2702
2703
2704
2705
2706
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن