167906 مورد در 0.18 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • تواضع کرد و گفتا من که باشم
    که در دل تخم اين انديشه پاشم
  • ولي با شاه مصر آن کان فرهنگ
    چنانم در گرفته خدمتي تنگ
  • ز شيريني دهانشان در شکرخند
    ز لعل و زر همه بر مو کمربند
  • کنيزاني همه در حله حور
    چو حوران از قصور آب و گل دور
  • ز هر گوهر به خود بربسته زيور
    نشسته جلوه گر در هودج زر
  • بلي هر جا نشاطي يا ملاليست
    به گيتي در ز خوابي يا خياليست
  • شکن در سنگ خارا کرده از سم
    گره بر خيزران افکنده از دم
  • دو صد درج از گهرهاي درخشان
    ز ياقوت و در و لعل بدخشان
  • برون او درون او همه پر
    ز مسمار زر و آويزه در
  • زليخا را در آن حجله نشاندند
    به صد نازش به سوي مصر راندند
  • غلامان مست جولان در تک و تاز
    کنيزان جلوه گر از هودج ناز
  • کشيده هر غلام از غمزه تيري
    گشاده رخنه در جان اسيري
  • هزاران عاشق و معشوق در کار
    به هر جا صد متاع و صد خريدار
  • ز اسباب تجمل هر چه دارند
    همه در معرض عرض اندر آرند
  • برون آمد سپاهي پاي تا فوق
    شده در زير و زر و گهر غرق
  • کنيزاني هه هر هفت کرده
    به هودج در پس زربفت پرده
  • درافکنده دف اين آوازه از دوست
    کزو در دست ره کوبان بود پوست
  • زميني يافتند از تيرگي دور
    زده در وي هزاران قبه نور
  • يکايک را سلام و مرحبا گفت
    چو گل در رويشان از خنده بشگفت
  • ز شکرهاي مصري تنگ بر تنگ
    ز شربت هاي نوشين رنگ در رنگ
  • عزيز مصر چون افکند سايه
    در آن خيمه زليخا بود و دايه
  • شکافي زد به صد افسون و نيرنگ
    در آن خيمه چو چشم خيمگي تنگ
  • نه آنست اينکه من در خواب ديدم
    به جست و جويش اين محنت کشيدم
  • منم آن تشنه در ريگ بيابان
    براي آب هر سويي شتابان
  • به جاي آب يابم در مغاکي
    ز تاب خور درخشان شوره خاکي
  • منم آن راحله گم کرده در کوه
    ز بي زادي به زير کوه اندوه
  • چو من در جمله عالم بيدلي نيست
    ميان بيدلان بي حاصلي نيست
  • در آمد مرغ بخشايش به پرواز
    سروش غيب دادش ناگه آواز
  • عزيز آمد به فر شهرياري
    نشاند از خيمه مه را در عماري
  • منه در ره دگر دام فريبم
    ميفکن سنگ بر جام شکيبم
  • عزيز مصر را در حق گزاري
    به کف بهر نثار آن عماري
  • طبق هاي زر از زر و درم پر
    طبق هاي دگر از گوهر و در
  • ز بس کفها زر و گوهر فشان شد
    عماري در زر و گوهر نشان شد
  • نمي آمد ز گوهر ريز مردم
    در آن ره مرکبان را بر زمين سم
  • همه صف ها کشيده ميل در ميل
    نثار افشان گذشتند از لب نيل
  • سرايي بلکه در دنيا بهشتي
    ز فرشش ماه خشتي مهر خشتي
  • در آن دولتسرا تختي نهاده
    به زيبايي ز هر تختي زياده
  • در او برده به کار استاد زر کار
    پي گوهر نشاني زر به خروار
  • ولي جانش ز داغ دل نرسته
    ازان زر بود در آتش نشسته
  • ز گوهرها که بردي حور ازان رشک
    به چشمش درنيامد جز در اشک
  • در آن ميدان که را باشد سر تاج
    که صد سر مي رود آنجا به تاراج
  • زليخا را در آن فرخنده منزل
    همه اسباب حشمت بود حاصل
  • زليخا با همه در صفه بار
    که يکسان باشد آنجا يار و اغيار
  • به ظاهر با همه گفت و شنو داشت
    ولي دل جاي ديگر در گرو داشت
  • لبش با خلق در گفتار مي بود
    ولي جان و دلش با يار مي بود
  • ازان ياريگران در شادي و غم
    نبودش با کسي پيوند محکم
  • چو شب بر چهره مشکين پرده بستي
    چو مه در پرده اش تنها نشستي
  • خيال دوست را در خلوت راز
    نشاندي تا سحر بر مسند ناز
  • کنم سر رشته پندار خود گم
    شوم از بيخودي در کار خود گم
  • چه گفتي گفتي اي باد سحر خيز
    شميم مشک در جيب سمن بيز