167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • چو شب شد روي در ديوار غم کرد
    به زاري پشت خود چون چنگ خم کرد
  • کنون دارم من بيخواب مانده
    دلي از آتشت در تاب مانده
  • نه بر سر هرگزم بادي وزيده
    نه در پا هرگزم خار خليده
  • به يک عشوه مرا بر باد دادي
    هزارم خار در بستر نهادي
  • چو سازد در درون آن تير خانه
    ز بيرون باشد آن را صد نشانه
  • تو در باغ جمال آن تازه سروي
    که کردت طوطي جان تذروي
  • من از بحر وفا آن جويبارم
    که پروردت زمانه در کنارم
  • شب آمد خواب در کار تو کردم
    سحر شد زيب رخسار تو کردم
  • اگر رفتم طراز دوش بودي
    چو خفتم خفته در آغوش بودي
  • به هر جا رفت سرو دلربايت
    فتادم همچو سايه در قفايت
  • کنون هم در همان کارم که بودم
    بدان صدقت پرستارم که بودم
  • چنين آشفته و در هم چرايي
    چنين با درد و غم همدم چرايي
  • وگر باشد پري در کوه و بيشه
    عزايم خوانيم کار است و پيشه
  • به تسخيرش عزيمت ها بخوانم
    کنم در شيشه و پيشت نشانم
  • نديد از راست گفتن هيچ چاره
    گرفت از گريه مه را در ستاره
  • که گنج مقصدم بس ناپديد است
    در آن گنج ناپيدا کليد است
  • مرادي را ز اول تا نداني
    کجا در آخرش جستن تواني
  • به مردم صورتي زيبا نمايند
    که تا بر وي در سودا گشايند
  • در او رخشنده برقي برفروزد
    که صبر و هوش را خرمن بسوزد
  • نماند در وي اندوه سلامت
    شود کاهي بر او کوه ملامت
  • هلال آسا شبي پشت خميده
    نشسته در شفق از خون ديده
  • نهاده در دلم از مهر تابي
    بخيلي مي کند با من به خوابي
  • نشان بخت بيداريست آن خواب
    که در وي بينم آن ماه جهانتاب
  • نگيرد چشم من در خفتن آرام
    ز بخت خويشتن خوابش دهم وام
  • نظر چون بر رخ زيبايش انداخت
    ز جا برجست و سر در پايش انداخت
  • مرا هم دل به دام توست در بند
    ز داغ عشق تو هستم نشانمند
  • فرو رفته ست پاي سرو در گل
    ره جنبش بر او گشته ست مشکل
  • به پاي دلبري زنجير بايد
    که در يک لحظه هوش از من ربايد
  • نباشد در نظر چندان درنگش
    که بينم سير روي لاله رنگش
  • مرا صد تيغ خوشتر بر دل تنگ
    که در دامان او خاري زند چنگ
  • فتاد از زخم آن در سينه اش چاک
    چو صيد زخمناک افتاد بر خاک
  • به کام خويش مي کردم شکر خند
    کنون در بندم از تو چون ني قند
  • نمي گويم که در چشمت عزيزم
    نه آخر مر تو را کمتر کنيزم
  • به زاري دست در دامانش آويخت
    به پايش از مژه خون جگر ريخت
  • که اي در محنت عشقت رميده
    قرارم از دل و خوابم ز ديده
  • خبر زان مه که در دل جوشش آورد
    دگر باره به عقل و هوشش آورد
  • چو مدخل سيم را در بند مگذار
    به دست خود بند از سيم بردار
  • پدر را چون شنيد اين مژده در گوش
    به استقبال آن رفت از سرش هوش
  • به همزادان چو در مجلس نشستي
    چو طوطي لعل او شکر شکستي
  • فزون از ده تن از ره در رسيدند
    به درگاه جلالش آرميدند
  • اگر گيرد چو مه در شام آرام
    دعاي او کنند از صبح تا شام
  • نسيمي کز ديار مصر خيزد
    که در چشمم غبار مصر بيزد
  • به هر کشور که افتد در دلت ميل
    تو را سازم به زودي شاه آن خيل
  • ز شاهان قصه ها پي در پي آورد
    ولي از مصريان دم برنياورد
  • وگر خواهي مرا در رنج و اندوه
    نهادي بر دلم صد رنج چون کوه
  • که هست از بهر اين فرزانه فرزند
    زبانم با عزيز مصر در بند
  • بود هر روز را رو در سپيدي
    بجز روز سياه نااميدي
  • نباشد غير زلفش را ميسر
    که گاهي افکند در پاي او سر
  • نديده سيب او مشاطه در مشت
    نسوده بر لبش نيشکر انگشت
  • نپويد در فروغ مهر يا ماه
    که تا با او نگردد سايه همراه