167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • بود يکي شاه که در ملک و مال
    عهد وزيري چو رسيدي به سال
  • دست امل از همه کوتاه کن
    در صف کوته املان راه کن
  • جز پي آن نيست که کاري کني
    در ره مقصود شکاري کني
  • معجر کافوري او مشک پوش
    گوهر و زر زآمدنش در خروش
  • پنجه مرجان زده انگشت او
    گوهر خود يافته در مشت او
  • گشته ز هر ناخن او در خضاب
    بدر و هلالي ز شفق رنگ ياب
  • پير بناليد که اي در فروغ
    مه ز تو کم بهر چه بود اين دروغ
  • ياد جواني و جوانان مکن
    قبله جان جز در جانان مکن
  • باش کمان در پي طاعت وران
    گوشه گزين از ره تحسين گران
  • بر تن خود راه رياضت گشاي
    از تن خود کم کن و در جان فزاي
  • بر در هر پير کمربنديت
    به که به سر تاج خداونديت
  • در قدم پير سبک سايه شو
    وز گهرش گنج گرانمايه شو
  • آب چو ريزي به کفش در وضو
    چهره اقبال دهي شست و شو
  • رکوه که در همرهي او بري
    آب ز سرچشمه حيوان خوري
  • حسن که در پرده آب و گل است
    تازه کن عهد قديم دل است
  • در دل هر سوخته جوشي که هست
    بر لب هر خسته خروشي که هست
  • از ستم بازوي تو کرده بيم
    زان زده در ساعد تو پنجه سيم
  • جلوه حسن تو در افزوني است
    آيينه چوني و بيچوني است
  • صورت چوني شده از وي عيان
    معني بيچون شده در وي نهان
  • کور چه داند که در آيينه چيست
    عکس خود افکنده بر آيينه کيست
  • مانده دهن چون دهن جيفه باز
    ناشده همچون در محنت فراز
  • چون به تن آزاده ز مهر است دل
    سنگ سياهيست در آن تيره گل
  • هر که نه در آتش عشق است غرق
    از دل او تا به صنوبر چه فرق
  • هر که به لب آب حيات آمدت
    رخ ز خطش در ظلمات آمدت
  • يار هم آواز به هر حيله ساز
    تو ز تب فرقت او در گداز
  • در غلط افتاد ز گفتار او
    چشم وفا تافت ز ديدار او
  • کرد بسي در ره بيره نگاه
    ديد رهي دور و کسي ني به راه
  • چشم تو را گر نه غبار شکيست
    چون ز دو عالم نه رخت در يکيست
  • هر چه سزا بود به سفتن بسفت
    وانچه نه در پرده نسيان نهفت
  • رقعه شعر آوري از سر برون
    صد رقم از حرص و طمع در درون
  • او ز زبان طلبت در گريز
    حرص تو دندان طمع کرده تيز
  • بيهده گفتار تو در مدح کس
    نقش بر آب است و گره بر نفس
  • چون نفس از فربهيش گشت تنگ
    در رهش افتاد زماني درنگ
  • لاغري از فربهيم دست برد
    در کف صد محنت و رنجم سپرد
  • هر چل تو يک چله کز علم و حال
    سير کني در درجات کمال
  • شعر که عيبش ز ميان سر زند
    همت پاکانش قلم در زند
  • آن گهر از دست مده رايگان
    خاصه که در مدح فرومايگان
  • محنت اين کار به خود ره مده
    رنج کشي در طلب علم به
  • در طلب علم کمر چست کن
    دست ز اشغال دگر سست کن
  • ساده مريدي ز جهان شسته دست
    آمد و در صحبت پيري نشست
  • پير خروشيد که اي بوالهوس
    در دو جهان هست يکي چيز و بس
  • گر همه آفاق در آغوش تو
    باشد و آن چيز فراموش تو
  • گوهر آن سبحه به پايش فشاند
    در قدم غاليه سايش فشاند
  • از خس و خاشاک چو صافيست آب
    مي نشود بر در و گوهر حجاب
  • هر که به دل از خردش روزني ست
    در نظرش هر ورقي گلشني ست
  • راست چمن هاست در آنجا سطور
    پر گل شادي و نهال سرور
  • زبان در کام کام از نام او يافت
    نم از سرچشمه انعام او يافت
  • گر از خورشيد و مه دارد نهان روي
    فتد در عرصه نابودشان گوي
  • خليل آسا در ملک يقين زن
    نواي «لا احب الآفلين » زن
  • کم هر وهم و ترک هر شکي کن
    رخ «وجهت وجهي » در يکي کن