نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
هفت اورنگ جامي
جامي از آلايش تن پاک شو
در
قدم پاکروان خاک شو
حرص و شره دوزخ پر آتش است
مهر زدن بر
در
دوزخ خوش است
لب چو ببندي ز طعام و شراب
در
حرم مات شود فتح باب
در
دل و جان تخم دگر کاشتند
لاجرم آن را به تو بگذاشتند
اين همه بيننده ز نزديک و دور
کس ننهد آينه
در
پيش کور
بستگي چشمم از اوصاف تو
بر تو گشاده ست
در
لاف تو
بر بصر اهل نظر جلوه ده
در
نظر بي بصرانش منه
ور نه ز همت
در
انصاف زن
خط خطا بر ورق لاف زن
عقده ز هميان درم برگرفت
جلوه به ميدان کرم
در
گرفت
هر چه دهي از سر انصاف ده
قفل عدم بر
در
اسراف نه
تا چه بريزد صدفت زير خاک
بهره ور آيد ز تو آن
در
پاک
گر نبود راحله باد پاي
راحله از پاي کن و
در
ره آي
باد مخالف زده
در
ديده ريگ
پاي فرو رفته به تفسيده ريگ
رو به حرم کن که
در
آن خوش حريم
هست سيه پوش نگاري مقيم
تا شکني شيشه ناموس و ننگ
کرده نهان
در
ته دامانت سنگ
تا نشود
در
عرفاتت وقوف
کي شود از راه نجاتت وقوف
روزي از آنجا که دلي داشت تنگ
زد به
در
کعبه سر خود به سنگ
ره به سوي خانه خود دادمت
بر
در
هر کس نفرستادمت
يارب از آنجا که کرم آن توست
چشم همه بر
در
احسان توست
غنچه وش از همنفسان لب ببند
خيره چو گل
در
رخ هر کس مخند
در
کنف پرتو خور کم نشين
تا نشود سايه تو را همنشين
آينه را
در
نظر خود منه
تا نشود عکس تو را جلوه ده
هر چه درين دايره بيرون توست
گام سعايت زده
در
خون توست
در
دلت از غيب گلي چون گشاد
از دم ناخوش مده آن را به باد
کرده زبان تيغ پي يک سخن
چند شوي پرده
در
وصف شکن
ور ز سفه داغ قصورش کشي
در
درکات شر و شورش کشي
لب چو گشايي گرو هوش باش
ور نه زبان
در
کش و خاموش باش
طبع بطان از لب دريا گرفت
راي سفر
در
دلشان جا گرفت
بيش درين مرحله غافل مخسب
پاي برآر از گل و
در
گل مخسب
جامي اگر ديده تو روشن است
در
دلت از روضه جان روزن است
بر لبت اين لاف که چون ني نيم
در
دلت انديشه که جز کي کيم
کعبه روي از سر وجد عظيم
در
صف پيران حرم شد مقيم
آمدي از هستي خود گشته صاف
رقص کنان گرد حرم
در
طواف
در
دل من وجد الهي نماند
جنبش من جز به ملاهي نماند
بر تو چو نگشاد ز مفتاح راه
دولت فتح از
در
فتاح خواه
عالمي از چاه جهالت برون
در
رهي افتاد به چاهي درون
هيچ مدد دست ندادش به راه
ماند
در
آن راه چو يوسف به چاه
سايه صفت
در
تگ چاه آرميد
سايه شخصي به سر چاه ديد
گفت که شاگرد کمين توام
در
ره دين خاک نشين توام
گفت که حاشا که ازين چاه پست
در
زنم امروز به دست تو دست
در
تک اين چاه نشينم اسير
تا شودم بي غرضي دستگير
شعله به جان
در
زده آن آتشت
ليک ز بس بيخودي آيد خوشت
تو چو شباني و رعيت همه
در
کنف رحمت تو چون رمه
بره و گرگند به هم گشته رام
آهو و شيرند به هم
در
خرام
تو به سه انگشت شده خامه زن
خلق ده انگشت ز تو
در
دهن
خرمن دهقان که به خون جگر
کشته وي آمده
در
ده به بر
شد ز براتت همه صرف زکات
در
کف قبض است هنوز از برات
کاسب بيچاره که
در
شهر و کوي
ز آبله دست کند آبروي
زيور طفلانت ز طبع لئيم
هست زر سايل و
در
يتيم
شه ز تو بدنام و رعيت خراب
ملک ز غوغاي تو
در
اضطراب
صفحه قبل
1
...
2696
2697
2698
2699
2700
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن