نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
هفت اورنگ جامي
چو شب شد روي
در
ديوار غم کرد
به زاري پشت خود چون چنگ خم کرد
کنون دارم من بيخواب مانده
دلي از آتشت
در
تاب مانده
نه بر سر هرگزم بادي وزيده
نه
در
پا هرگزم خار خليده
به يک عشوه مرا بر باد دادي
هزارم خار
در
بستر نهادي
چو سازد
در
درون آن تير خانه
ز بيرون باشد آن را صد نشانه
تو
در
باغ جمال آن تازه سروي
که کردت طوطي جان تذروي
من از بحر وفا آن جويبارم
که پروردت زمانه
در
کنارم
شب آمد خواب
در
کار تو کردم
سحر شد زيب رخسار تو کردم
اگر رفتم طراز دوش بودي
چو خفتم خفته
در
آغوش بودي
به هر جا رفت سرو دلربايت
فتادم همچو سايه
در
قفايت
کنون هم
در
همان کارم که بودم
بدان صدقت پرستارم که بودم
چنين آشفته و
در
هم چرايي
چنين با درد و غم همدم چرايي
وگر باشد پري
در
کوه و بيشه
عزايم خوانيم کار است و پيشه
به تسخيرش عزيمت ها بخوانم
کنم
در
شيشه و پيشت نشانم
نديد از راست گفتن هيچ چاره
گرفت از گريه مه را
در
ستاره
که گنج مقصدم بس ناپديد است
در
آن گنج ناپيدا کليد است
مرادي را ز اول تا نداني
کجا
در
آخرش جستن تواني
به مردم صورتي زيبا نمايند
که تا بر وي
در
سودا گشايند
در
او رخشنده برقي برفروزد
که صبر و هوش را خرمن بسوزد
نماند
در
وي اندوه سلامت
شود کاهي بر او کوه ملامت
هلال آسا شبي پشت خميده
نشسته
در
شفق از خون ديده
نهاده
در
دلم از مهر تابي
بخيلي مي کند با من به خوابي
نشان بخت بيداريست آن خواب
که
در
وي بينم آن ماه جهانتاب
نگيرد چشم من
در
خفتن آرام
ز بخت خويشتن خوابش دهم وام
نظر چون بر رخ زيبايش انداخت
ز جا برجست و سر
در
پايش انداخت
مرا هم دل به دام توست
در
بند
ز داغ عشق تو هستم نشانمند
فرو رفته ست پاي سرو
در
گل
ره جنبش بر او گشته ست مشکل
به پاي دلبري زنجير بايد
که
در
يک لحظه هوش از من ربايد
نباشد
در
نظر چندان درنگش
که بينم سير روي لاله رنگش
مرا صد تيغ خوشتر بر دل تنگ
که
در
دامان او خاري زند چنگ
فتاد از زخم آن
در
سينه اش چاک
چو صيد زخمناک افتاد بر خاک
به کام خويش مي کردم شکر خند
کنون
در
بندم از تو چون ني قند
نمي گويم که
در
چشمت عزيزم
نه آخر مر تو را کمتر کنيزم
به زاري دست
در
دامانش آويخت
به پايش از مژه خون جگر ريخت
که اي
در
محنت عشقت رميده
قرارم از دل و خوابم ز ديده
خبر زان مه که
در
دل جوشش آورد
دگر باره به عقل و هوشش آورد
چو مدخل سيم را
در
بند مگذار
به دست خود بند از سيم بردار
پدر را چون شنيد اين مژده
در
گوش
به استقبال آن رفت از سرش هوش
به همزادان چو
در
مجلس نشستي
چو طوطي لعل او شکر شکستي
فزون از ده تن از ره
در
رسيدند
به درگاه جلالش آرميدند
اگر گيرد چو مه
در
شام آرام
دعاي او کنند از صبح تا شام
نسيمي کز ديار مصر خيزد
که
در
چشمم غبار مصر بيزد
به هر کشور که افتد
در
دلت ميل
تو را سازم به زودي شاه آن خيل
ز شاهان قصه ها پي
در
پي آورد
ولي از مصريان دم برنياورد
وگر خواهي مرا
در
رنج و اندوه
نهادي بر دلم صد رنج چون کوه
که هست از بهر اين فرزانه فرزند
زبانم با عزيز مصر
در
بند
بود هر روز را رو
در
سپيدي
بجز روز سياه نااميدي
نباشد غير زلفش را ميسر
که گاهي افکند
در
پاي او سر
نديده سيب او مشاطه
در
مشت
نسوده بر لبش نيشکر انگشت
نپويد
در
فروغ مهر يا ماه
که تا با او نگردد سايه همراه
صفحه قبل
1
...
2700
2701
2702
2703
2704
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن