167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • چو خواهي رخت در منزل نهادن
    نبايد بر سر پل ايستادن
  • اگر چه موي من اکنون چو شير است
    هنوز آن ذوق شيرم در ضمير است
  • جهان باشان که در بالا و پستند
    ز جوشش هاي آن فواره مستند
  • کند ره بر در دروازه گوش
    فتد از مقدم او هوش مدهوش
  • صفوف انبيا يکجا پس و پيش
    ستاده هر صفي در پايه خويش
  • جمال نيکوان در پيش او گم
    چنان کز پرتو خورشيد انجم
  • ز بس خوبي که در رويش عيان است
    حسدانگيز خوبان جهان است
  • کند روي تو را آيينه داري
    به بخشش زانچه در گنجينه داري
  • بگفت اينک در احسان گشادم
    ز شش دانگ جمالش چار دادم
  • چو آدم رخت ازين محرابگه بست
    به جايش شيث در محراب بنشست
  • به طوفان فنا چون غرقه شد نوح
    شد اين در بر خليل الله مفتوح
  • اقامت را به کنعان محمل افکند
    فتادش در فزايش مال و فرزند
  • شمار گوسفندش از بز و ميش
    در آن وادي شد از مور و ملخ بيش
  • به هر شب خفته چون جان در برش بود
    به هر روز آفتاب منظرش بود
  • جز او کس در دل غمگين نمي يافت
    به گه گه ديدنش تسکين نمي يافت
  • به کف ز اسحاق بودش يک کمر بند
    به خدمت سوده در راه خداوند
  • چو يوسف را ز خود رو در پدر کرد
    ميان بندش نهاني زان کمر کرد
  • به زير جامه جست و جوي کردي
    پس آنگه در دگر کس روي کردي
  • چو در آخر به يوسف نوبت افتاد
    کمر را از ميانش چست بگشاد
  • در آن ايام هر کس اهل دين بود
    بر او حکم شريعت اينچنين بود
  • چنين گفت آن سخندان سخن سنج
    که در گنجينه بودش از سخن گنج
  • که در مغرب زمين شاهي به ناموس
    همي زد کوس شاهي نام طيموس
  • فلک در خيلش از جوزا کمربند
    ظفر با بند تيغش سخت پيوند
  • ز نوشين لعلش استمداد جويم
    ز وصفش آنچه در گنجد بگويم
  • ز فرق او دو نيمه نافه را دل
    و زو در نافه کار مشک مشکل
  • فرو آويخته زلف سمن ساي
    فکنده شاخ گل را سايه در پاي
  • ز بستان ارم رويش نمونه
    در او گلها شکفته گونه گونه
  • به رو هر جانب از خالي نشاني
    چو زنگي بچگان در گلستاني
  • زنخدانش که سيم بي زکات است
    در او چاهي پر از آب حيات است
  • ز بازو گنج سيمش در بغل بود
    عيار سيم پيش آن دغل بود
  • پي تعويذ آن پاکيزه چون در
    دل پاکان عالم از دعا پر
  • به وي هر کس که همزانو نشيند
    رخ دولت در آن آيينه بيند
  • پر از گوهر به تارک افسري داشت
    که در هر يک خراج کشوري داشت
  • در و لعلش که بود آويزه گوش
    همي برد از دل و جان لطف آن هوش
  • گهي در عشوه مسند نشيني
    به زيبا ديبه رومي و چيني
  • گهي در جلوه ايوان خرامي
    ز زرکش حله مصري و شامي
  • ندادي دست جز پيراهنش را
    که در آغوش خود ديدي تنش را
  • به سيمين لعبتان از خردسالان
    به صن خانه در رعنا غزالان
  • ز جنبش مرغ و ماهي آرميده
    حوادث پاي در دامن کشيده
  • سگان را طوق گشته حلقه دم
    در آن حلقه ره فريادشان گم
  • ز بالين سنبلش در هم شکسته
    به گل تار حريرش نقش بسته
  • در آمد از درش ناگه جواني
    چه مي گويم جواني ني که جاني
  • رخش ماهي ز اوج برج فردوس
    ز ابرو کرده آن مه خانه در قوس
  • ز رويش آتشي در سينه افروخت
    وز آن آتش متاع صبر و دين سوخت
  • ز سيمين ساعدش شست از خرد دست
    ميانش را کمر در بندگي بست
  • نديد از گلرخ دوشين نشاني
    چو غنچه شد فرو در خود زماني
  • نهان مي داشت رازش در دل تنگ
    چو کان لعل لعل اندر دل سنگ
  • زبانش با حريفان در فسانه
    به دل از داغ عشقش صد زبانه
  • دلي کز عشق در کام نهنگ است
    ز جست و جوي کامش پاي لنگ است
  • ازان بر روزشان شب اختيار است
    که آن يک پرده در دين پرده دار است