167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • چو ديدي کار رو در کارگر دار
    قياس کارگر از کار بردار
  • در آن تنگي که ما باشيم و آهي
    ز رحمت سوي ما بگشاي راهي
  • تويي کاسباب کارم ساز کردي
    در نعمت به رويم بازي کردي
  • به شيريني و چربي از زبانم
    نهادي لقمه خوش در دهانم
  • خط عفوم بر آن حرف خطاکش
    چو کلکم زان ميفکن در کشاکش
  • سرم هست از هوا هر سوي مايل
    ولي پايم به کوي توست در گل
  • چو خوشه پرورد صد دانه در بر
    به هر دانه رسد تيغيش بر سر
  • نظر گر سعي در بي آبيم کرد
    سرشک آبي به روي کارم آورد
  • دو چشم من دو رود است از ندامت
    همين بس آبرويم در قيامت
  • چه نام است اين که در ديوان هستي
    بر او نگرفته نامي پيشدستي
  • چو آدم در ره هستي قدم زد
    ز مهر روي صبح آراش دم زد
  • در آن وادي که صالح ناقه کش بود
    به ياد محملش با فاقه خوش بود
  • ز سايه بود برتر پايه او
    زمين و آسمان در سايه او
  • فلک همچون زمين چون سايه دارش
    نديد افتاد در پا سايه وارش
  • کجا در راه دين درد آزمايي
    که تا يابد به هر دائي دوايي
  • در آن مسجد امام انبيا شد
    صف پيشينيان را پيشوا شد
  • فشاند از لعل لب بر مشتري در
    شد از گوهر چو نقطه مشت او پر
  • ز درکش گوش جان را باد در مشت
    ز حرفش دست دل را کوته انگشت
  • لباس فهم بر بالاي او تنگ
    سمند عقل در صحراي او لنگ
  • به تن در پوش عنبر بوي جامه
    به سر بربند کافوري عمامه
  • ز حجره پاي در صحن حرم نه
    به فرق خاک ره بوسان قدم نه
  • تو ابر رحمتي آن به که گاهي
    کني در حال لب خشکان نگاهي
  • به سوي منبرت ره بر گرفتيم
    ز چهره پايه اش در زر گرفتيم
  • ز درويشيش هر کس را نشان است
    رداي خواجگي در پاکشان است
  • هزارش مزرعه در زير کشت است
    که زاد رفتن راه بهشت است
  • درين مزرع فشاند تخم و دانه
    در آن عالم نهد انبار خانه
  • فلک را بين کواکب در ميانه
    ز خرمن هاش يک غربال دانه
  • نموده روي در بالا و پست اوست
    اگر بسيار اگر کم هر چه هست اوست
  • کند در هستي او خويش را گم
    ببندد از دويي چشم توهم
  • همه پر مايه از سرمايه او
    همه در نور حو از سايه او
  • بود انسان درين شخص معين
    چو عين باصره در چشم روشن
  • در اصلابش کرم رسمي قديم است
    کريم ابن الکريم ابن الکريم است
  • ز کف بحر نوال آورده در مشت
    کشيده جويباري از هر انگشت
  • دو صد کشت امل در هر دياري
    شده سرسبز از هر جويباري
  • نموده لمعه اي از زرفشان تيغ
    نهفته تيغ خود خورشيد در ميغ
  • نيارد هيچ عور از درع پرهيز
    که در طشت زر او بنگرد تيز
  • در آن خلوت که هستي بي نشان بود
    به کنج نيستي عالم نهان بود
  • نه با آيينه رويش در ميانه
    نه زلفش را کشيده دست شانه
  • ولي زانجا که حکم خوبروييست
    ز پرده خوبرو در تنگ خوييست
  • نکو رو تاب مستوري ندارد
    ببندي در ز روزن سر برآرد
  • نظر کن لاله را در کوهساران
    که چون خرم شود فصل بهاران
  • که همچون نيکويي عشق ستوده
    ازو سر برزده در تو نموده
  • من و تو در ميان کاري نداريم
    بجز بيهوده پنداري نداريم
  • همان بهتر که هم در عشق پيچيم
    که بي اين گفت و گو هيچيم هيچيم
  • ز عالم رويت آور در غم عشق
    که باشد عالمي خوش عالم عشق
  • غم عشق از دل کس کم مبادا
    دلي بي عشق در عالم مبادا
  • اگر مجنون نه مي زين جام خوردي
    که او را در دو عالم نام بردي
  • نه نامي ماند زيشان ني نشاني
    نه در دست زمانه داستاني
  • بگفت ار پا نشد در عشقت از جاي
    برو عاشق شو آنگه پيش ما آي
  • ولي بايد که در صورت نماني
    وز اين پل زود خود را بگذراني